<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778</id><updated>2012-02-21T18:49:32.283-08:00</updated><category term='Hectorist'/><category term='علی گُندو'/><category term='مظفر'/><category term='دنیای هر روزهای من'/><category term='Abestanioos'/><category term='KasrZ'/><title type='text'>آه، پس که این‌طور</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Hectorist</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02625828408463157725</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VaNEx3034fE/SvNPW9AnWTI/AAAAAAAAAAM/YdpA23WPk9E/S220/img.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>85</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-5448411821780783400</id><published>2011-11-22T17:30:00.000-08:00</published><updated>2011-11-26T09:07:49.579-08:00</updated><title type='text'>هاکی و راگبی و شهرمون</title><content type='html'>&lt;span class="Apple-style-span"  &gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 19px;"&gt;هستن جماعتی که ده سال  مثلا در یک شهر خوشگل موشگل آمریکای شمالی زندگی کرده اند، و احساس کردن اونجایی شدن. یعنی وقتی باهاشان در خیابانهای شهر مذکور راه میروی، لاینقطع تعریف در دیوار خوشگل شهرشان را میکنند، میگویند این میدونمون ، ساحلمون، پارکمون، مالیاتمون، پرچممون... بعضا لاف میزنند در مورد تیم هاکی یا راگبی شان، از آن دست ورزشهایی که تا ایران بودن نمیدانستند روی چمن برگزار میشود یا توی آب؛ اما اکنون برای تیم ِ هاکی شهر مذبور یقه ی خود را جر ِ سرتاسری ای می دهند و جای شکی نیست که یکی از افتخارات زندگی شان تیم هاکی شان است، افتخار زنگ میزند توی گوش گوینده و شنونده، افتخار، افتخار... &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  &gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 19px;"&gt;لاینقطع غر میزند که این هندی ها برای پدرمادرهای سیاه ِ چرکشون درخواست مهاجرت میدن؛ کارشون هم یک سوم زمانی که که ایرانی ها باید تو نوبت باشن درست میشه، خیابون های خوشگل شهر رو برداشتند، ول میچرخند، دو سال از روزی که آمدن، یک دعوای زرگری با پسرشون میکنند میروند دادگاه میگند که پسر قلچماقمون ما رو از خونه انداخته بیرون، یاالله از من حمایت کنید، پول مالیات منی که این همه برای این مملکت زحمت میکشم میرود در جیب این مارمولک های هندی که میروند پول دولتی را به جیب پسرشان میریزند برای اجاره مثلا ! همه اش جنگ ِ زرگری. سر تکان میدهند، میگوید این ایرانی ها هم می آیند اینجا با ویزای توریستی، میمانند، مرده شور برده ها، کار رو برای بقیه که میخوان از راه ِ قانونی بیان سخت میکنند. یکی نیست بگه مگه چی تو ایران کم داری که این همه خفت و خواری رو حاضری قبول کنی پاشی بیای اینجا؟ چرا پناهنده میشند تا پاشون میرسه به غربت، غربتی ها. خفت و خواری را با حرص میگویند. ایمان دارن به این هنری که کرده ان پا شده اند آمده اند تا آمریکای شمالی و در آب و هوای خوب و یک حقوق مختصر از یک کمپانی که خون همه را در شیشه کرده میگیرند، زیر وام یک خانه ی مفید مختصر اسیر شده اند، چسبیده اند به رویای آمریکایی و خیال میکنند مردم در ایران خوشی زده زیر دلشان که حاضرند برند پناهنده ی یک کشور دیگه بشند. اگر باهاشان بحث کنی که خانوم جان، مردم در ایران جونشون به لبشان رسیده، میفهمی؟ میفهمی که آن سالی که من دنیا آمدم جمعیت ایران منفجر شده و الان همه اونهایی که اوایل شصت در ایران دنیا آمده اند کل بحران های یک دیکتاتوری پوپولیستی فاسد با اقتصاد رقت بار را باید تحمل کنند؟ جوابش به این حرفها اینه که آخه چرا روحیه ات رو با این فکرها خراب میکنی؟ یکم ورزش کن، برو پیلاته ! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  &gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 19px;"&gt;ایرانی بودن برایشان سخت است. یک دافعه و در عین حال چسبندگی خاصی نسبت به جماعت ایرانی دارن. یعنی در عین حالی که رادارهای پیدا کردن ایرانی شان در مغازه و رستوران و مستراح همیشه روشن است، یک مسابقه ی نهفته ی صامت با هم دارند. سر ِ اینکه کی زندگی اش از بقیه رو به راه تر است. اگر به این جماعت بگی که  این دستاوردهایی که به دست آورده اند &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Georgia, 'Times New Roman', 'Bitstream Charter', Times, serif; line-height: 19px; font-size: small; "&gt;برایت هیچ ارزشی ندارد، با تو بحث میکنند که چرا ارزش دارد. به تو میگویند بچه ای نمیفهمی. از خودشان مطمئن هستند، اینقدری که خفه میشوی؛ سرت را می اندازی پایین و به بیرون ذل میزنی. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-5448411821780783400?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/5448411821780783400/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=5448411821780783400&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5448411821780783400'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5448411821780783400'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='هاکی و راگبی و شهرمون'/><author><name>دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16576663623812563306</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_HKwnQ_LMVv4/TSCNm77mAbI/AAAAAAAAAAM/ufQxRoegl4I/S220/daan.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-4619947871608043522</id><published>2011-10-30T07:40:00.000-07:00</published><updated>2011-10-30T08:18:27.722-07:00</updated><title type='text'>یکیشم ما</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;آنجا نشسته بود در حالی که نمی فهمید آنها چه می گویند. تمامشان را پاک کرده بود. گفت من تمامتان را پاک کردم. پرسیدند چه؟ گفت با ریحان ها بودم ، می دانید که؟ با وجود ِ تمام ِ عشقم به ریحان باید قبول کرد یک سری از آنها را فقد گوسفندان می خورند. بعد همه با هم سه بار تکرار کردند بـــــع&lt;br /&gt;جالب از کار در آمد. حیف ریحان ها آنجا نبودند که ببینند. همیشه موقعی که باید باشند نیستند. مثل ِ وقتهائی که از بد ِ روزگار به جای ِ ناهار املت دارید. املت کنار ِ پیچک ها در آشپزخانه مزه می دهد چون به هم می آیند. خودتان که بهتر می دانید. دختر داشت فکر می کرد که بس است هر چه دیوانه بودم، ازقضا دست ِ مادرش رفت زیر ِ سوزن ِ چرخ ِ خیاطی. قلبش ریخت. ریخت کف ِ آشپزخانه. نگاهش کرد. چیز ِ کبود ِ نفرت انگیزی نبود بلکه چیز ِ کبود ِ ترحم انگیزی هم نبود. یک چیزی بود ما بین ِ این دو. مثل ِ بین النهرین ، اما نه دقیقن همان. چرا سرتان را درد بیاورم؟ عذر می خواهم. چون مجبورم. وقتی که می بینید مادرتان دارد بیش از اندازه می خوابد باید بیدارش کنید وگرنه افسردگی ِ حاد می گیرد. این یک نظریه ی فردی/پزشکی/بهداشتی است که می توانید در صحتش شک نکنید. زیرا ماهیت ِ مادر با خواب ِ زیاد تناقض ِ شدید دارد. پس باید کاری کنید که مادرتان بیدار شود. مثلن سر و صدا. خیلی کار ِ سختی نیست. کافیست با صدای بلند در حالی که سعی می کنید صدایتان شبیه داریوش باشد داریوش بخوانید. بعد مادرتان می گوید ســسس.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;یک ســسس ِ بی رمق ِ افسرده گون. آنوقت است که باید عجله کنید و بلند تر بخوانید. بلندتر. اما طرف ِ مادرتان نروید چون رابطه یتان در این حد نیست. بعد شاید اتفاقی بی افتد که هر دوازده سال یکبار رخ می دهد. مثلن مادرتان از شما درخواستی کند. مثل ِ ماساژ ِ گردن یا یک لیوان آب.&lt;br /&gt;راستی آیا می دانستید اگر مادرها فرزندانشان را در آغوش بگیرند ، فرزندان دیگر نیازی به سکس ندارند؟&lt;br /&gt;اگر فکر می کنید تنها کاری که در حال ِ انجام دادنش هستم پراکنده ساختن ِ کس است باید بهتان بگویم که سخت در اشتباهید ، من  برای ِ اثبات ِ صحت ِ نظریه ام شما را دعوت به تفکر در مورد ِ دوران ِ کودکیتان می کنم و قضاوت را به خودتان واگذار می کنم.&lt;br /&gt;به هر جهت او می رود و گردن ِ مادرش را ماساژ می دهد ، یا برایش یک لیوان آب می آورد. تو می روی گردن ِ مادرت را ماساژ می دهی یا برایش یک لیوان آب می آوری. من می روم گردن ِ مادرم را ماساژ می دهم یا برایش یک لیوان آب می آورم. ما می رویم گردن ِ مادرانمان را ماساژ می دهیم یا برایشان یک لیوان آب می آوریم. آنها و ایشان هم به همچنین.اما این پایان ِ کار نیست. پایان ِ کار هنگامیست که به خودتان می گویید&lt;br /&gt;این همه قبر، یکیشم ما&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-4619947871608043522?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/4619947871608043522/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=4619947871608043522&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/4619947871608043522'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/4619947871608043522'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='یکیشم ما'/><author><name>Mo Mo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00533283604846246712</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-1278003191638861403</id><published>2011-08-19T12:16:00.000-07:00</published><updated>2011-08-19T12:22:39.078-07:00</updated><title type='text'>جنگ های انحصار وراثت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سی سی دیوانه بود. خواهر زاده هاش صداش میکردن خاله سی سی. دیوانگی های سی  سی شاید یه مقدارش ژنتیکی بود. یعنی خب پدرشان هم ییهو دچار جنون ِ آنی  میشده و بچه ها را مفصل میزده، تهدید میکرده که میندازتشون تو تنور. این  اخلاقیاتش از دوره ی افسریش باهاش مونده بود. بعدا ناظم مدرسه میشه. چشمهاش  ذاغی بود، گوشهاش درشت بود، دماغش گنده بود، لبهاش کلفت بود، اخمش شدید  بود، همه ی خصوصیات یه ناظم رعب انگیز رو داشت. بعد تو خونه هم هنوز ناظم  مآبی میکرد. سی سی بچه ی آخر بود، همیشه بغل خواهر بزرگه بود. و زندگی  مجموعه ای بود از رقابت ها برای به دست آووردن دل پدر مادرو دعوا و رقابت و  کتک خوردن. بعد اینطوری شد که بزرگ که شدند، سی سی از خواهر بزرگه بدش  میامد و خواهر بزرگه از سی سی متنفر بود.&lt;div&gt;یعنی نسل قبلی تو روابط خواهر  برادری ریده اند. من نمیشناسم فک فامیلی که یه گوشه اش دعوا نباشه. بعضی  موقعا، یعنی بیشتر موقعا دعوا سر ِ پوله. بعضی موقع ها مثل ِ مورد سی سی  دعوا سر بزن بزن های دوره ی کودکیه. بعد بزرگ شده بودن، رقابت های بچگی ِ  خودشان تمام شده بود، حالا سر بچه هایشان هم با هم رقابت میکردند. در ظاهر  خواهر بودند اما در باطن فقط میخواستند به آن یکی برتری خودشان رو اثبات  کنند. سر اینکه عن دماغ بچه ی من خوشگلتر است دعوا میکردند و به هم  میپریدند. بعد شیش سال قهر میکردند، و از خاله و دائی احوال هم رو جویا  میشدند، نه از سر دلتنگی، از سر اینکه بدانند دیگری نکنه گهی خورده باشد که  این یکی جا بماند.&lt;br /&gt;دعوای عظیم اول، سر فوت مادرشان پیش آمده بود. سر اینکه با پدر چه کنند و  کجا بمونه و خب الحمدالله پدر نظامی مآب زنده بود و هارت و پورت میکرد که  خونه ام میمونم و پرستار میخوام. کم کم گفت پرستار را بلکه صیغه کنم که از  برهوت خارج شم. سر همان پرستار هم یک جنگ عظمایی کردند و گیس هم را کشیدند  خواهرها و آن میان پدر نظامی مآب هم پشماش ریخت و ترسید و بیخیال صیغه شد.&lt;br /&gt;دعوای عظیم بعدی وقتی پیش آمد که پدر هم فوت شد و خواهرها خوب پریدند به  هم. خداوند ارث را برای دعوای خانوادگی قرار داد. یکی شان میخواست انحصار  وراثت بگیرد و یکی شان میگفت تو دست به مال اموال پدرم نزن سلیطه. خواهر بزرگه  میگفت ریدی، من سهمم رو میخوام، خواهر کوچیکه میگفت پدسگ خونه ی پدری رو  نمیفروشم. بعد شیش ماه تف برای هم ننداختند و نزدیک سالگرد فوت پدرشان که  شد خواهر کوچیکه فهمید اگر انحصار وراثت رو سر یک سال درست نکنند، یک مالیات کلفتی  باید به دولت فخیمه بدهند. بنابراین کاغذها امضاء شد و قرار شد خانه رو  بفروشند. اینبار خواهر بزرگه گفت شماها ریدید و من خونه ی پدری رو نمیفروشم  که اشک همه ی شما گداصفتان دربیاد. آن وسط برادر قلچماق ِ زالو صفت فریادش به هوا بود که من سهمم دو برابر است و اصلا بابا میخواست کلا خانه را به نام من کنه، و اگر طبق خواسته ی اون مرحوم بخوایم عمل کنیم بهتره خونه رو به نام من کنید. خواهر کوچیکه افسانه ی خانه ی پدری و آن الم  شنگه ی شیش ماه قبلش در باب نگهداری از میراث ِ خانوادگی را یادش رفته بود و  هم را جر مفصلی دادند تا خواهر بزرگه پس از چزاندن همه، راضی به فروش شد.  پولش را هر کس برداشت رفت زد به یک زخمی، یکی داد پول بالای قرض های قمار  شوهر الکلی اش، یکی یک آپارتمان خرید تا هر وقت با شوهره دعواش شد بزاره  بره و هیچ وقت نرفت، یکی قرض و قوله های عقب وام خانه اش را داد، یکی هم ریخت به پای  فرستادن توله هایش به خارجه، که بلکه بچه هایش که از کودنی باسن را  نمیتوانستند به  تنهایی پاک کنند، در لندن دکتر شوند.  و توصیه ی من به شما این است که در لندن دکتر نروید اگر از این تخمه و ترکه اند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-1278003191638861403?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/1278003191638861403/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=1278003191638861403&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/1278003191638861403'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/1278003191638861403'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/08/blog-post_19.html' title='جنگ های انحصار وراثت'/><author><name>دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16576663623812563306</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_HKwnQ_LMVv4/TSCNm77mAbI/AAAAAAAAAAM/ufQxRoegl4I/S220/daan.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-2410391242558198986</id><published>2011-08-15T03:22:00.001-07:00</published><updated>2011-08-15T03:22:00.560-07:00</updated><title type='text'>وقتی فیلم‌های خمسه خنده‌دار بود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;توی کوچه با توپ بازی می‌کردیم. توپی که راه راه صورتی و خاکستری بود، رویش نوشته شده بود شقایق. تیر دروازه‌های ما آجر بودند. تیردروازه را نمی‌شد خرید باید از جایی که بنایی می‌کردند دزدید.اما توپ داستانی متفاوت داشت. باید دو تا توپ می‌خریدیم، یکی را هی می‌زدیم به در و دیوار تا بترکد و بعد بشود لایه‌ی توپ سالم. معمولاً توپی که بزرگ‌تر بود انتخاب می‌شد. چون اندازه‌های توپ‌ها فرق داشتند. توپ‌ این‌طوری سنگین‌تر می‌شد و می‌نشست روی پا و می‌شد شوت&amp;nbsp;ِ سهمگین زد. شوت‌های سهمگین سرنوشتشان بد بود. یا می‌رفتند زیر ماشین گیر می‌کردند و صبح صاحب ماشین به شوتر&amp;nbsp;ِ قهار فحش&amp;nbsp;ِ خوارمادر می‌داد. یا می‌رفتند خانه‌ی فاطمه‌اره. فاطمه‌اره توپ را جر می‌داد و می‌گفت گورمان را گم کنیم. می‌گفت ما یک مشت توله‌سگ کون‌نشسته هستیم. شوت‌های سهمگین امکان داشت گل شوند. اما این‌طوری احتمالاً توپ گم می‌شد چون گلر کون&amp;nbsp;ِ این که برود دنبال توپ را نداشت. بازیکن ضعیف را می‌فرستادند پی&amp;nbsp;ِ توپ. ممکن بود بازیکن&amp;nbsp;ِ ضعیف لج کند و بگوید کله‌ی باباتون من نمی‌رم دنبال توپ. بازی تمام می‌شد. همه می‌نشستند لب جوب و سعی می‌کردند برای دخترهای محل سکسی به نظر برسند. با این‌که سنی نداشتند اما سعی ِ همه همین بود. پسربچه‌هایی که می‌خواستند مرموز باشند و مثل بزرگ‌ترهایشان کله‌ی پر ژل داشتند، اما به آلتشان می‌گفتند دودول. ما که اجازه نداشتیم اما خیلی‌ها هم می‌رفتند سوپر کُترا و نوشابه‌ی زرد می‌خوردند در حالی که نارنجی بود. من فقط می‌رفتم و از کُترا نوشابه برای خانه می‌خریدم. برای این کار یک ظرف پلاستیکی دسته‌دار داشتیم که تویش شش تا نوشابه جا می‌شد و به طرز زقت‌انگیزی قرمز بود و دسته‌های سفید داشت. آن موقع هنوز کیسه‌های پلاستیکی بین سوپرمارکت داران باب نبود؟ چون مشخصاً ما یک زنبیل زرد ِ تورتوری هم داشتیم. که همه جاش سوراخ هم بود. یک بار دسته‌ی زنبیل جدا شد و همه‌چیز ریخت وسط کوچه. ما پسری بودیم که عادت نداشت گریه کند، دویدیم خانه و گفتیم چه شده. گفتند همه‌چیز را ول کردی آمدی این را بگی؟ بعد در رفتیم چون پدرمان دوید دنبالمان. آن موقع هنوز نوشابه‌ی خانواده اختراع نشده بود. یا اگر شده بود. دست &amp;nbsp;کم به نظر ما احمقانه بود که آن همه نوشابه بخریم. بعضی شب‌ها ما را صدا می‌زدند تا یک چونه خمیر از نانوایی بخریم. نانوایی هم همان بغل بود و بربری می‌پخت. سر بربری را می‌کندیم و توی راه می‌خوردیم. و می‌گفتند چرا دست کثافتمان را فرو کردیم توی خمیرها؟ و با قیچی نان را می‌بریدند تا اثر دست کثافت ما کمتر شود. چونه‌ی خمیر را هم می‌بردیم تا مادرمان پیتزا بسازد. البته فر ما اکثراً خراب بود. هم خراب بود هم آردل ِ پرسی‌گاز بود. وقتی خراب بود، یک اُوِنی داشتیم که مادرمان آن تو برایمان پیتزا می‌پخت. ورمی‌داشت نان باگت را نصف می‌کرد یک ورش کالباس و پنیر و سس می‌زد می‌گذاشت توی اُوِن. چی بود آن؟ ما دوست نداشتیم. پیتزا باید گرد باشد. برای پیتزا ما می‌رفتیم به سال‌های 1930 در یک جایی در شیراز ونک. همان‌جا یک استخری بود که هنوز هم هست و مردم دمش جوجه‌کباب می‌خوردند و استخوان‌هایشان را برای گربه‌های بی‌نوا پرت می‌کردند و گربه‌های بی‌نوا هم استخوان را برمی‌داشتند می‌رفتند لای شب‌بوها پای&amp;nbsp;ِ آن کاج&amp;nbsp;ِ بلند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-2410391242558198986?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/2410391242558198986/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=2410391242558198986&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/2410391242558198986'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/2410391242558198986'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title='وقتی فیلم‌های خمسه خنده‌دار بود'/><author><name>kasrZ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-6051246001125992107</id><published>2011-07-19T10:41:00.000-07:00</published><updated>2011-07-19T10:42:02.071-07:00</updated><title type='text'>بنی آدم اعضای یک پیکرند ؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma; font-size: 12px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همان طور که می دانید روزی روزگاری ؛ مغز و حنجره و قلب و کبد و جگر سفید و تُخم چپ و چاله ی لُپ و پانکراس و رباط صلیبیِ زانو و پشم سینه و کرم آسکاریس و فلان و جناب مقعد دور هم جمع شده بودند و برای هم کُرکُری می خواندند که تعیین کنند که کدام عضو بدن ؛ مهم ترین است و به عنوان مثال ؛ مغز می گفت معلوم است که من رئیسم و اگر من نباشم هیچ کدام از شما نمی توانید تکان بخورید حتی و این منم که سیاست&amp;nbsp;ِ شما را تعیین می کنم و شما از خود اختیاری ندارید ؛ همه به فکر فرو رفته بودند و تخم چپ هم بی تفاوت به افق ها نگاه می کرد که ناگهان قلب لبخند زد و دستش را بلند کرد و گفت من اگر نباشم و این خون سرخ را در کالبد شما پمپاژ نکنم ؛ حتی همین مغز که اینقدر چُسان فُسان می کند ؛ نفسش بند می آید و سنگ روی سنگ بند نمی آید ؛ بعد سرش را پایین انداخت و به کفش کهنه اش اشاره کرد که به خدای کعبه قسم که ارزش خلافت برای من از همین نعلین پاره هم کمتر است و همه ی اعضاء لبخند زدند و خلافت را حق قلب می دانستند که ناگهان جوانی سرکش از قبیله ی عوس یا خزرج به نام مقعد که اصلیتی گرمساری داشت به پا خاست و بلند عربده زد که همانا من امیر المومنینم ؛ بعد مغز همان طور که به گردن تکیه داده بود ؛ پوزخندی زد و گفت چه گنده گوزی ها و همه ی اعضا بلند بلند خندیدند و جگر سفید که بانویی یائسه بود از فرط خنده به خود شاشید و گفت خدا مرگم و دامنش را لای پایش گرفت و به طرف مثانه دوید ؛ مقعد در جواب ؛ لب های غنچه و چروکش را از هم باز کرد و لبخند زد و به همین بسنده کرد که " خواهیم دید" !&amp;nbsp;&amp;nbsp;همه می دانیم که مقعد سه روز راه بر روده ی بزرگ بست و حتی به باد های موسمی نیز اجازه ی خروج نداد و در روز چهارم مغز و قلب به خدمت مقعد رسیدند و برای صلاح تمام اعضاء دست از مبارزه کشیدند و با مقعد بیعت کردند و وی را امیرالمومنین نامیدند ؛ بعد هم مقعد دهان غنچه و چروکش را دوباره باز کرد و گفت من دولت تعیین می کنم و راه را بر روده ی بزرگ و سنده ها و باد های موسمی باز کرد ؛ ولی&amp;nbsp;علی رغم تمام قول هایی که مقعد برای احداث آزاد راه های رایگان به اعضاء داده بود ؛&amp;nbsp;از آن پس برای رفت و آمد ؛ باید مالیات سنگینی پرداخت می کردند ؛ رنگ سبز نیز از پرچم سه رنگ برداشته شد و رنگ قهوه ای جای آن را گرفت و عکس قلب از وسط پرچم برداشته شد و طراحی سیاه قلم از سوراخ کـ.ـون جایگزین آن شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یادم می آید رفیقم به پارتی&amp;nbsp;ِ بالماسکه ای دعوت شده بود و جلوی آیفون تصویری ؛ قبل از وارد شدن به خانه ؛ در حالی که اسهال بوده ؛ گوزیده بود و بله ؛ درست حدس زده اید ؛ ریده بود و برای همیشه فرار کرده بود و می گفت دیگر "یه ترکه" نبود که ریسک کرده بود و این خود&amp;nbsp;ِ من بودم ؛ حالا این جوک ها شده است حکایت زندگی&amp;nbsp;ِ ما جهان سومی ها که حاکمانی داریم قدرتمند که بویی از مغز و قلب نبرده اند و مقعد هایی اند با گنده گوزی های فراوان که از بد روزگار ؛ دروازه ی شهر دست آنها افتاده ؛ اصلا جوک ازین غمگین تر وجود دارد برای من و تویی که تمام جوانی مان را می گذاریم برای قلب تر شدن و مغز تر شدن و مغز شدنمان فقط درگیری و دغدغه می آورد و قلب شدنمان تنها باعث دلشوره‏ است ؛ و در نهایت باز همه چیز دست مقعدی است که فقط انگل های دستمال کش&amp;nbsp;ِ خود را آدم حساب می کند و تنها امیدمان این است که قلبی باشیم یا مغزی یا حتی چاله ی لُپّی که پیوند بخوریم به اندام دیگری و برای همیشه از این بدن کنده شویم ؛ که شاید اندام مقصد ؛ مغزی داشته باشد که درگیر و خودخواه نباشد و قلبی داشته باشد که با آرامش بتپد و مقعدی داشته باشد محترم که هم او حد خود را بداند و هم بقیه ی عضو ها احترام وی را نگه دارند. و باز چه دردناک است گاهی که دل می بندیم به یاری&amp;nbsp;ِ آلتی پیل پیکر در دوردست ها که به نام نجات&amp;nbsp;ِ ما و به کام&amp;nbsp;ِ ختنه گاه خویش ؛ مقعد&amp;nbsp;ِ ما را پاره می کند و ازین آزادی ؛ جز درد چیزی به قلب و مغز و ستون فقرات ِ ما نمی رسد ؛ این روز ها تخم های چپ هم دغدغه دارند ؛ این روزها خندیدن به جوک ها حتی ؛ خندیدن&amp;nbsp;ِ تلخ حتّی ؛ غنیمت است ؛ اصلا شاید خاورمیانه شوخی&amp;nbsp;ِ بزرگی بود که خدا یا طبیعت با ما کرد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-6051246001125992107?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/6051246001125992107/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=6051246001125992107&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6051246001125992107'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6051246001125992107'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/07/blog-post_19.html' title='بنی آدم اعضای یک پیکرند ؟'/><author><name>آرش</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-4394642809802985383</id><published>2011-07-18T11:34:00.000-07:00</published><updated>2011-07-18T11:51:51.084-07:00</updated><title type='text'>من تا صبح بیدارم!</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;mso-bidi-language: FA"&gt;نیمه شب است تو یکی از کوچه پس کوچه­های جردن، جلو سفارت یکی از کشورهای آفریقایی ایستاده­ای. از دور صدای محو شتاب گرفتن موتورسیکلت­ها و بوق گاه و نیمگاه کامیون­ها به گوش می­رسد. داغی دم گرفته­ی هوا گویی وزنه­ی آویزان به پلک­هایت را سنگین­تر کرده و تو در این نزاع نابرابر با بی­خوابی، رمق­های آخرت را خرج می­کنی. کیوسک فلزی لعنتی هم که انگار نشانه­ای است از آنچه برگردن تو انداخته­ شده: بی‌فایدگی. روی برچسب داخل کیوسک نوشته: نوع جدید. پس این مدل بهبودیافته­اش باید باشد. در تابستان گرمای به جان رفته­ش را تا صبح حفظ می­کند و احتمالا زمستان هم به سرمای بیرون نه نخواهد گفت. محض دکور پنکه­ای هم روی سقفش نصب شده که خب طبیعی ست که کار نمی­کند. پس چاره­ای نیست، به بغل تکیه داده­ای به چارچوب در کیوسک و قدم­های خرامان سوسکی را نگاه می­کنی که احتمالا خودش نمی­داند در این نیمه شب نکبتی دنبال چه می‌گردد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;mso-bidi-language: FA"&gt;هنوز چند ساعتی مانده تا پایان این نوبت مداوم نگهبانیت. افسر گشت درحال نوشتن ساعت بازدیدش از توست و زیرزیرکی به درجه­های روی شانه­ات نگاه می­کند. هم، درجه­اش سال­ها کمتر از درجه­ی توست، هم سنش. ولی تو به اجبار به نظام فروشده‌ای (یا به عکس) و او به اختیار بردگی را به عنوان شغلش برگزیده. درحالی که سرش پایین است می­پرسد: "فوق لیسانسی؟!" می­گویی: "بله". سری تکان می­دهد به نشانه­ی افسوس ولی چهره­اش ذوق­زدگی تمسخرآمیزی را منتقل می­کند. برگه­ات را ازش پس می­گیری و به سمت کیوسک برمی­گردی. نه! انگار نه این هوا قصد نرمش دارد و نه این ثانیه­های عذاب سرعت می­گیرند. مثل هرشب فرصت شام خوردن نداشتی و معده­ات به جمع آزاردهنده­های این روزها اضافه شده. اهمیتی نمی­دهی و سعی می‌کنی با قدم زدن کمی وقت کشی تمرین کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;mso-bidi-language: FA"&gt;صدایش شفاف است و با اینکه از دور به گوش می‌رسد ولی راحت متوجه می­شوی که چه می­خواند. با پس زمینه­ی صدای آکاردئون، آوازش کوچه را پر کرده که " غروب پاییزه...دلم غم­انگیزه...". خیال می­کنی که ای کاش غروب پاییز بود و از این گرمای خفه­کننده خبری نبود. اما خودت به خیالت پوزخند می­زنی که مگر خودت نبودی که اینجور موقع­ها شکسپیر می­خواندی: "کیست که بتواند آتش برکف دست نهد و به کوه­های پربرف قفقاز فکر کند..." چشم می‌اندازی تا ببینی این آوازه­خوان دوره­گرد که انصافا خوب هم می­خواند کیست. کوچه خلوت است و او سرخوشانه پیچ و تاب خوران خیابان گز می­کند. انگار... نه، بدون شک، دارد تنها برای خودش می­نوازد و می‌خواند. غم کهنه­ی صدایش وقتی از روشنایی­های یکی درمیان کوچه رد می­شود، در چهره­ی سوخته­اش هم به چشم می­آید. نزدیک کیوسک که می­شود می­ایستد. سرش و پشت آن چشم­هایش به سمت تو برمی­گردند و به نظر می­رسد که تلاش می­کنند تصویر ثابتی از آنچه پیش رویشان است ایجاد کنند. سایه بدنش هم دنباله‌روی چشم­هایش سر می­خورند سمت کیوسک. سلام می­کند و تو با علاقه (و البته برخلاف قانونی که آموزش دیده­ای) دست دراز می­کنی برای دست دادن. نگاهی بی­هدف به کیوسک می­کند و می­گوید: " آب داری؟" دهانش که باز می­شود بوی مانده­ی الکل فضا را می­گیرد. عکس­العملی نشان نمی­دهی و ظرف آب را می­دهی دستش. می­گوید: "بوی ویسکی می­گیره" می­گویی اشکالی ندارد و می­تواند ظرف آب را باخودش ببرد. قصد جبران دارد. دست می­کند به جیب کنار زانوی شلوارش . بطری کوچکی بیرون می­آورد. نه، ظاهرا عیشش مدام است و تصمیم ندارد مستی­ش به این زودی از گل بیافتد. تعارف می­کند. می­پرسد: "تابحال ویسکی خوردی؟" با سر حالیش می­کنی که خوردی. دستش را جلوتر می­آورد. می­گویی که نمی­توانی بخوری و اگر بفهمند کارت به جاهای باریک می­کشد. با اکراه می­گویی. موقعیت وسوسه­انگیز است. دلت می­خواهد بطری را ازش بگیری و سربکشی. هرچه باداباد. هم­صدایش شوی و فارغ از هرچه هست، تلوتلوخوران شبگردی کنی. دلت این را می‌خواهد. اما نیمه محافظه کارت دستت را سفت گرفته و عقب می‌کشد. سکوتتان که طولانی می‌شود، لبخند صمیمانه‌ای می‌زند و آکاردئونش را روی شانه‌اش جابجا می‌کند. مسیر زیگزاگی خیابان منتظرش است. تو با حسرت چشم می دوزی به این آوازخوان مست شبگرد که یک ثانیه زندگی سرخوشانه‌اش به عمر جماعتی می‌ارزد. بادی نمی وزد که بپیچد زیر ردای خواننده‌ی پریشان قصه ما تا شاید پایان دراماتیک‌تری داشته باشد. خب نوزد. این شب برای تو، رخوتناک و عذاب آور است و برای او... که می داند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-4394642809802985383?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/4394642809802985383/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=4394642809802985383&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/4394642809802985383'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/4394642809802985383'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/07/blog-post_18.html' title='من تا صبح بیدارم!'/><author><name>Kafkamirza</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09339744847180535399</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-6331611333717300341</id><published>2011-07-15T06:04:00.000-07:00</published><updated>2011-10-30T08:44:48.799-07:00</updated><title type='text'>سال ِ در بن بست رقصیدن</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;شخصیت ِ داستان دارد می رود. شخصیت ِ داستان که در سال ِ سه هزار زندگی می کند دارد می رود. سالی که انسانها انتخاب می کنند درازکش بخوابند یا در حین ِ راه رفتن. سالی که به واسطه ی پیشرفت های بی شائبه ی علم پزشکی کمتر آدمی مثانه دارد. شاشیدن امری عبس ، بیهوده و وقت گیر تلقی می گردد. و شعار ِ به امید ِ دنیائی عاری از شاش همه جا را فرا گرفته. این در حالیست که هنوز نیاز ِ به شاشیدن در اعماق ِ روح ِ انسانها وجود دارد و آنها گاهن در خفا به خودشان لعن می فرستند که چرا و چگونه صرفن به خاطر ِ یک هوس زودگذر و یک تصمیم ِ آنی لذت ِ شاشیدن را برای همیشه از دست دادند. شخصیت ِ داستان در چنین سالی است که دارد می رود. سالی که دیگر سالهاست که موز قیمتی ندارد و در میوه فروشی ها جلوی عبارت ِ قیمت ِ موز نوشته اند هیچ، در نتیجه قوت ِ غالب ِ مردم موز است. دولت ها موز را به صورت ِ رایگان بین ِ ملت ها تقسیم می کنند. به همین سبب مردم ِ کشورهای هنوز اسلامی برای ِ فطریه هیچ مبلغی نمی پردازند. و این است عدل ِ علی ِ حاکم بر جوامع اسلامی. سالی که هرکس در آن، شرایط ِ زندگی اش بهتر از سایرین باشد وظیفه دارد راه بی افتد و از هفت خانه این ورتر هفت خانه آن ورتر هفت خانه بالا و هفت خانه پائین عذر بخواهد. و آن هفت خانه این ورتر هفت خانه آن ورتر ، هفت خانه بالا و هفت خانه پائین ها می توانند عذر خواهی ِ او را نپذیرند و با سردی در را به رویش ببندند. بله. چنین سالیست سال ِ سه هزار. سال ِ انسان های فاقد ِ مو. سالی که حتا قلب های فلزی هم خاطره شدند. سالی که در آن مجازات ِ چاقی پرت شدن از روی ِ بلندی های ِ دور است.سالی که باد نیز از آمدن خود داری می کند.  سالی که در آن هیچ کس نمی دود(جز در مکان های ِ معدود و مخصوص) بلکه در صورت ِ لزوم با سرعت به جلو رانده می شود بدون ِ آنکه گامی بردارد. سالی که دیگر مدتهاست سکوت ارزش تلقی می شود و حتا نوزادان هم این نکته را می دانند ، به همین دلیل در هنگام ِ به دنیا آمدن از خود هیچ صدائی ساطع نمی کنند. سالی که در آن هر کاری موجب ِ بر هم زدن ِ آرامش و سکون ِ ذهنی ِ دیگران شود مطرود و نکوهیده خواهد بود حتا ترکیب ِ رنگها. شخصیت ِ داستان دارد می رود تا به مکانی که برای ِ ارضاء روحی مردم  تعبیه شده برسد. او هفته ای سه بار به آنجا می رود. مکان ِ  پنجه به دیوار کشیدن. این مکان که شامل ِ یک دیوار ِ طویل می شود به علت ِ ساخته شدن از مواد و مصالح ِ مخصوص باعث ِ درگیری بین ِ ناخن های ِ انسان(از هر جنس و نوع) و بافت ِ به ظاهر خشن دیوار می شود به طوری که در اثر این درگیری بافت ِ دیوار بیشترین صدمه را ببیند و نه ناخن های ِ انسان. دانشمندان نزدیک به نیم قرن وقت روی ِ پروژه ی موسوم به پنجه به دیوار کشیدن صرف کردند تا خراشیدن ِ دیوار آن صدای دلخواهشان را بدهد و در سال ِ سه هزار بود که توانستند حاصل ِ زحمات ِ خود را با موفقیت  اجرائی کنند. دوربین های مدار بسته ای که دراطراف ِ خروجی ِ مکان ِ پنجه به دیوار کشیدن تعبیه شده بودند خبر از لبخند ِ رضایت ِ مردم در هنگام ِ خروج می دادند. تنها یک نفر بود که هیچوقت لبخند نمی زد و آن شخصیت ِ داستان ِ ما بود. او هیچوقت لبخند نمی زد زیرا که شخصیت ِ داستان ِ ما باید با دیگران یک فرقی داشته باشد ، حتا اگر در سال ِ سه هزار زندگی کند، سالی که دیگر تفاوت ارزش نیست. در پایان ِ داستان قرار نیست اتفاقی بی افتد. چون در سال ِ سه هزار اتفاقی نمی افتد. راوی فقط می خواهد به شما بگوید علت ِ اینکه شخصیت ِ داستان در مکان ِ ارضاکننده ای همچون مکان ِ پنجه به دیوار کشیدن ارضا نمی شود چیست. علتش این است که شخصیت ِ داستان دست ندارد. بله ، علت از خرمالوی نارس هم گس تر ، درست مثل ِ سال ِ سه هزار&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-6331611333717300341?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/6331611333717300341/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=6331611333717300341&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6331611333717300341'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6331611333717300341'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='سال ِ در بن بست رقصیدن'/><author><name>Mo Mo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00533283604846246712</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-1067230259395386834</id><published>2011-06-30T05:40:00.000-07:00</published><updated>2011-06-30T05:41:09.717-07:00</updated><title type='text'>فداکاری از نوع خانوم بازی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;نمیدونم اون لحظه ای که ورق برمیگرده کیه، اون لحظه ای که دیگه از هیکل و  وجود و سر و ریخت طرفت حالت بد میشود آیا یک لحظه است؟ یا یک سال طول  میکشه و به مرور است. یعنی چه طور میشود کسی که تا یک سال پیش دوست داشتی ،  حالا عاشق کشته مرده نه، اما خوب بودی و بلد بودی بهش بگی دوستت دارم،  الان میخواهی ریختش را نبینی. ساده انگاریه که فکر کنی خب حتما واقعا دوستش  نداشتی، نه بابا، یک موقع تو چشمهای کسی نگاه میکردم، میگفتم اوه شت، خدا،  دریا،  آسمون، از همین دست خزعبلات، یک سال بعدش فکر میکردم این شکم گنده  که چهار تا دست و پا ازش بیرون زده کیه که من باهاش میچرخم؟ بعد نیگاه  میکنم میبینم که مردم جملگی همینند. آقای دکتر فلانی مثلا یادم است،  عاشقانه شروع کردند، دخترک شاگردش بود، آمد بهش اعتراف کرد که استاد،  میخوامت، دیوانه ات شدم. عاشقتم، کشته ی توام. بعد سریع دخترک را عروسش  کرد، مثل قصه ی پریا بود. آنقدر با هم خوب بودن که قابل پرس و جو نیست. بعد  زد و بچه دار شدن، هشت ماه بعد از عروسی دنیا آمد. لابد بوی عن و گه بچه  بوی حقیقت و واقعیت زندگی رو به یادشون آوورد. بعد هیچ کس حوصله نداشت اخ و  گه بچه رو عوض کنه، در یک مهمونی بود اولین بار که دیدم بهم فحش میدند،  جلوی غریبه و آشنا با هم داد و بیداد میکنند. لابد چند سال توی سر و کله ی  هم میزنند، تا به این واقعیت دردناک برسند که عجب گهی خوردند و زندگی شان  تباه شده. گیر کرده اند، نه راه پس دارند نه راه پیش. بچه دگمه ی برگشت  نداره و هیچ کدوم از طرفین دلش نمیاد که با یک بچه کوچیک جدا بشه و بره.   در ِ خونه رو که وا میکنند باید قیافه ی نحس هم رو تحمل کنند، به مدت  سالیان ِ سال.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد آقا خانوم باز شد، چون از موهای خزه خزه ی خانومه  که مثل جنگل روی پاهاش نقش بسته عقش میگرفت لابد. خانوم هم انگیزه ای برای  تراشیدن جنگل پشمهاش نداشت، یک بچه داشت که غذا بده و بزرگ کنه و فکرش رو  علیه پدرش مسموم کنه. سر کار وقتش رو پر کنه و سعی کنه از آقای شوهر دوری  کنه. هر چی کمتر در طول روز قیافه ی نحس هم رو ببینند صدای داد و بیداد  کمتر بالا میره و آسایش و آرامش همسایه و بچه و خودشون کمتر خط خطی میشه.  آقای دکتر به هیچ منشی ای رحم نمیکرد و از تریاک و عرق و بی چاک و بستی کم  نمیذاشت. هر دو هم خیال میکردن که چه فداکاری ِ بزرگی کردن جدا نشدن و این  بچه رو بزرگ کردن. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;شخصا فکر میکنم ریدن با این طرز فداکاری.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-1067230259395386834?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/1067230259395386834/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=1067230259395386834&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/1067230259395386834'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/1067230259395386834'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/06/blog-post_30.html' title='فداکاری از نوع خانوم بازی'/><author><name>دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16576663623812563306</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_HKwnQ_LMVv4/TSCNm77mAbI/AAAAAAAAAAM/ufQxRoegl4I/S220/daan.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-7072769566190356484</id><published>2011-06-24T13:47:00.000-07:00</published><updated>2011-06-24T13:55:56.549-07:00</updated><title type='text'>عقربه‌های کند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;  شانه ‌ام را که تکان داد، بیدار شدم. ساعت را نگاه کردم، ده دقیقه به چهار صبح بود. با سر و چشم اشاره کردم که مشکلی نیست الان می‌آیم. دستم را گرفتم به لبه‌ی تخت و پام را روی میله ی بین طبقه اول و دوم محکم کردم و پریدم پایین. ساعت چهار و چند دقیقه بود که پوتینم را پوشیده بودم و "وضعیت کامل" از در آسایشگاه بیرون آمدم. چهار ساعت پیش که خوابیده بودم آسمان صاف بود و پرستاره، ولی در را که باز کردم دیدم باران شدیدی گرفته و من مجبورم دو ساعت زیر این باران نگهبانی بدهم از یک آبخوری که بیست و چهار تا شیر آب دارد. دوساعت دور آبخوری بگردم که نکند آبی نامربوط از آن خارج شود. کلاه اورکتم را در آوردم و کشیدم روی سرم و بند زیرش را محکم سفت کردم. سایه‌بان آبخوری فقط روی شیرها را می‌پوشاند، انگار قرار بود آبخوری خیس نشود. رفتم آن قسمتش ایستادم که شیروانیش بزرگتر بود و کمتر خیس می‌شدم. پادگان ساکت بود و فقط صدای باران می آمد و گهگاه از دور به نظر می‌رسید که یک نفر "ایست" می‌کشد. ولی خب همه می‌دانستند که این تنها تظاهر به اجرای اصول نگهبانیست در یک پادگان پیزوری وسط شهر. سیخ ایستاده بودم گوشه‌ی آبخوری، نصف بدنم زیر نور پروژکتوری که جلوی اسلحه‌خانه را روشن می‌کرد، از دور معلوم بود. سرم توی اورکت فرو رفته بود و دست‌ها داخل جیب. به نقطه‌ای خیره بودم.&lt;br /&gt;گربه‌‌ ی خاکستری و سفیدی از گوشه‌ی تاریکی بیرون آمد و به محض اینکه اولین قطره‌ی باران (شاید هم دومی) تنش را خیس کرد، دوید سمت آنجایی که من ایستاده بودم. گربه‌ی بی‌نزاکت، انگار من، یک سرباز یک متر وهشتاد سانتی که در آن لباس‌های دو سایز بزرگتر عظمتی داشت را به چپش هم لحاظ نکرد و آمد چسبید به پای چپ من. دستش را زیر شکمش پنهان کرد و خواب آلود به نقطه‌ای خیره شد. چپ چپ نگاهش کردم. گفتم خب حداقل تنها نیستم. دو ساعت نگهبانی دادن از آبخوری زیر باران با یک گربه بهتر است تا تنهایی نگهبانی دادن. ولی این تمام قضیه نبود. انگار قرار نبود این شب بارانی سرد، فقط من و گربه نگهبان‌های آبخوری باشیم. می‌توانم بگویم نیم ساعت، چهل دقیقه‌ای بود که گربه بی‌نزاکت و من بی تفاوت به حضور همدیگر داشتیم در مورد بی‌ربط ترین مسائل ممکن فکر می‌کردیم، که حرکت چیزی من را از فکر و خیال بیرون پراند. خیلی نرم و بی‌خیال  راه می رفت. بیشتر شبیه یک قهرمان قدیمی بود که حالا شکم آورده و از آن روزهای بزرگ فقط غرور نصفه نیمه‌ای برایش مانده و دیگر حتی حال راه رفتن هم ندارد. ولی این خیلی برایم عجیب نبود، تعجبم از دیدن یک قورباغه بود در این شهر کوهستانی سرد. قورباغه شکم گنده تنبل هم انگار کنجکاو شده بود اینجا چه خبر است. قدم زنان خودش را رساند سمت من و گربه بی ادب. نزدیک که شد، گربه کمی سرش را بالا آورد و نیم نگاه متبکرانه‌ای به قورباغه کرد؛ ولی واکنش قورباغه صدایی شبیه آروغ بود. به نظر می‌رسید یک جور خصومت کهنه بین این دوتا وجود دارد. گربه که سرش را برگردانده بود جای قبلش، قورباغه رسیده بود نزدیک پای راست من. یک نگاه به دور و برم انداختم. فکر کردم خب چه بهتر، مراقبت از آبخوری بیست و چهار شیره، زیر باران شبانه‌ی یک شهر سرد با یک گربه بی ادب و یک قورباغه تنبل مسلما بهتر است تا تنهایی نگهبانی دادن.&lt;br /&gt;ساعت هم انگار مجبور بود بیدار باشد، کند حرکت می‌کرد. باران کم رمق‌تر شده بود. ولی باد سرد آن تیکه‌ی کمی از صورتم را که بیرون بود، سرخ می‌کرد. پادگان خواب بود و از تک و توک شیرهای آبخوری، قطره قطره آب می چکید.  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-7072769566190356484?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/7072769566190356484/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=7072769566190356484&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/7072769566190356484'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/7072769566190356484'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/06/blog-post_24.html' title='عقربه‌های کند'/><author><name>Kafkamirza</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09339744847180535399</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-4166085608202064869</id><published>2011-06-22T04:14:00.000-07:00</published><updated>2011-06-22T04:14:40.718-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مظفر'/><title type='text'>مستهجن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;امروز صوب کسی شوخی کثیفی با فضای هندسی خونه کرده بود&lt;br /&gt;درو که وا کردم دیدم پشتش دششوئیه&lt;br /&gt;در اتاق به دششوئی وامیشد.&lt;br /&gt;بله، &lt;br /&gt;یک طرف اتاق من، یک طرف دششوئی&lt;br /&gt;(اینو میگن جنگ بدون اعلان&lt;br /&gt;جنگی که هیچ قائده ئی نداره)&lt;br /&gt;و دری در فیمابین&lt;br /&gt;این همه ی اون چیزی بود که اونجا به چش میخورد.&lt;br /&gt;به این ترتیب بخشهایی از خونه رو از دست داده بودم.&lt;br /&gt;من دو تا دستمو بردم لای موهام &lt;br /&gt;به صحنه نیگا کردم&lt;br /&gt;و با نوک دو انگشت اشاره پشت سرمو خاروندم&lt;br /&gt;پووووووووووووف&lt;br /&gt;در نخطه ی دوری از من سوسک مرده ئی به پشت کنار آفتابه افتاده بود&lt;br /&gt;و گاهی یکی از دستاش بحالت چندشی تکون میخورد&lt;br /&gt;مث پلک آدمی که به یه صحنه ی دهشتناک چشم دوخته باشه&lt;br /&gt;و گاهی بپپره&lt;br /&gt;دستمو زدم به کمرم&lt;br /&gt;و بخودم گفتم هی هی مظفر&lt;br /&gt;به خودت مسلط باش پسر&lt;br /&gt;بعد رفتم تو توالت و از توی توالت به اتاقم نیگا کردم&lt;br /&gt;تا حالا اتاقمو از تو توالت ندیده بودم&lt;br /&gt;در رو از توی توالت بستم &lt;br /&gt;کمی صبر کردم&lt;br /&gt;و دوباره وا کردم&lt;br /&gt;مث وختایی که مشگلی تخمی تو ویندوز پیش میاد&lt;br /&gt;بعد پنجره رو میدی پایین میاری بالا مشگل حل میشه&lt;br /&gt;ولی درو که وا کردم اتاق سر جاش بود&lt;br /&gt;خیلی ئم قبراق و مکعب&lt;br /&gt;به بیل گیتس فحش ناموسی دادم&lt;br /&gt;(اینو میگن جدال نابرابر&lt;br /&gt;جدالی که فاعده ئی نداره)&lt;br /&gt;اوه نه نه این نمیتونه راست باشه&lt;br /&gt;:(&lt;br /&gt;شیر دششوئی رو وا کردم &lt;br /&gt;آب اومد ازش&lt;br /&gt;صدای آبم میداد&lt;br /&gt;دستمو بردم زیرش خیس شد حتا&lt;br /&gt;نگاهی به تصویر خودم توی آئنه انداختم&lt;br /&gt;گره کراواتمو شل کردم&lt;br /&gt;و گفتم اوه خدای من آیا ینی حالا چی میشه ینی؟&lt;br /&gt;:O&lt;br /&gt;در حالی که مشغول به فکر فورو رفتن بودم به اتاق برگشتم&lt;br /&gt;و به آهستگی بر لبه ی تخت نشستم&lt;br /&gt;شاید شما این تصور رو داشته باشین که ترس من رو برداشته بوده&lt;br /&gt;در حالی که خیر.&lt;br /&gt;من فقط کمی دستم یخ کرده بود&lt;br /&gt;صوبا این جوری میشم خب&lt;br /&gt;و اون موقه صوب بود&lt;br /&gt;درحالیکه العان بعدالظهره&lt;br /&gt;و من هیچ ایده ئی ندارم که چی خاهد شد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-4166085608202064869?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/4166085608202064869/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=4166085608202064869&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/4166085608202064869'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/4166085608202064869'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='مستهجن'/><author><name>مظفـّـر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11632864435987930555</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-2856115797800836047</id><published>2011-06-18T03:15:00.000-07:00</published><updated>2011-06-18T03:15:14.157-07:00</updated><title type='text'>The Devil and BiKaari are raging inside me</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هیچ ایده‌ای نسبت به بیکاری ندارم. همین یکی دو هفته پیش که تصمیم گرفتم استعفا بدهم، کاملاً حالم خوب بود؛ پیش خودم می‌گفتم کونِ لق‌شان، این‌جا نشد، یک‌جای دیگر. نهایت‌اش یکی دوهفته بیکاری‌ست و بعدش هم می‌روم یک‌جای دیگری کار می‌کنم، حالا با یک‌مقدار حقوق کمتر. دل‌خوشی‌ام هم این بود که طراحی وب بلدم، توی خانه هم می‌شود پول درآورد اگر هم بیاورم. بابت همین خیال‌ها بود که از همان موقع حرف نیامدن و استعفا را می‌زدم. آن‌ها هم البته التماس‌ام نکردند، که جانِ مادرت نرو، ما به تو خیلی نیازمندیم و اگر بروی به گا می‌رویم؛ خیر، آن‌ها گفتند باشه و از هروقتی خواستی می‌توانی نیایی و بعدش هم بروی اداری، برای تصفیه و این جنده‌بازی‌ها. آخرین روزهای کاری‌ام است و البته هنوز هم پشیمان نیستم از اینکه دارم می‌روم. حالا پیش خودم می‌گویم مثل اکثر همسن‌هایم می‌نشینم خانه و درس می‌خوانم، تا بلکه یک‌مقداری از به گایی‌هایم را جم‌وُجور کنم. بله. دانشگاه از نظر من یک جایی‌ست که انسان در آن به گا می‌رود، از هرنوعی‌اش که باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;الآن گفته‌اند که تاریخ پایان کارت را بگو، استعفایت را هم آماده کن، که یک گِلی سرت بگیرم. بعد از اینکه این پُست را نوشتم، می‌خواهم بروم متن استفعایم را بنویسم. می‌نویسم که به نام خدا، با قلبی آکنده از غم و اندوه، اینجانب مهران بوالحسنی به دلیل مشکلات شخصی و مالی، از تاریخ فولان قادر به همکاری با شرکت فیلان نبوده و بدین‌وسیله استعفای خود را تقدیم می‌کنم. امید است که با آن موافقت شود. با احترام. بعد هم لابد آن‌ها می‌گویند که خُب، به سلامت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تا این‌جای کار همه‌اش فکر وُ خیالات است، واقعیت اما این است که وقتی یک آدمی بیکار می‌شود تا یک مدتی افسرده می‌شود. درست مثل زایمان است. البته تا به حال زایمان نکرده‌ام، ولی آن‌وقتی که دخترخاله‌ام به زا رفته بود، به گا هم رفته بود و تا یک ماه با یک من عسل هم نمی‌شد خوردش. بعد از بیکاری هم آدم این‌طوری می‌شود. ینی اینکه حالش بد می‌شود. چون مجبور است که برود گوشه‌ی خانه بنشیند و با مادرش در موردِ شوهر دخترخاله‌اش صحبت کند و این خوب نیست. داشتم می‌گفتم که الان حالم خوب نیست از این بابت. ینی چون دارم بیکار می‌شوم، دچار این حالت شده‌ام، چون هنوز کاری برای خودم پیدا نکرده‌ام و دستی دستی دارم خودم را به گا می‌دهم. بیکاری حالتی از حالت‌های برزخی‌ست که انسان دچار می‌شود. بله، تا چه بشود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن: آه، پس که فیلان نوشته‌ی این مدلی (شخصی) نداشته است به گمانم. به بزرگی خودتان می‌بخشید. احتیاج‌مان بود به نوشتن. البته نه به این ریدمانی. یک مقداری بهتر و کامل‌تر، که نشد. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-2856115797800836047?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/2856115797800836047/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=2856115797800836047&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/2856115797800836047'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/2856115797800836047'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/06/devil-and-bikaari-are-raging-inside-me.html' title='The Devil and BiKaari are raging inside me'/><author><name>Mehran Bolhasani</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-M1WV0WWCQw8/TsGVQvReLbI/AAAAAAAABgI/7t5Fo-hx1II/s220/avatar-x14.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-1146544941417293059</id><published>2011-05-22T04:55:00.000-07:00</published><updated>2011-05-22T08:57:54.726-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یادمه شیکم ِ مامانم خیلی قلمبه بود / هر وقت ازش می پرسیدم این تو چیه ؟ می گفت یه خواهر یا برادر / از همون تو معلوم بود درشته وقتی به دنیا اومد چهار کیلو بود / مامانم می خواست اسمش و بزاره آیدا اما بعد موقع زاییدن از بس درشت بود که کتفش آسیب دید و مامایی که به دنیاش آورد نذر کرد اگه خوب شه اسمش و بزارن میم / اسمش شد میم/ کتفش خوب شد و شد خواهر هفت سال کوچیکتر من ! وقتی هفت هشت سالم بود بود و اون یکی دو سالش معلوم بود که من بزرگم / وقتی دوازده سیزده سالم بود و اون پنج شیش سالش بهمون می اومد سه سال اختلاف سنی داشته باشیم وقتی هفده هیجده سالم شد و اون یازده دوازده سالش هم قد و قواره هم شدیم و چند سال بعد اونقدر رشد کرد که انگار اون چند سال از من بزرگتر بود / از بچگی همیشه زیاد می خورد به وضوح یادمه آب دهنش همیشه آویزون بود/ یادمه می رفت سر یخچال و نوشمک های من و می خورد یا همشون و دهنی می کرد ! پاهاش چهار شماره از من بزرگتر بودن یادمه دوست داشت جوراب های لنگ به لنگ بپوشه و همیشه یه لنگ از جوراب های من نبود و بعدها گشاد شده بهم پس می داد . داد می زدم !&lt;br /&gt;هیچ جوره شبیه هم نبودیم نه قیافه یی نه اخلاقی نه سلیقه یی من یه آدمی دو آتیشی سرو صدا کن بودم که پنج دقیقه بعد هیچی یادم نمی موند و می خندیدم و اون یه آدم ساکت &amp;nbsp;و تودار که دو ماه بعد تلافی یه چیزایی و سرم در می آورد !&lt;br /&gt;هیچ وقت با هم خوب نبودیم / هیچ وقت با هم بازی نکردیم / مامانم فکر می کرد بزرگ شیم یه چیزایی عوض میشه هیچ وقت نشد!&lt;br /&gt;هیچ وقت با هم راز مشترک نداشتیم حتی با هم خرابکاری هم نکردیم / هیچ وقت پشت هم جایی در نیومدیم با هم تولد نرفتیم حتی با هم تولد نگرفتیم / اوایل دعوا می کردیم بعد هم و نادیده گرفتیم / بزرگ که شدیم یه موقع هایی بود که ماه ها از هم بی خیر باشیم ! یه موقع هایی بود که به خودم می اومدم و می دیدم &amp;nbsp;رنگ موهاش عوض شده / بالغ شده / سوتین می بنده / داره بزرگ میشه !&lt;br /&gt;آخرین باری که به خودم اومدم دارم می بینم سال اول دانشگاه ست / واسه خودش عقیده داره / گروه داره / عشق داره و حتی یه تعدادی نوشته داره درباره ی چیزهایی که هیچ وقت نداشته که یه قسمتش راجع به من بود !&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-1146544941417293059?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/1146544941417293059/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=1146544941417293059&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/1146544941417293059'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/1146544941417293059'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/05/blog-post_22.html' title=''/><author><name>تـــــــ</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05352843373569395719</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-6004589148677604496</id><published>2011-05-20T04:10:00.000-07:00</published><updated>2011-05-20T04:31:35.399-07:00</updated><title type='text'>خونه های براق، زندگی های بی نقص</title><content type='html'>خونه هاشون تمیزه، برق میزنه، عکسهای فیس بوکشون تمیزه و برق میزنه. این همه راه آمده اند، از ایران، در یک کنجی از آمریکای شمالی خزیده اند و همون زندگی ای رو میکنند که در ایران ممکن بود بکنند: خونه های نازنازی، مبلمان فانتزی، عکسهای روتوشی، جواهرات، آرایش های غلیظ ِ شوهرکش و سفرهای لوکس پنج ستاره. عکسهای فیسبوک انگار آینه ی تمام نمای زندگی افراد شده. گل ِ زندگی شان را میگذارند برای تماشای عموم. عکسهای دو نفری لبخند به لب عاشقانه در خانه هایی که به سبک تجملات توخالی ایرانی چیده شده. و چرا از این برق و تمیزی همه ی عکسها، کهیر میخوام بزنم؟ &lt;div&gt;حرف حساب ِ خاصی ندارم، زندگی به نظرم آزمایش میاد تا آرامش. مردم را بر اساس ِ اینکه با زندگی شان دارند چه غلطی میکنند، قضاوت میکنم. خوب با چی شان بسنجم مردم را؟ با آرایششان؟ ییهو از یه جمع ِ باحال ایرونی یه شهر بزرگ به جمع یه عده ایرونی سنتی یک حومه پرتاب شدم. سابقا یک دوست مزدوج شده داشتم و درباره ی اینکه این دختره چرا زود شوهر کرد، دائما غر میزدم. در زندگی جدیدم، همه دور و برم متاهل و زن و بچه دارن. مردها احساس میکنند رویای زندگی را محقق کردند و دخترها خیلی راضی اند با همین مینیمم ِ متوسط ِ ظاهرا براق و آروم. همه میدوند که به آن خونه ی رویایی و مرد رویایی و ماشین گنده برسند، که مبلمان چند هزار دلاری در خونه شان جمع کنند، خرجهای کیلویی کنند ولی وقتی صورتحساب شام را می آورند، دنبال یکی دیگه میگردند که پول ِ مشروبشان را بدهد. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;بهشان بگویی این دهی که درش زندگی میکنی، حوصله ی آدم را سر میبرد، هیچ کاری درش نمیشود کرد، به همه جا دور است، ازت دلخور میشوند. از گفتن واقعیت ناراحت میشوند. من روی مملکتم اینقدر غیرت ندارم، بهم بگویند ایران جا گهیه، میگم لابد هست. ولی مردمانی که میخزند یک حومه ای در یک شهر آمریکای شمالی، آن حومه را با جان و دل دوست دارند. نمیشود بهشان گفت شما وسط ِ بیابون چه میکنید. آرامشش را دوست دارند. آرامش برای مادربزرگم، من وقتی هنوز سی را رد نکردم، دنبال ِ آرامش نیستم. دنبال جنجالم. بعد قضاوتشان میکنم، میتونم روی زندگی ترتمیز بی نقصشان تگری ِ یک مستی جدی را بزنم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-6004589148677604496?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/6004589148677604496/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=6004589148677604496&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6004589148677604496'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6004589148677604496'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='خونه های براق، زندگی های بی نقص'/><author><name>دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16576663623812563306</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_HKwnQ_LMVv4/TSCNm77mAbI/AAAAAAAAAAM/ufQxRoegl4I/S220/daan.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-8119694709980077302</id><published>2011-04-27T13:39:00.000-07:00</published><updated>2011-04-27T22:28:07.373-07:00</updated><title type='text'>اجهاف</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;" class="entry-body rtl"&gt;&lt;div class="item-body"&gt;&lt;div style="direction: rtl;"&gt;درست  در روزگاران ِ نه چندان قدیم سوزنی زندگی می کرد. همانطور که می دانید سوزن ها یا ته گرد هستند یا ته سوراخ. سوزن ِ قصه ی ما از نوع  ِ ته سوراخ بود. اینکه یک  سوزن ِ ته سوراخ باشید به  خودی ِ خود رنج آور نیست اما کافیست تنها سوزن ِ  ته سوراخ  تا شعاع ِ دویست متری باشید تا قضیه دردناک شود.&lt;br /&gt;برای  چند لحظه خود را جای ِ یک سوزن ِ ته سوراخ ِ تنها بگذارید. فکرش را بکنید،  مدام نخ های ِ مختلف را بچپانند تویتان، هی بدوزید وصله کنید، کوک بزنید  پیچُ تاب بخورید، هی مالانده شوید به این ُ آن. در این دنیا که حتا ابر نمی  گرید به حال ِ ما حتا تحمل ِ یک سوزن هم حدی دارد.&lt;br /&gt;پس یک روز به  اینجای سوزن ِ ته سوراخ ِ قصه ی ما رسید. یعنی درست تا زیر ِ لبه ی سوراخش،  آنوقت فریاد کشید: لعنت، دیگه به اینجام رسیده، من دیگه تن به این همه  خففت ُخاری نمی دم&lt;br /&gt;خب؟ حالا چکار می خواست بکند؟ سوال ِ خودش هم  همین بود. چکار می توانست بکند؟ یک سوزن ، یک سوزن ِ تنها. حتا اگر دو سوزن  هم بود باز نمی توانست کار ِ به خصوصی انجام دهد. تصمیم گرفت گم شود.&lt;br /&gt;افتاد&lt;br /&gt;گم شد&lt;br /&gt;دمبالش گشتند. پیدا نشد. دمپائی پوشیدند . بیشتر دقت کردند . پیدا نشد .&lt;br /&gt;ربابه بچه را بغل کرد&lt;br /&gt;نگران بود&lt;br /&gt;ربابه  گفت جارو برقی بیاورید ، جارو برقی آوردند همه جا را با دقت جارو کردند. سوزن ِ ته سوراخ ِ ما در حالی که سوراخش از ترس به تپش افتاده بود رفت یک  جایی پشت ِ پایه ی میز و سطلاشغال قایم شد. جارو برقی هووووووووووکشان همه  چیز را خورد. یک جوری شد که سوزن ِ قصه ی ما گفت اه گه خوردم اصلن که  ناگهان سوسن خانم داد زد: بسه دیگه سرم رفت جوال دوزم که بود تا حالا رفته  بود تو اون جاروبرقی ِ بیص صاحاب مرده.سوسن خانم از بچگی عادت داشت  اصطلاح ِ صاحب مرده و بی صاحب را با هم ادغام کند، او از ضعف ِ اعصاب ِ  شدیدی رنج می برد پس همه گفتند آره آره حتمن رفته تو جارو برقی آره&lt;br /&gt;ربابه بچه را پایین گذاشت&lt;br /&gt;نگران بود&lt;br /&gt;سوزن  ِ ته سوراخ کمی آرام شد. خسته بود،لــَختی گرفت همانجا خوابید .یک جائی  کنار ِ پایه ی میز و سطلاشغال. از داخل ِ سطلاشغال صدای گریه می آمد. چیزی  مدام می گفت من اشتباهی اینجا هستم جای ِ من اینجا نیست. حق ِ من این نیست  بعد هم با تشدد ِ هر چه تمامتر عر می زد.آن چیز یک سکه ی بیست ُ پنج تومانی  بود. سیگاری که خیلی زودتر از وقتی که باید، خاموش و دور انداخته شده بود  دلداریش داد،گفت: ببین من ُ،اصن بم میاد ته سیگار باشم؟ یه نیگا به قد ُ  هیکلم بندا، نه جونه داآش خدائی بگو بم میاد؟ د ِ نمیاد دیگه د ِ نع،چرا؟  خو چون نیسسم دیگه نوکرتم، بااااا خیلیا اینجان که نباس باشن.گوش پاک ادامه داد: آره حاجی، منم حاضرم قسم بخورم که از یه طرفم استفاده نشده.سکه  ی بیست ُ پنج تومانی عرزنان جواب داد  نه نه نه شماها نمی فهمیــــــــن،  شماها به هر حال می افتادین این تو، شماها ماهیتتون آشغاله، آشغال ، اما من  چی؟ من پولم، پول و بلندتر گریه کرد.&lt;br /&gt;گوش پاک کن و سیگار به هم  نگاه کردند ، سیگار گفت پیشششششش عن ُ ببینا و گوش پاک کن با بزرگ منشی ای  که از او بعید بود گفت ول کن حاجی، بی خیال&lt;br /&gt;سکه ی بیست پنج  تومانی داشت دیوانه می شد، در واقع دیوانه شده بود، پس خودش را به دیواره  های سطل کوباند و داد زد لاشیااااا من ُ ازینجا بیارین بیرووووون لاشه سگای  ِ عوضی لاشیا لاشیا لاشیااااااااااااااااا&lt;br /&gt;هیچکس جز سوزن ِ ته  سوراخ آن بیرون صدایش را نمیشنید، سوزن فک کرد این دیگه چه قاتیه  بابا،انگار آشغالدونی با اون آشغال دونی فرق داره ،بشین سر ِ جات دیگه اه ،  دو دیقه اومدیم کپمون ُ بذاریم بعد ِ یه عمر اگه گذاشتن. اما سکه ی بیست ُ  پنج تومانی دست بردار نبود. سوزن تصمیم گرفت جایش را عوض کند ، بچه آمده  بود توی ِ اتاق و داشت برای ِ خودش می چرید.&lt;br /&gt;سوزن سعی کرد دیده نشود  و سعیش نتیجه داد. رفت پشت ِ در ِ اتاق، تاریک اما خلوت ُ امن به نظر می  رسید ، تا خواست بخوابد چیزی آن ته مه ها تکان خورد، سوزن پرسید کی اونجاس؟  هی؟ کی اونجاس بت می گم؟&lt;br /&gt;صدا آمد که: خوف نکن منم جارو برقی&lt;br /&gt;سوزن در حالی که داشت به خود می شاشید جواب داد خب که چی؟ خیال کردی من ترسیدم؟ هان؟ هان؟ هان؟!&lt;br /&gt;طفلک  اعصاب نداشت. جارو برقی جلو آمد کمی نور به چهره اش افتاد ، لبخند ِ خاصی  به لب داشت، بنده شخصن پدربزرگ نداشته ام اما ظاهرن از همان لبخندهائی بود  که پدربزرگها می زنند به اصطلاح. گفت نترس کاریت ندارم ، صدایش عجیب شبیه ِ  داریوش بود. سوزن کم نیاورد گفت حالا کی ترسید؟؟ جارو برقی گفت  هووووووووووووووووو آنوقت سوزن خواست فرار کند که صدای ِ هارهارهار خندیدنه  جاروبرقی بلند شد، سوزن ِ ته سوراخ گفت زهر ِ مار بی مزه ی لوس ، انگا ما  اعصابه زیادی داریم، جاروبرقی باز هم از همان لبخندها زد و گفت مزاح کردم  بابا در نتیجه آنها با هم دوست شدند،سوزن داستانش را برای جاروبرقی تعریف  کرد. جاروبرقی هم یک داستان داشت،چون هر کسی به هر حال داستان ِ خودش را  دارد. حالا یا تعریفش می کند یا نمی کند.&lt;br /&gt;داستان ِ جاروبرقی از این قرار بود:&lt;br /&gt;یک  سال ُ چاهار ماه ُ هشت روز ِ پیش در یک روز ِ گرم ِ آفتابی در حالی که  ازدحام ِ پشه ها به اوج رسیده بود خراب شد. در ابتدا قضیه همچون خراب شدن ِ  یک جارو برقی، ساده به نظر می رسید.اما ماندن به مدت ِ سه شبانه روز در  تعمیرگاه ِ لوازم خانگی ِ فرهادی بود که قضیه را پیچیده کرد. در طول ِ این  مدت طی ِ صحبتهایی که با سایر ِ جاروبرقی ها داشت متوجه شد که هیچ کدام ار  آنها در خانه جایگاه ِ مخصوصی ندارند و این در حالی بود که تمام ِ لوازم ِ  خانگی جایگاه ِ مخصوص به خودشان را در منازل داشتند&lt;br /&gt;یخچال ها ، اجاق گاز ها ، تلوزیون ها ، حتا تلفن ها&lt;br /&gt;این جارو برقی ها بودند که همیشه آواره بودند&lt;br /&gt;در  تمام ِ طول ِ تاریخ جاروبرقی ها تنها  موجوداتی بودند که با الکتریسیته  کار می کردند اما هیچ جایگاه مخصوصی در منازل نداشتند و این باعث شد که  آنها ناگهان به خود بیایند و از خود بپرسند که چرا؟ چرا جاجارو برقی ای در  خانه ها وجوود ندارد؟ چرا همیشه پشت ِ در کمد؟ یا کنار ِ رخته خواب ها یا  کنج ِ دیوار یا یک گوشه ای که به چشم نیایند؟ چرا؟ همیشه در حال ِ له  شدن،همیشه معذب از اینکه جای ِ چیزی را اشغال کرده اند. آنها دیگر فهمیده  بودند.&lt;br /&gt;تعمیرگاه ِ لوازم ِ خانگی ِ فرهادی تحول ِ عظیمی را در زندگی ِ جاروبرقی ِ لبخند پدربزرگی به ووجوود آورد.&lt;br /&gt;شب ِ آخری که در آنجا بود تا صبح برای سایر ِ همنوعانش سخن رانی کرد، گفت برادران به من گوش دهید،&lt;br /&gt;همچون  درهایی که بی گناه محکم بسته شدند. کلماتی که داد کشیده شدند در حالی که  دشنام نبودند. پرتقال هائی که بارها با چاقو نصف شدند ُ نصف شدند بی آنکه  خونی باشند. قطره های آهنی که به زور در حلق ِ نوزادان ریخته شد. دندان  هائی که به ناحق سیاه شدند ُریختند. آویشن هائی که در عوض ِ غذا به هوا  ریخته شدند، این  عادلانه نیست. ما باید جایگاه ِ خود را به دست آوریم.&lt;br /&gt;به اینجای داستانش که رسید به پهنای صورت خندید  و ساکت شد.&lt;br /&gt;سوزن ِ ته سوراخ فکر کرد این دیگه چه بدبختیه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ربابه آمد بچه را بغل کرد و رفت.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-8119694709980077302?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/8119694709980077302/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=8119694709980077302&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8119694709980077302'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8119694709980077302'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/04/blog-post_27.html' title='اجهاف'/><author><name>Mo Mo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00533283604846246712</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-6669667424688372370</id><published>2011-04-15T00:06:00.000-07:00</published><updated>2011-04-15T00:06:53.379-07:00</updated><title type='text'>نی‌لبک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چوپان صدو شصت و یک سانت قد داشت. یک بار رفته بود مشهد. توی همان حرم امام رضا، چند تا بچه صداش زده بودند کوتول‌خان. در حالی که از آن بچه‌ها بلندتر بود. آفتاب پیشانی و گونه‌هایش را سوزانده بود. و دست‌هایش؟ دست‌هایش مثل مابقی&amp;nbsp;ِ چوپان‌های دنیا یوغور بودند. پینه داشتند. زخم داشتند. زیلی داشتند. وقتی بز می‌برد چرا یک کلاه حصیری می‌گذاشت سرش. کلاه را نخریده بود. اصلاً ایده‌ای نداشت این کلاه از کجا آمده. تخمش هم نبود. لبه‌ی کلاه چند تا سوراخ داشت. آفتاب از لای سوراخ‌ها می‌افتاد تو صورتش. اصلاً دوست نداشت کلاه را برعکس کند تا آفتاب نیاید. با آفتاب مشکلی نداشت. تخمش هم نبود. آن روز مثل همیشه بود کمی باد وزید. سگ‌ها پارس کردند. چند بز رفتند دورتر و چوپان رفت و کتکشان زد و برشان گرداند. بزها مشغول چریدن بودند. سگ‌ها هم مشغول هم بودند. چشم چوپان دو درجه سانتی گراد گرم تر از محیط شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;از بُنه‌اش نی‌لبک در آورد. خودش می‌گفت بُنه. کوله‌پشتی بود. اصلاً یادش نمی‌آمد این کوله مال چه کسی بوده و چه‌طور به او رسیده. البته قاسم - که رفیق چوپان بود و عکس‌های گوگوش برایش می‌اورد- گفته بود کوله را پسر &amp;nbsp;یدالله خان جا گذاشته لب&amp;nbsp;ِ آب. به عنوان راوی ایده‌ای ندارم که لب&amp;nbsp;ِ آب کجاست.‏ نی‌لبک را گذاشت گوشه‌ی لبش. بی‌که بداند باید فوت کند یا بمکد. اصلاً این بی‌ایده‌‍ترین چوپان در دنیا بود. اول مکید که چیزی نشد. فوت کرد. نی‌لبک آخش در آمد. به بالا نگاه کرد. آسمان آبی بود و یک عقاب هم سعی داشت ریزتر از قبل به نظر بیاید. خورشید اجازه نمی‌داد چشمش را باز&amp;nbsp;ِ باز کند. اما با همان چشم کتمه‌کوری سعی کرد عقاب را دید بزند. بوی علف در هوا پخش بود. چوپان یک خمیازه کشید. حس کرد کافی نیست، پس یکی دیگر هم کشید. عقاب پیداش نبود. و خورشید تصمیم داشت چوپان را کور کند. لبه‌ی کلاه را کشید پایین. چشمانش همه جا را سبز دید. کمی هم قرمز قاطی کرد. سرش را گذاشت روی بُنه، نی‌لبک را روی سینه. کلاه را هم روی صورتش کشید و به صدای بزها گوش داد و چشمانش پانزده درجه‌ی سانتیگراد از قبل گرم‌تر شدند.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;خودش هم می‌دانست این خواب است. در خواب سعی کرد برود پیش گوگوش. یا برود پیش زهرا. که شبیه گوگوش نبود اما به هر حال دختر بود. بین گوگوش و زهرا مردد بود که یک چیز سیاهی آمد پیچید دور پاش و بالا نیامد بلکه پا را ول کرد و رفت. مار بود. مار هم نشان پول است. مار را بگیرد؟ نگیرد؟ به حال مار نشان پول است چه بگیرد و چه نگیرد . برای همین خندید. مار از پاهایش دور شد رفت و رفت تا رسید به نی‌لبک، خزید توی نی‌لبک. چوپان می‌دانست این خواب است و مار با آن اندازه می‌تواند برود توی نی‌لبک یا حتی می‌تواند برود پیش گوگوش. به بزها نگاه کرد. بزها داشتند می‌رقصیدند. سمشان مثل دست شده بود. توی هر دست یک چوب بود. می‌رقصیدند چوب‌ها را می‌زدند به هم. این رقص را کجا دیده بود؟ چند تا یک گوشه نشسته بودند و می‌خندیدند. چند تا هم یک گوشه داشتند کباب درست می‌کردند. چوپان نی‌لبک را برداشت و چیزی را نواخت که نمی‌دانست چیست اما بزهای رقاص حرکاتشان را با آهنگ هماهنگ کردند. با هر دم و باز دم چوپان مار از نی‌لبک می‌آمد بیرون. چه نوای خوشی. بزها به چوپان گفتند بیا کباب بخور. گوشت بز لذید است. شیر بز هم لذیذ است.بز لذیذ است. چه گوشتش. چه شیرش. چوپان گفت گوشت ادم خوب است. بزها گفتند یعنی لذیذ است؟ گفت آره، لذیذ است. چه گوشتش. چه شیرش.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;دید که یک پا ندارد. گوشتی که بزها داشتند کباب می‌کردند پای او بود. کفش هم بهش بود. صدای زنگوله‌‌ها زیاد شد و بزها همگی سر و صدا می‌کردند.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;چه گلوی خشکی. چه عرق سردی. چه خوابی. چه گله‌ی متفرقی. پا شد چشم انداخت ببیند بزی خیلی دور نرفته باشد. گله خیلی پخش و پلا بود پس فکر کرد لابد گرگ آمده، اما سگ‌ها آرام بودند. گرگ هم این ساعت نمی‌آید. بدموقع است. یک صدای دور و ضعیف می‌‌‍آید. صدای بزغاله می‌اید چشم می‌چرد در آسمان و عقاب لامصب را می‌بیند. صدا محوتر و عقاب ریزتر از قبل به کار خود ادمه می‌دهند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو تکه ابر توی آسمان هستند. یکی بزرگ، یکی کوچک. نزدیک به هم حرکت می‌کنند سمت&amp;nbsp;ِ غرب. مثل یک پدر و پسر کنار همند که می‌روند از خورشید جواب یک مساله را بپرسند. چوپان نی‌لبک مرحوم پدرش کبلایی‌کلب‌علی را به مشهدی عباس می‌دهد. به جای ضرری که امروز زده شد. همان بزغاله‌ای که با عقاب رفت. بزغاله‌ی مشهدی عباس بود. گفت من این نی‌لبک رو چه کار کنم؟ چوپان هیچ نگفت، زل زده بود پایین. به خاک. به دو تا مورچه. مشهدی می‌گوید از حقوقت کم می‌کنم. و اضافه می‌کند نی‌لبک می‌خواهد چه کار؟ اما نی‌لبک را پس نمی‌دهد. عصر شده . خورشید دارد می‌رود. خانه‌ی چوپان از مسجد روستا فقط دو خانه فاصله دارد. فکر می‌کند به هر حال هیچ‌وقت نی‌لبک زدن را یاد نمی‌گرفت.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-6669667424688372370?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/6669667424688372370/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=6669667424688372370&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6669667424688372370'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6669667424688372370'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='نی‌لبک'/><author><name>kasrZ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-6697235123400813923</id><published>2011-03-26T23:21:00.000-07:00</published><updated>2011-03-26T23:22:32.285-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;اشتباه شد!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-6697235123400813923?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/6697235123400813923/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=6697235123400813923&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6697235123400813923'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6697235123400813923'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/03/blog-post_26.html' title=''/><author><name>Alborz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00045892960996639534</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-NEw-YBx5JGA/TrUQbFGIydI/AAAAAAAAAWU/Lf7PFX5IQ-k/s220/123.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-8410544324031047548</id><published>2011-03-21T06:52:00.000-07:00</published><updated>2011-03-21T06:54:52.889-07:00</updated><title type='text'>بگاييشم فرق داشت...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;خارج، عکس داييم بود جلوي اف‌چهارده... با عينک خلباني و شلوار شيش‌جيب و يه سيبيلي شبيه هميني که خودم دارم...عکس زنداييم روي تي‌شرت سفيدش... اون کلکسيون کبريت ِ سوزن شده به ديوار، روي کاغذ سياه... کبريتاي ورقه‌اي که حتما حالي ميداده روشن کردنشون روي شلوار لي ايزي سه خط... بوي قهوه سوخته ي کف جاسيگاري و دود سيگار ِ عصر پنج‌شنبه که مي‌رسيديم خونه‌شون و تلويزيون پارس نارنجي که خيلي بعدها فهميدم حداقل اون بدبخت ايراني بود... ميز شيشه‌اي گرد چهارنفره و صندلي‌هاي فايبرگلاس ِ قرمز دورش... وسطش شکرپاش گرد کرم رنگ و شيشه نسکافه و دو سه تا ماگ ِ هميشه نيمه‌خورده... خارج بعدا يه دوچرخه شد که وسطش ميله مستقيم نداشت و وقتي مي‌خواستي از روي زين بياي پايين، تخمات له نمي‌شد و رکابش در نمي‌رفت که بخوره توي ساق پات و زنجيرش نرم بود و هي نمي‌افتاد... لاستيکهاش هم طبعا دور سفيد بود... بعدتر ويدئوي ضبط و پخش شد... کوله کوه شد... کفش اسکي و اسکيت برد شد... اينقدري طول نکشيد که شد يه خونه تاريک با ديوارهاي تيره و مبل و صندلي مخمل کبريتي قهو‌ه‌اي سوخته و ديوارهاي پر از قاب عکس و رنگ‌هاي سبز و آبي و صورتي و زرد ِ وسايلش... همه کمرنگ و مات... عين عکس‌هاي پولارويدِ ترک خورده... شيرهاي آب همه گرد و منحني‌طور...قاليچه کوچيک وسط هال و ميز شيشه‌اي گرد دونفره وسط آشپزخونه و يه خونه ي سرجمع چهل، چهل‌وپنج متري پارکت شده با کمي ساييدگي گوشه‌هاي راحتي ِ چرم قهوه‌اي... پادري‌هاي پشمالوي جلوي در ورودي و حموم دستشويي... کاشي‌هاي قهوه‌اي تيره آشپزخونه... يه جايي که همه چي مات بود و بوي چوب و قهوه و آبجو ميداد... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-8410544324031047548?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/8410544324031047548/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=8410544324031047548&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8410544324031047548'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8410544324031047548'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/03/blog-post_21.html' title='بگاييشم فرق داشت...'/><author><name>Alee S</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='29' src='http://2.bp.blogspot.com/_TtW2B8vbHOc/TKl_VpxAoAI/AAAAAAAAAV4/NbRINDwRTMs/S220/Alee.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-8759182001223316933</id><published>2011-03-11T04:58:00.000-08:00</published><updated>2011-03-11T05:31:40.902-08:00</updated><title type='text'>عید نوروز خود را در دوران دبستان توصیف کنید</title><content type='html'>عید نوروز دم و دستگاهی داشت واسه خودش. مامانم هفت سین رو میذاشت رو میز ناهارخوری، از یه هفته قبل مناسک این قضیه شروع میشد. سبزه نمیذاشت هیچ وقت خودش، نفهمیدم چرا. میرفت ماهی و سبزه رواز گلفروشی تو اون خیابون پشتیه میگرفت، اسم ِ اون خیابون چی بود خدا؟ یادم نمیاد دیگه. به هر حال، تا بچه بودیم و حالیمون نبود، مامانم بنا بر رسوماتی که یادش داده بودن، قرآن میگذاشت سر سفره ی عید. (بعدها داداشم برا خودش گنده لاتی شد و قرآن رو از تو سفره جمع کرد و احساس باکلاسی میکرد که خیام و حافظ بذاره، بعدها هم شاهنامه رو به جاش میذاشت)، خلاصه بعله، اینطور. مادرم لای کتابها اسکناس میگذاشت. من همیشه روزهای آخر هی قرآن رو چک میکردم که از مبلغش مطلع بشم. ظاهرا در تموم اون سالها خانوم خبر داشتن که ما قرآن رو هی اسکن میکنیم، فلذا دقیقا دو دقیقه قبل از توپ سال نو میرفت پولها رو میگذاشت لای قرآن. &lt;div&gt;یادم نیست دقیقا، کلاس اول که بودم مبلغ عیدی یه چیزی در مایه های پونصد تومن بود. مامان بزرگ بابا بزرگ مادریم صد تومن میدادن. چون پدربزرگم کارمند بازنشسته ای بود که بعد انقلاب زندانی سیاسی شده بود و از این پولها نداشتن بدن. بابام هم کلا عیدی نمیداد. مامانم باهاش میجنگید به این بچه ها عیدی بده، اما بابام میگفت پول بخوان، بهشون میدم، اگه لازم باشه. یه سال مامانم خیلی زورش کرد، رفت نفری یه پنجاه تومنی با عکس سردر دانشگاه تهران داد. از سال بعد کسی اصرار نکرد که بابا عیدی بده. بعد بابام کم کم واسه توپ سال تحویل هم از خواب پا نمیشد، ما باید بعد از سال تحویل میرفتیم ماچ میگرفتیم. مامانم حرص میخورد. یه سال مامان اومد ایده بزنه، به جای پول کادو بده. به من یه کیف صورتی قرتی داد. عاشق ِ کیفه شدم. به داداشم یه دمپایی لاانگشتی آبی داد. داداشم خیلی کول و راحت دمپایی ها رو پرت کرد تو دیوار پذیرایی، گفت این آشغالها چیه. بیچاره مادرم. بیچاره داداشم.  &lt;/div&gt;&lt;div&gt;باری، مناقشه ی اصلی عید سر تهران-اراک بود. خانواده ی مادرم تهران بودن، فک فامیل های بابام اراک بودن. هر سال از بیست اسفند تا خود سیزده فروردین جنگ سر این بود عید باید کجا باشیم. مادرم داد و بیدادش میرفت بالا که عید باید هر کس تو خونه ی خودش باشه. بابام هم میگفت خونه ی من اراکه. بعد یه جنگ جهانی میکردن، بعضی سالها کار بالا میگرفت، بابام یا خودش تنها میرفت اراک دم عید، یا داداشم رو هم میبرد. من و مامانم میموندیم تهران. بعضی سالها صلح میکردن، تا دوی فروردین تهران بودیم، بعد میرفتیم شهر مقدس اراک، بعضی سالها هم بابا زورمون میکرد، همه رو بیست و نه اسفند میکشوند اراک. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;من از اراک متنفرم. حالا اراکی بینتون باشه، عرض شرمندگی. اراک از اون سالی که من اول دبستان بودم، تا سالی که من دانشگاهی شدم، هیچ تغییر خاصی نکرد. یه شهر غمناک خاکستری که کار ِ خاصی آدم توش نداره بکنه. حالا ایناش مهم نبود، اراک برای من سمبل اختلاف و داد و بیداد بود. سمبل برگشت به گذشته ی خاک خورده بود. عیدهای اراک یکم بی حال بود، از یه طرف کل قوم بابام اونجا بودن و ما در واقع با قوم و خویش بابام نزدیکیم. ولی خونه ی پدربزرگ مادربزرگ پدریم تو اراک یه خونه ی افسرده ی عنی بود. دوستش نداشتم. فرشها دو من خاک داشتن، پاهات سیاه میشد روشون راه بری. دستشویی هاشون قدیمی بودن، بوی گوز میدادن لاینقطع، ظاهرا تهویه نداشتن. همه وسائل خونه مال سال هزار و سیصد و سی و دوی خورشیدی بود. کم مونده بود عکس اعلی حضرت را بزنند آن گوشه که نفهمی در چه سالی داری زندگی میکنی. بعد سفره ی هفت سین درست نمیچیدن، حال نداشتن. یه سبزه فقط میداختن، با یه ماهی. این میشد سفره. بعد سال تحویل که نزدیک میشد پونصد نفر آدم میریخت تو خونه، چون آغا جانم پیر ِ فامیل بود. اینش بد نبود، از شلوغی خوشم می آمد، ما سیزده تا نوه بودیم، نوه های دائی بابام هم می آمدن خانه ی ما بعضا، با عمو ها و عمه ها و زن و بچه هایشان، سی چهل نفر میشدیم دست کم، آغا جانم همه ی بچه ها و نوه ها را ردیف میکرد، به همه چه آدم بزرگ، چه به زن ِ خودش، چه به بچه ها، نفری یه دویست تومنی میداد. بعد باید ماچش میکردی، میگفت جونم، روله، جون. اینهاش خوب بود خداییش. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد که اینها میگذشت، باز یه دور دیگه دعوا بالا میگرفت که کی برگردیم تهران. مامانم آخرش تهدید میکرد با اتوبوس برمیگرده، و جنگ یه چند روز ادامه داشت تا بالاخره بابام دیوانه میشد میگفت خیلی خوب بسه، برمیگردیم. بعد برمیگشتیم، مینشستیم تو گالانت بابام، تا خود تهران مرضیه و الهه گوش میداد، ما رو دیوونه میکرد. بعد تهران یه هفته ولچرخی بود، مصرف شکر و قند و شیرینی جات، جمع کردن چند تا اسکناس عیدی ِ دیگه. سیزده به در بابام عقیده داشت کار لمپن هاس برن تو پارک بشینن، در نتیجه ما سیزده به در معمولن کار خاصی نمیکردیم. بعد پیک شادی هامون رو دقیقا شب سیزده مون گربه شور میکردیم. بعد تموم میشد عید.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-8759182001223316933?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/8759182001223316933/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=8759182001223316933&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8759182001223316933'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8759182001223316933'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/03/blog-post_11.html' title='عید نوروز خود را در دوران دبستان توصیف کنید'/><author><name>دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16576663623812563306</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_HKwnQ_LMVv4/TSCNm77mAbI/AAAAAAAAAAM/ufQxRoegl4I/S220/daan.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-8744210708944611523</id><published>2011-03-07T09:05:00.000-08:00</published><updated>2011-03-07T09:24:43.990-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دنیای هر روزهای من'/><title type='text'>بر اساس یک داستان واقعی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;سرت رو که می ذاری روی بالشت، اولین چیزی که به ذهنت می رسه بررسی راههای بدون درد و کثافتکاری خودکشیه.‏&lt;br /&gt;این فکر هرشب بدون استثنا و فارغ از داشتن یا نداشتن تخم لازمه یا میزان تخمی بودن امروز به سراغت میاد‏‏‏.‏&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کلیشه ای ترین روش ، قصه ی تیغ و رگهاست. ولی خب تیغ کشیدن علاوه بر خطر تابلوشدگی، باعث ریختن خون بسیار زیاد و کثیف شدن موکت اتاق می شه، بعد که فک می کنی یه بدبختی باید بیاد موکت رو تمیز کنه&amp;nbsp; و ریدمان تو رو جمع کنه پشیمون می شی. البته می تونی یه تشت بذاری زیر دستت و بعد رگت رو بزنی، اینجوری لااقل نتیجه ی کار تمیز میشه، اما چون حدس می زنی ساکن تخت بالایی نصف شب شاشش می گیره و می خواد از رو تختش&amp;nbsp; بپره پایین و چون ممکنه دراثر تاریکی پاش به تشت بخوره و باز همه ی خون بپاشه رو لباسهاش یا موکت بی خیال این نقشه می شی.‏&lt;br /&gt;یه راه دیگه هم هست و اون خودکشی در وان حمومه، این کار نه تنها کثافت کاری نداره بلکه خیلی هم هالیوودی و باکلاسه، ولی فقط یه مشکل وجود داره: حمومهای خوابگاه وان ندارن.‏ کف حموم هم به دلیل محدودیت های جنسی موجود در میهن عزیزمون و عدم تقوای عزیزان دانشجو، قبرستان هزاران اسپرم بی پناه و به عنوان مکانی برای خودکشی بسیار چندشناکه. در نتیجه کلن تیغ رو بی خیال می شی‏‏‏.‏.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;راه بعدی خوردن آرام بخش به مقدار لازمه،یه روش بدون درد و سر وصدا،&amp;nbsp; حیف که به دلیل&amp;nbsp; شهرت زیاد این روش به عنوان جنده ترین راه برای جلب توجه و زنده ماندن پس از خودکشی،&amp;nbsp; این یکی هم رد می شه.‏&lt;br /&gt;یه راه دیگه، پرش از بالکن اتاق و سقوط آزاده ولی این روش هم ریسک زیادی داره،ممکنه بیفتی و نه تنها نمیری بلکه قطع نخاعی چیزی بشی، بعد اون موقع دیگه بخوای خودکشی کنی هم نمی تونی و عین خاویر باردم توی فیلم دریای درون هی باید خایه های این و اون رو بمالی&amp;nbsp; که بیا من و بکش، بیا من و بکش.‏ فلذا این یکی هم ریجکت میشه.‏&lt;br /&gt;به همینگوی و رومن گاری فکر می کنی: گذاشتن اسلحه تو دهن و....شترق. یک روش روشنفکرانه و تضمینی .تیتر روزنامه های فردا میان جلوی چشمت: خودکشی استعدادی شکفته نشده: &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; عن آقا راه سیمور گلس را در پیش گرفت .‏&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ‏قند تو دلت آب می شه و کلی به خودت می بالی، ولی یه خرده که بادت می خوابه می فهمی که تو عـُرضه ی جور کردن اسلحه ی پینت بال هم نداری، چه برسه به کلت یا اسلحه ی شکاری.....حالا به فرض محال که اسلحه هم جور شد، این روش که کثافتکاریش از تیغ و رگ خیلی بیشتره،&amp;nbsp; تازه علاوه بر موکت و ملافه و اینها یکی هم باید تیکه های مغزت رو از رو دیوار جمع کنه...اه اه چندش.‏&lt;br /&gt;قبل از اینکه به طناب و حلقه ی دار&amp;nbsp; یا&amp;nbsp; گازگرفتگی و اینها فکر کنی خوابت می بره. فردا ساعت 8 بیدار می شی و از خودت می پرسی که دلیلی واسه جدا شدن از تخت داری؟ جواب می دی نه و دوباره می خوابی، &amp;nbsp; تا ساعت 12 دو سه بار دیگه هم بیدار می شی و هر بار بیشتر به این نتیجه می رسی که بیدار شدن چقدر تخمیه ...بالاخره ساعت 12 از خوابیدن خسته می شی، از تخت می کـــَنی ،&amp;nbsp; مسواک به دست می ری دسشویی&amp;nbsp; ویک صبح زیبای پر انرژی رو آغاز می کنی.‏&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-8744210708944611523?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/8744210708944611523/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=8744210708944611523&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8744210708944611523'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8744210708944611523'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='بر اساس یک داستان واقعی'/><author><name>Abestanioos</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12646287957162012895</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-7950424450698134388</id><published>2011-02-10T05:04:00.000-08:00</published><updated>2011-02-10T05:39:23.935-08:00</updated><title type='text'>دکتر پاپیونی</title><content type='html'>آقای دکتر در خانواده سرشناسی به دنیا آمده بود. پسر ته تغاری. در حالی که اصولا و اساسا ته تغار باید لوس ِ ننه بابا باشد، مادر آقای دکتر عاشق پسر اولش بود، چون پسر اول از سر و ریخت و وجنات و حرکاتش نجابت و محبت و اصالت میبارید. آقای دکتر ولی، سرتق بود. در شانزده سالگی گیتار برقی میزد. البته الان هر خری گیتار برقی میزنه و وصلش میکند به یه آمپلی فایر خوف و محله را میلرزانه، اما چهل و پنج سال پیش، آن دوران شاه ملعون اما خدابیامرز، این قرتی گری ها کار هر کسی نبود. آقای دکتر اصن اهل درس و خانواده و معاشرت نبود. تابستانها میبردن بچه ها را سوئیس که فرانسه تمرین کنند و در تپه های آلپ هوای تمیز استنشاق کنند. اما آقای دکتر دلش دختر بازی و حرامی میخواست. نهایتا ننه بابا دیدن که این بچه آدم بشو نیست. فرستادنش پاریس که پزشکی بخواند. زورش میکردن به هر کاری. آقای دکتر هم رفت فرانسه.  رفت دکتر پوست و مو شد. بعد آمد مملکت که بالاخره با دخترهای ایرونی هم بازی کنه. &lt;div&gt;آقای دکتر بر خلاف ظاهر مکش مرگ من و پاپیون های پاریسی و این بارونی های گاراگاهی، و دختربازی های بی حد حصر ِ دوره ی طاغوت، بره ی رامی بود که میخواست عاشق بشه. خوشگلترین دوست خواهرش رو پیدا کرد و عاقش شد. دخترک هم عاقش ِ آقای دکتر شد، چون میگم، آقای دکتر از پاریس آمده بود، با پاییونهای مکش مرگ ِ من، با پیرهنهای دگمه سردست خور، با پیپ های جورواجو و بوی توتون، آن اول جنگ که همه دو توپ ریش داشتند و بوی عرق میدادن و کاپشن سربازی میپوشیدن، آقای دکتر ناز و خوشبو و از لای زر ورق در آمده بود. منتها رفت دوره ی طرح پزشکی در یک روستای دور افتاده و ریده شده به سرتاپاش و زنش هم حالا نمیدونم به چه دلیلی ولش کرد. تو اون گیر و دار یه تصادف ناجوری هم موقع مستی کرد طوری که یه چاک مثه چای چاقو رو صورتش بود. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;اینطور شد که وقتی من خودم رو شناختم، و چهار پنج ساله بودم، آقای دکتر متخصص پوست و موی مجردی مطلقه ای بود که تو دانشگاه تهران درس میداد، بداخلاق و بدعنق بود تا اینکه گیلاس عرقش رو میزد و یه بست تریاک هم میکشید و حالش جا میامد و میامد مینشست در مجلس مهمانی خانوادگی، حرافی میکرد و عکسهای مجله های پزشکی با شکل زخمهای ناشی از سرطان پوست رو نشون ِ بچه های فامیل میداد و میترسوندشون و حال میکرد. این آقای دکتر بود. تا زد و تو بیمارستان با یه خانوم دکتری آشنا شد  که جور ِ هم بودن. پاپیونهای دوران ِ پاریس کار خودش رو کرده بود، قرار عروسی و این برنامه ها رو گذاشتند، کارتهای دعوت عروسی آمد، من شیش هفت ساله بود، آقای دکتر خوشحال بود، دوباره جوون شده بود. بعد هیفده روز مونده به عروسی، خانوم دکتر که تو بیمارستان از مریض هپاتیت گرفته بود، طی یک هفته بدحالی و تب و کمای کوتاه، مرد. به همین سادگی که میگم. آقای دکتر دیوانه شد، تا شیش ماه هذیون میگفت. هیچ کس باور نمیکرد حجم بدبختی ِ آقای دکتر رو. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;شیش ماه بعد، آقای دکتر یک لول ِ تریاک رو انداخت بالا به قصد خودکشی. مادرش تو اتاقی که دکتر گیتار میزد پیداش کرد. که کف بالا می آوورد و تقریبا مرده بود. یه هفته تو کما بود تا به هوش آمد. سه چهار سال افسردگی و این بازی ها بود و مشکی میپوشید و سر قبر خانوم دکتر گریه میکرد. بعد تو دانشگاه تهران یکی از دانشجوهاش عاشقش شد. بماند که کدوم دختر دانشجویی عاشق یکی از استاداش نشده. عروسی کردن، به سرعت. یعنی از لحظه ای که دخترک ابراز ِ عشق کرد تا روز ِ عروسی فک کنم دو ماه شد. فکر کنم هشت ماه بعد هم پسرشون دنیا آمد. انگار آقای دکتر احساس میکرد که باید زندگیش رو مثه بقیه بکنه، به هر زوری که شده.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد آقای دکتر ِ استاد، یک روز مست سر کلاس درس در دانشگاه تهران حاضر شد. انداختنش بیرون و آقای دکتر به فکر افتاد که اصن کی میخواست تو این گه دست و پا بزنه. حالا؟ آقای دکتر هنوز بداخلاق، اهل عرق و تریاک و زنباره است. میلیاردر و صاحب چند تا مرکز لیزر و پوست و موی تهرانه. این اواخر افتاد تو کار بساز بفروش و باز میلیاردر تر شدش. با پسرش لاتی حرف میزنه، با تمام ِ منشی هاش میخوابه، لباس پوشیدنش به آدم نمیره، پیرهن های گل منگلی ِ جوات میپوشه، با پاپیونهای زهوار در رفته. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;من اعتقاد دارم آقای دکتر در تمام ِ این مراحل گناه داشتش. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-7950424450698134388?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/7950424450698134388/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=7950424450698134388&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/7950424450698134388'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/7950424450698134388'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/02/blog-post_10.html' title='دکتر پاپیونی'/><author><name>دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16576663623812563306</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_HKwnQ_LMVv4/TSCNm77mAbI/AAAAAAAAAAM/ufQxRoegl4I/S220/daan.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-170579598984475634</id><published>2011-02-10T00:34:00.000-08:00</published><updated>2011-02-10T00:34:51.656-08:00</updated><title type='text'>God's Gonna Cut U Down</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اصفهان. اسمش را می‌گذارم عین. عین هم‌خانه‌ام بود. شهرسازی می‌خواند. این چیزی که می‌خواهم تعریف کنم یک شخصیت دختر هم دارد. دختر ِ ماجرا می‌گویند، چی می‌گویند. دختر ِ ماجرا را هم می‌گوییم فا. همان‌موقع‌ها که با عین هم‌خانه شدم، فا با نامزدش به هم زد. نامزدش یک تاجر در لندن بود.این چرت بود، اما ما&amp;nbsp;این را بعداً فهمیدیم، خیلی بعد. وی -یعنی او- کفش نوک‌تیز می‌پوشید که در سال هشتاد و دو یکی از نمودهای خوش‌تیپ بودن مردان به شمار می‌رفت. و البته هنوز خیلی‌ها این‌چنین فکر می‌کنند. مویی نداشت. که خب این دست خودش نبود. قدش هم از فا حدود ِ یک کله‌ی مردانه و یک گردن ِ باریک ِ زنانه کوتاه‌تر بود. البته فا عاشق ِ وی می‌بود. فا خیلی بلند بود. پاشنه‌دار نمی‌پوشید. آل‌استارش پرچم آمریکا بود فلذا این وی را نزد&amp;nbsp;ِ من خوش‌تیپ می‌کرد. هم‌قد ِ من بود. هر چه من می‌گفتم یا قاه‌قاه می‌خندید یا هار‌هار. معتقد بود من باحالم. فا ریختی که مردها خوششان بیاید را نداشت. چون مردها از چیزهای بلند کننده خوششان می‌آید. می‌دانید از چه حرف می‌زنم؟ از معیارهایی که یک زن را برای یک مرد خوشگل نشان می‌دهند. آن‍‌‌ها را نداشت. اما درون ِ خوبی داشت. خیلی مرام داشت. خیلی مهربانی برای ِ کردن داشت. نمی‌دانست مهربانی‌اش را چه کار کند. بعد نامزدی‌شان بهم خورد. من به عین که در اول متن ازش حرف زدم گفتم بهتر که بهم زد. چی بود اون یارو؟ حالا ببین از فردا کیا بهش پیشنهاد بدن. خوشتیپپه فا. اصن خودم می‌رم بهش پیشنهاد می‌دم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عین، عین فاز ِ شوخی را نمی‌گرفت. من از رابطه‌ی قبلیم هنوز خلاصی نداشتم، یک رابطه‌ی شل کن سفت کنی با یک دختر اصفهانی داشتم و فکر می‌کردم عاشق هستم. در حالی که معشوقم دستش را نمی‌داد از خیابان ردش کنم، نرود زیر ِ ماشین تا پانزده تیکه شود. ممکن بود یکی ببیند. &amp;nbsp;این‌طوری بود. فا عادت داشت به تعداد برای همه خوراکی می‌خرید. اگر پانزده نفر دور هم جمع بودیم. پانزده تا بستنی می‌خرید. اگر بیست نفر دور هم جمع بودیم بیست تا ساندویچ می‌خرید. این مدلی بود.یک روز هفت نفر توی حیاط دانشگا جمع بودند، هفت تا چایی خریده بود گذاشته بود توی سینی. من هم آمدم شدیم هشت نفر. نزدیک می‌شد و به چایی‌های توی سینی زل زده بود. چون ممکن بود بریزند. یکی از استعدادهای چایی‌ها چه توی سینی و چه بیرون ِ آن ریختن است. بعد وقتی رسید به جمع دید من هم هستم، دستش لرزید و چایی‌ها ریخت و دویید رفت. مثل داستین هافمن دویید. توی ماراتن‌من. یعنی من حس می‌کردم چرا کند می‌دوئد؟ دستش نمی‌سوزد؟ نباید سریع‌تر باشد؟ دوست‌هاش به من نگاه می‌کردند. انگار من زده باشم زیر ِ دستش. گفتم چیزی شده؟ و بهم گفتند چرا این‌جوری می‌کنم؟ گفتم چه جوری کردم؟ گفتند که از وقتی گفتی می‌خوای باهاش دوست شی منتظرته. گفتم من می‌خوام باهاش دوست شم؟ من؟ کی گفته؟ گفتند فا گفته. گفتم یا پنج‌الحمد. من کی گفتم؟ کی خواستم؟ گفتند عین به فا گفته. گفتم عین گه ِ زیادی خورده. واقعاً هم خورده بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد تلفنی با فا صحبت کردیم. گفتم به این دلیل، به این دلیل، این شدنی نیست. من درگیرم، فلانم، دارم برمی‌گردم تهران. فلذا بغض داشت و غمباد نمی‌گذاشت حرف بزند، و یکی از استعدادهام این است که تحت تاثیر بغض تصمیمات احمقانه بگیرم. گفت بریم کارن. کارن یک کافه بود توی نظرشرقی. رفتیم کارن. یک‌هو گریه کرد. یک از استعدادهام وقتی گریه می‌بینم این است که بگویم گریه نکن. فا گفت که نامزدش زن داشته. من حیرت کردم. گفت دیلر مواد توی انگلیس بوده. من حیرت کردم. گفت هر شب یا خودش می‌آ‌ید دم ِ در خانه‌شان داد و هوار یا فک و فامیل زنش. من حیرت کردم. من کننده‌ی حیرت بودم. دلم برای فا سوخت. در حالی که دل من درگیر سوختن بود فا گفت تو هم که این‌جور. این بود که ما با هم دوست شدیم. چون نخود توی دهن عین نمی‌خیسید.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد از دو ماه من کلا بی‌خیال شدم، اما فا هنوزگریه می‌کرد منتهای مراتب یکی از استعدادهای من این است که به گریه عادت کنم و تحت تاثیر نروم. ضمن این‌که من بدجنس بودم. و خب داشتم برمی‌گشتم تهران. همه چیز را زیر ِ سر ِ عین می‌دیدم. عین می‌خواست با نون دوست شود. نون بچه‌ی پاسداران بود و این برایش خیلی مباهات آور بود. به دلایلی کاملاً نامعلوم. خود عین بچه‌ی فرمانیه بود. عین عینکی بود. دو تا چشم‌هاش روی هم سیزده بودند. از لحاظ نمره. عین خیلی حرف می‌زد. شب‌ها به خصوص بی‌این‌‌که چیزی مصرف کند. لا ینقطع حرف می‌زد. من می‌رفتم توی جام. یک دشکی بود که چهل سانت کوتاه تر از قددم بود. فلذا من مثل جنین خودم را جمع می‌کردم. این را مادرم برام خریده بود. خیلی دشک ِ بدی بود. بدترین دشکی بود که یک نفر در عمر خودش در طول حیاط زمین داشته. من می‌خوابیدم و او هم توی تختش می‌خوابید. من تخت نداشتم.توی تختش می‌خوابید و وقایع در طول روزش را هی تعریف می‌کرد&amp;nbsp;وقتی یک واقعه تمام می‌شد یکی دیگر را تعریف می‌کرد و وقتی آن یکی تمام می‌شد یکی دیگر را و وقتی سومی تمام می‌شد می‌گفت حالا تو بگو. اما من خودم را می‌زدم به خواب. می‌گفتم هااممم. که یعنی من خوابیدم و دارم نمی‌فهمم که چی می‌گویی دیگر. شده بود من را بیدار کند و بگوید خب؟ که یعنی فهمیدی چی شد؟ و من زل بزنم بهش، به عینکش، به زیر پوشش و بگم آره فکر کنم فهمیدم. و اضافه کنم عجب. چرا بعضی‌ها زیرپوش می‌پوشند؟ نون به عین پا نمی‌داد. کم‌کم همه با نون صحبت کردند. من‌جمله من. رفتم گفتم این تو رو می‌خواد. اذیتش نکن. گفت من حال این کارارو ندارم. حالا داشت‌ها. عین به این نتیجه رسید که ما -یعنی همه‌ی دوست‌هاش- دوست نداریم که او و نون به هم برسند. و بعد هم گفت که من خودم توی کف ِ نون بودم. که به من خیلی برخورد چون من اگر پهن داشتم آن را بار ِ نون هم نمی‌کردم. به علاوه من عاشق آن دختر اصفهانی بودم که نهایتاً دهنم را سرویس کرد و باعث شد دو سال مثل لاشی‌ها با هر دختری رفتار کنم. برای همین چند بار درگیری&amp;nbsp;لفظی پیدا کردیم. و من دیگر از خانه‌مان عقم می‌گرفت و می‌رفتم خانه‌ی بچه‌ها می‌خوابیدم، تا که یک روز آمدم خانه لباس بردارم دیدم عین نشسته یک گوشه گریه کرده. گفتم چش -منظور چشم&amp;nbsp;نیست- &amp;nbsp;است؟ گفت که هیچی نون به من می‌گه تو شل حرف می‌زنی و همه می‌گن اواخواهری و حرف می‌آری می‌بری. من شل حرف می‌زنم؟ گفتم نه. ولی شل حرف می‌زد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک روز من و عین از خانه‌ی نعمت برمی‌گشتیم خانه و من موبایل نداشتم. و عین هم نداشت. تا رسیدیم خانه تلفن زنگ زد. بعد دوستم بود. کامی. گفت فا پیش اوست. من با فا دیگر دوست نبودم. گفت گرفتندش توی خیابان زده‌اندش. رفتیم آن‌جا. من سیگاری بودم. پس سیگار کشیدم. و به فا گفتم بیا بکش. و او نکشید و فقط گریه کرد. روی دماغش جای چنگ بود. و لب و دهنش هم کبود شده بود. رفته بوده برداشت کند. در هر خانه را می‌زده و یک سری سوالات می‌پرسیده و یادداشت می‌کرده و بعد تحویل استاد شهرسازی می‌داده و استاد شهرسازی می‌ریخته دور برگه‌ها را . یکی از خانه‌ها حاوی ِ زن ِ نامزد ِ قبلی‌اش بوده. و فا را که می‌بیند می‌کشدش تو و دِ بزن. و حتی برادر ِ زن هم به کمکش می‌آید و می‌خواستند ببندندش به تخت! حتی! و او خود را نجات داده اما یک سری پلی کپی‌اش جا مانده آن‌جا. زن ِ نامزد آن‌جا چه‌کار میکرد و چه‌طور&amp;nbsp;امکان دارد که یک نامزد خودش زن داشته باشد؟ فا گفت چون مردها دیوثند. اما فا توی چت با نامزدش آشنا شده بود. این را می‌خواستم بگم تو با یک مرد زن دار می‌چتیدی اما کلمات بی رحمانه‌ای بودند برای کسی که لب و دهنش کبود است، پس نگفتم. بعد هم‌خانه‌ای هاش آمدند و وی را انتقال دادن به بیمارستان برای سرمی چیزی. من و عین از کامی خداحافظی کردیم. و عین در راه از نون برایم گفت. در حالی که صدا و لحنش سفت نبودند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-170579598984475634?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/170579598984475634/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=170579598984475634&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/170579598984475634'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/170579598984475634'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/02/gods-gonna-cut-u-down.html' title='God&apos;s Gonna Cut U Down'/><author><name>kasrZ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-1719306258164007369</id><published>2011-02-09T07:10:00.000-08:00</published><updated>2011-02-09T07:10:04.393-08:00</updated><title type='text'>بیست سال پیرتر از تو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;پدربزرگم یه جوان بیست ساله بود وقتی که زنش ، مادربزرگم ، به دنیا اومد و یه مرد سی و پنج ساله زمانی که باهاش ازدواج کرد !همیشه می گفت : از بچگی مادربزرگم رو می شناخته اما هیچ وقت نه دلش می خواسته نه فکر شو می کرده که یه روز با یه ادم بیست سال کوچیکتر از خودش ازدواج کنه / اما خب در نهایت فشار خانواده اش مجبورش کرده بود که این کارو بکنه / از اون طرف مادربزرگمم هیچ وقت پدربزرگم واسش اون مرد خواستنی و جوون ُمستقل ُ قابل اتکا نشده بود / &amp;nbsp;فقط دو تا ادمی شدن که چهل سال به هم احترام گذاشتن !&lt;br /&gt;&amp;nbsp;بعد از سال ها وقتی مادربزرگم پیر شده بود و پدربزرگم پیرتر / هر روز می نشستن با هم حرف زدن و تا اونجایی با هم صمیمی شده بودن که از ارزوها و امید و ادم هایی که دوست داشتن واسه هم تعریف می کردن / یه بار پدربزرگم تعریف کرده بود که تمام مدت جوونی ، دختر خاله اش رو دوست داشته / که وقتی با مادربزرگم ازدواج کرده و یه بچه هم داشته یه روز تصمیم می گیره برای همیشه بره / اینکه وسائل شو جمع می کنه و به دختر خاله ش نامه میده که می خواد بره پیشش اما پای رفتن / نمیره ! بر می گرده و برای همیشه خودش رو چال می کنه و بی عشق ادامه میده !&amp;nbsp;مادر بزرگمم از دوست ِ داداشش گفته بود که اون موقع ها دیپلم داشته و مادربزرگم &amp;nbsp;دوستش داشته و... .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;اما این وسط / از اون روز به بعد یه ترس همیشه با مادربزرگم موند/ اینکه یه روز پدربزرگم نزاره و بره / بعد حتی تو سن هفتاد و چهار سالگی به محض اینکه پدربزرگم ظهرها یا شب ها دیر می اومد خونه می نشست چشم به در که کجاست ؟ / سال ِ بعد خبر مرگ دختر خاله ی پدربزرگم هم اومد اما مادربزرگم هیچ وقت اروم نشد / همیشه حواسش به ساعت بود !&lt;br /&gt;آخرین باری که پدربزرگم دیرتر از همیشه اومد خونه / روزی بود که تو دفتر کارش مُرد !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-1719306258164007369?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/1719306258164007369/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=1719306258164007369&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/1719306258164007369'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/1719306258164007369'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/02/blog-post_09.html' title='بیست سال پیرتر از تو'/><author><name>تـــــــ</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05352843373569395719</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-81334057414691703</id><published>2011-02-06T11:31:00.000-08:00</published><updated>2011-02-06T11:32:36.023-08:00</updated><title type='text'>زندون جاي مرده...</title><content type='html'>تصادف کردم... ماشينم طوريش نشد... به يه پسربچه زدم... گير کرد زير ماشين... پياده شدم پاهاش رو گرفتم کشيدم بيرون... پشت ‏چرخ سمت شاگرد گير کرده بود... يکي دوبار زور زدم تا اومد بيرون... دستش پشت سگ‌دست قلاب شده بود... صورتش کشيده شده ‏بود روي زمين و غرق خون بود... صداي جيغ مادرش قطع نميشد... گفتم خانوم چيزيش نشده... ببين... سپر سالمه... راهنما هم ‏نشکسته حتي... ماشين تقويت شده است... پولوس‌ها دويس‌شيشيه... موتور زانتياست... يه خط اينجا افتاده که با پوليش درست ميشه... ‏فداي سرتون... بيشتر مراقب بچه‌هاتون باشين... برگشتم سمتش...اي واي... آشنا بود... زن سابقم... گفتم ش... گفت علي... پريد بغلم... ‏گريه و زاري... فکر کنم خيلي دلش برام تنگ شده بود... سه سالي مي‌شد... گفتم دنيا کوچيک شده... آدم بچه خودش رو زير ‏مي‌کنه... گفت اين بچه تو نيست...گفتم حامله بودي وقتي جدا شديم... گفت آره... ولي بچه تو نبود... اين رو بايد بهت مي‌گفتم... ‏خواستم... ولي نشد... گفتم اصل خودت بودي که از دست دادمت... بقيش بازي روزگاره... يه نگاه کرد يعني بده من لبو... رفتم تو ‏کارش... نشست بغلم... دستش لاي پاهام بود... يه طوري که مشخص بود مي‌خواست بگه شوهرش ولش کرده و رفته و خيلي بهش ‏ظلم کرده و الان خونه‌اش خاليه... با نگاهش گفت بريم؟ سر تکون دادم که يعني بريم... سرايدار رو پيچونديم رفتيم بالا... مرتيکه ‏سيريش... در واحد رو باز کرد... من رفتم سمت دستشويي... اون رفت سمت اتاق... اومدم بيرون از دستشويي ديدم لخت وايساده ‏جلوم... خامه ماليده بود رو سينه‌هاش و... شروع کردم به خوردن... حالت‌هامون هيستريک بود... انگار که الان تموم ميشيم يهو نيست ‏ميشيم از دست هم در ميايم و نصفه ميمونيم و تو کف و جمع و جور که شديم و به خودمون اومديم ديدم خوابيديم کف زمين... رو ‏سراميک‌هاي سفيد سرد... گفتم بريم يه چيزي بزنيم ضعف کرديم... از اون طرف هم رفتيم که بچه رو برسونيم بيمارستان... دير ‏رسيديم... دير شده بود... همه عمرمون دير رسيديم...‏&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-81334057414691703?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/81334057414691703/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=81334057414691703&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/81334057414691703'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/81334057414691703'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/02/blog-post_06.html' title='زندون جاي مرده...'/><author><name>Alee S</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='29' src='http://2.bp.blogspot.com/_TtW2B8vbHOc/TKl_VpxAoAI/AAAAAAAAAV4/NbRINDwRTMs/S220/Alee.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-7859033528656049625</id><published>2011-02-03T02:52:00.000-08:00</published><updated>2011-02-03T02:54:44.386-08:00</updated><title type='text'>پنيک در پانزده ثانيه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خسته ام. هنوز خوابم نبرده که میاد تو. همينجوری نمياد که مث آدم! مثل اين فيلما عملاً با لقد درو وا میکنه. چشامو وا نمیکنم. يهو منو ميبينه که دراز کشيدم، يوااااااااش درو ميبنده پاورچين مياد سر کمدش. خِرش خرچ خوروش يه چيزی از تو یه کیسه ای ورميداره، خرچ خوروش کيسه رو ميذاره سر جاش، يوااااش ميره بيرون. دوباره چِلق آآآآآروم درو باز ميکنه مياد تو، ترق تروق از زير تختش يوااااااش يه چيزيو ميکشه بيرون، انگار کن يه ارّه رو يواااااش بکشن رو مغزت. دوباره يوااااااش پاورچين ميره تلق درو باز ميکنه، تلق درو ميبنده ميره بيرون. بعد از دقيقاً 3 ثانيه دوباره تلق! درو وا ميکنه مياد تو، جا کيليديشو از جيب شلوار ديروزيش در مياره جيرينگ جيرينگ جيرينگ کنان يواااااااش ميره تلق درو وا ميکنه تلق درو ميبنده ميره بيرون. خدا شاهده 2 ثانيه بعد دوباره در حالی که زير لب داره به خودش فحش ميده مياد تو تلنگ گيره ی کلاسورشو وا ميکنه برنامه کلاسيشو در مياره تلنگ گيره رو ميبنده، برمیگرده بره، که میبینه من نشسّم رو تخت دارم با حالت :| نيگاش ميکنم. يهو با تعجّب ميگه "ئه!!! تو بيداری من اين همه گاييدم خودمو بی صدا اينور اونور برم؟!"&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اونوخ اگه من پنيک بزنم با سر برم تو ديوار، به علّت نداشتن تعادل روانی ديپورتم ميکنن قرمساقا! &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-7859033528656049625?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/7859033528656049625/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=7859033528656049625&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/7859033528656049625'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/7859033528656049625'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='پنيک در پانزده ثانيه'/><author><name>Alborz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00045892960996639534</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-NEw-YBx5JGA/TrUQbFGIydI/AAAAAAAAAWU/Lf7PFX5IQ-k/s220/123.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-796078723781344225</id><published>2011-01-29T01:47:00.000-08:00</published><updated>2011-01-29T01:47:59.863-08:00</updated><title type='text'>پرتقال ِ عن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;توی بانک دکمه را فشار می‌دهم تا یک شماره‌ای بهم بدهد. نمی‌دهد. زل زده به من. به دور و برم نگاه می‌کنم. ببینم متوجه شده‌اند که دستگاهه زل زده به من؟ متوجه نشده‌اند. می‌گویم که هان؟ چیزی شده؟ دستگاه، صدای قشنگی دارد. دوست دارم صدایش را بردارم بگذارم کنار شومینه و روش لم بدهم. دوست دارم صداش را پام کنم بروم توی خیابان و باهاش پز بدهم. دوست دارم صداش را مثل تاج بگذارم روی سرم و آن روز برای همیشه در تاریخ تعطیل عمومی شود. می‌گویم چه صدای قشنگی. گفت نوبت می‌خوای؟ گفتم بله. گفت &amp;nbsp;هوم...گفتم هوم؟ هوم&amp;nbsp;ِ چی؟ هوم&amp;nbsp;ِ کی؟ یه نوبت بهم بده. بهم نوبت نمی‌داد. گفتم تو رو ابوالفضل. گفت نه. گفتم تو رو کائنات؟ گفت نه. گفتم تو رو به خدا. دیرم شده باید برم تحقیق کنم. گفت تحقیق؟ گفتم آره تحقیق. تحقیق&amp;nbsp;ِ دانشگاهی دارم، پروژه باید تحویل بدم. گفت دانشجویی؟ گفتم آره. گفت هان پس لاشی‌ای. گفتم درست صحبت کن. البته هنوز صدای قشنگی داشت. یعنی با صدای قشنگ هم می‌شود حرف‌های آزار دهنده زد. بعد درست صحبت کرد گفت ببخشید باهات یکهو صمیمی شدم. گفتم می‌دونم. گفت بریم؟ گفتم می‌ریم می‌ریم، پیش&amp;nbsp;ِ پلیسم می‌ریم من می‌خوام با اون خانوم که الی رو آورد این‌جا صحبت کنم...بعد رو به خانوم که معلوم بود تو ویلاست داد زدم، خانوووم، خانووووم. دستگاه گفت خیله خب. بسه دیگه پاشو. اما من نشسته بودم کف&amp;nbsp;ِ بانک. دستگاه گفت چه مرگته پاشو بیا اینم نوبتت، شماره‌ی صد و نود و دویی، فقط سی نفر در حال انتظارن. البته، خیلیاشون شماره گرفتن و رفتن، پا شو جمع کن. جمع نمی‌کردم. نمی‌توانستم . گفت همه دارن نگات می‌کنن. یکهو یک چیزی از گلوم آمد بالا رفت تو چشم‌هام. بعد ریخته شد پایین. گریه بود و این‌ها. استاف. مشتری‌های بانک دورم حلقه زدند. دست&amp;nbsp;ِ هم را گرفتند و خواندند. دختره این‌جا نشسته گریه می‌کنه زاری می‌کنه پرتقال&amp;nbsp;ِ من، پرتقال&amp;nbsp;ِ من. می‌خواستم بگم من پسرم. اما حسش نبود.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-796078723781344225?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/796078723781344225/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=796078723781344225&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/796078723781344225'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/796078723781344225'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/01/blog-post_29.html' title='پرتقال ِ عن'/><author><name>kasrZ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-888334812092447628</id><published>2011-01-20T12:44:00.000-08:00</published><updated>2011-01-20T12:44:19.798-08:00</updated><title type='text'>زمانی برای دیوانگی آدم ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;ظهر بود / بوی پیاز داغ از خونه ی همسایه می اومد / فکر کنم جمعه بود شایدم پنجشنبه / روز تعطیل بود در هر حال / نزدیک پنجره رو پاش نشسته بودم / دستام دور گردنش بود / دستاش دور گردنم . حرف می زدیم وسط هاش یه خنده چند تا بوس ! روز خوبی بود / یه روز آروم / یکم گرم که بوی آش میداد !&lt;br /&gt;نمی دونم دقیقا از کجاش از کی اون وسطا دلم خواست بهم بگه دوستت دارم / هی منتظر موندم / نگفت / کم کم نتونستم بخندم / یکم بعدش یکم عصبی شدم / حواسم پرت میشد از بغلش / یکم بعد عصبانی بودم / اما هنوز امیدوار بودم بگه دوستت دارم / گفت : می دونی چیه ؟ گفتم نه / اما یکم عصبانیتم خوابید گفتم بالاخره گفت / یه چیزی توم خوابید / یه چیزی اروم شد / یه رگ دخترانه یی خواب رفت / اما به جاش گفت : از همون اول می دونسته که من ازش خوشم میاد &amp;nbsp;!!! منفجر شدم از عصبانیت / دیگه دقیقا نمی دونم چیا گفت بعدش / اصلا گوش ندادم چرا این رو گفت &amp;nbsp;/ دیگه مهم نبود بعدش بگه دارم یا ندارم &amp;nbsp;/ فقط یادمه که باید ثابت می کردم این جوری نبوده در صورتی که دقیقا همون جوری بود از همون اولش / آخه یه جورایی همیشه به دختر ا یاد میدن پسرا باید بیشتر بخوان / یاد معلم بینش دبیرستانمون افتاده بودم که می گفت دختر باید نجیب سر جاش بشینه / حس خریت توم بیداد می کرد !&lt;br /&gt;یکم از ظهر گذشته بود / بوی پیاز داغ با کشک روی آش از خونه ی همسایه می اومد شدید / &amp;nbsp;من نزدیک پنجره داشتم داد می زدم و گریه می کردم / گاهی حتی جیغ / یه چیزی زیر شیکم می زد / شاید حس گشنگی بود / حس ه دو ساعت طول کشید دو ساعت داد زدم و گفتم همه چی تمومه / همین جا !&lt;br /&gt;نزدیک های شب بود / چند ساعت خواب بودم / دیگه بوی پیاز داغ نمی اومد / همسایه آشش و خورده بود / &amp;nbsp;دیگه گشنم نبود / همه چی هم تموم شده بود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-888334812092447628?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/888334812092447628/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=888334812092447628&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/888334812092447628'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/888334812092447628'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/01/blog-post_20.html' title='زمانی برای دیوانگی آدم ها'/><author><name>تـــــــ</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05352843373569395719</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-4692184181315471468</id><published>2011-01-18T05:15:00.000-08:00</published><updated>2011-01-18T08:10:56.460-08:00</updated><title type='text'>نون ها و آدم ها</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;صرف نظر از اینکه عمومن تو همه ی محله ها یه سری آدم هستن که بُلد ان و برا خودشون سرشناس ان، مث صاحاب مغازه ها که همه میش ناسنشون، محله ی ما یه نونوایی تافتون دوّار داشت آدمای توش یه جورایی سلبریتی های محله بودن. چون اون موقه نونوایی ها خیلی شلوغ بود و دوستی با یکی از افراد شاغل در نونوایی می تونست تأثیر زیادی روی متوسط زمان نون خریدن شما داشته باشه. بعد شکل این نونواییه هم یه جوری بود که تأثیر زیادی رو این موضو داشت. نونواییه جلو در ورودیش یه میز گزاشته بود که آدما بیان پشتش وایسن، بعد قسمت بالایی درش باز بود که پول رو بگیرن و نون تحویل بدن و اینا. فرقش با بقیه نونوایی ها این بود که تنورش خیلی نزدیک به در ورودی بود، یه جورایی انگار دکور این برنامه های تلویزیونی بود. بعد چیزی که ما از اونور میز تو نونوایی می دیدم دو تا آدم بودن تقریباً ثابت واستاده بودن و کارشون رو می کردن. یکی شون که نونا رو می زد تو تنور و اون یکی پول می گرفت و نونا رو در می یورد و اینا. خلاصه یه جوری بود که انگار برنامه ی نون پزی از تلویزیون داره پخش می شه و تو نگاه می کنی. یکی از کارگرا هم که اون پشت بود و کارش درست کردن خمیر و چونه و این چیزا بود.&lt;br /&gt;بعد اون کارگر خمیریه با این که نون ها رو می زد تو تنور عمومن آدمای ثابتی بودن، چون کارشون یه تخصصی نیاز داشت. اما اون کارگره که پول می گرفت و نون تحویل می داد زود عوض می شد و این فرصتی بود تا آدمای به گای محله خودشون رو به اونور میز برسونن و برا خودشون معروف شن. نونوایی هم خیلی خوب دس می زاشت رو به گا ترین هاشون و این سکوی پرتاب رو واسه اون آدما ایجاد می کرد تا به آدمای سرشناس و مهمی تبدیل بشن.&lt;br /&gt;یکی از این آدمای به گا، رسول بود. یکی از همسایه هامون که 6-7 سالی از ما بزرگ تر بود. این بنده خدا تو تحصیلات اصلن آدم موفقی نبود. تو فوتبال و بقیه ی بازی هایی هم که بین بچه های محله انجام می شد افتخار خاصی رو کسب نمی کرد. آتاری و میکرو و سگا هم نداشتن که بیاد بگه مثلن من این بازی رو تا فلان مرحله رفتم بعد یه خالی ای ببنده که این کارا رو کردم توش یه مرحله اضافه شد و این چیزا، خلاصه تا سن 17-18 سالگیش که وارد نونوایی شد، هیچ وخت تو زندگیش به عنوان یه آدمی که رو یه مسأله ای تأثیر گزاشته باشه شناخته نشده بود.&lt;br /&gt;مرحله ی "نونوایی" زندگی رسول مث بقیه ی کارگر های اون پُست خیلی سریع تموم شد. یه ماه یا نهایتاً دو ماه. اما چیزی که مهمه اینه که یه روز امیر،  یکی از این بچه پولدارهای محله، تو یکی از شولوغ ترین روزهای نونوایی، 5 تا نون می خواست و رسول به عنوان هیرو وارد داستان شد. اونروز رسول اصلن نونوایی نرفته بود و یکی دیگه به جاش رفته بود، اما 5 دقیقه مونده به اتمام ساعت کاری نونوایی، رسول از در پشتی نونوایی رفت تو، پول امیر رو ریخت تو دخل نونوایی و 5 تا نون ورداشت اومد بیرون. برا اینکه روغن داغ قضیه رو هم زیاد کنه، تا بیاد نون ها رو بده دست امیر، چشاش رو جم کرده بود و با اون دستش خودشو باد می زد و می گفت : "سوختم، سوختم". وسط دی ماه بود ساعت 7 شب، ما داشتیم سگ لرز می زدیم.&lt;br /&gt;امیر اینا دو سال بعدش از محله مون رفتن. اما یکی دو سال پیش که اومده بود یه سر به دوستای قدیمیش بزنه، رسول حداقل 15 بار جریان اون روز رو پیش کشید و گفت: یادته یه روز نونوایی شلوغ بود رفتم بی نوبت برات 5 تا نون گرفتم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-4692184181315471468?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/4692184181315471468/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=4692184181315471468&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/4692184181315471468'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/4692184181315471468'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/01/blog-post_18.html' title='نون ها و آدم ها'/><author><name>علي گُندو</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09438786322061531382</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Ot6szPa2_uM/TPhTrN0GqwI/AAAAAAAAAVE/jih3UZSrv-4/S220/Prof%2Bpic.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-556809850913269723</id><published>2011-01-16T13:35:00.000-08:00</published><updated>2011-01-16T13:35:13.181-08:00</updated><title type='text'>یامّاهه، دورینگه...</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من دوقلو بودم؛ یعنی بودیم. تا قبل از یازده‌سالگی یک برادر دوقلو داشته‌ام که بعد از آن ندارم‌اش دیگر. اسم‌اش مهراد بود. مهراد وُ مهران؛ از این اسم‌های لوس دوقلویی. از این‌هایی که لباس عین هم تن‌شان می‌کنند و هر جهنم‌دره‌ای که بروند با هم هستند. آن‌چنان خاطره و چیز زیادی ازش یادم نمی‌آید؛ جز اینکه تابستان بعد از کلاس پنجم دبستان، یک روز داشتیم از همین خیابان اصلی اکباتان رد می‌شدیم. رفته بودیم از سوپری ِ آن‌ور توپ‌پلاستیکی بخریم. نمی‌دانم چرا تصمیم گرفت که وسط خیابان بایستد. خیابان هم محل عبور ماشین است و آدم حواس‌پرت هم کم نبود آن موقع‌ها. این شد که یک تصادفی شد، من ایستادم و گریه کردم، بعد رفتیم بیمارستان و فردایش هم بهشت‌زهرا. در عرض چندثانیه من تبدیل شده بودم که یک خاطره از پسر مرحوم خانواده و تنها بچه‌وسطی‌ئه آن‌ها. احتمالاً طبیعی‌ست که مردن یک کسی که نقریباً نقش «خود» دوم را برای‌ات داشته، تا سال‌ها روی‌ات تاثیر داشته باشد، ولی بعد از یک مدتی مثل خیلی چیزها این هم تبدیل به یک خاطره می‌شود و باعث می شود که این موضوع را بی‌آیی و اینجا بنویسی و آن را به یک چیز دیگر ربط بدهی. موضوع بی‌ربط چیست؟ «دوستی».&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;الآن را نمی‌دانم ولی آن موقع‌ها برای یک طفل یازده‌ساله برادر دوقلوی‌اش، بهترین دوست‌اش هم بود و او می‌شد تنها کسی که وقتی یواشکی می‌رفتی سر کیف مادرت و صدتومن کش می‌رفتی، می‌توانستی به‌اش اعتماد کنی و صدتومنی را با هم خرج کنید. البته در این سن معمولاً آدم‌ها معنای رفاقت را خوب نمی‌دانند، یا اصلاً نمی‌دانند رفاقت چه چیزی می‌تواند باشد، ولی تا جایی که یادم می‌آید مهراد مان بهترین دوستی بوده که تا امروز که بیست‌وُدوساله‌ام داشته‌ام. بعد از او، یک‌سال مدرسه نرفتم. دوران راهنمایی را تنها آغاز کرده بودم و علاقه‌ای هم به دوست یا دم‌خورشدن با دیگران نداشتم. تا مدت‌ها هم در مقابل ابراز دوستی دیگران هم گارد می‌گرفتم و تقریباً همه می‌گفتند عجب بچه‌ی عنی‌ست یا می‌گفتند «آخی... بیچاره طفل معصوم...». دکتر می‌بردنم که این بچه چه مرگ‌اش است؛ انگار که مثلاً نمی‌دانستند که من چه مرگ‌ام است. آن موقع‌ها پدرمادرها کارهایی می‌کردند که کمی احمقانه بود. بله. دوران دبیرستان ولی یک‌مقدار فرق می‌کرد. سال اول سر یک دعوای به اصطلاح ناموسی سر دخترعمه‌ام (که این یکی را هم خیلی وقت است ندیده‌ام) با یک پسری دوست شدم که اسم‌اش علی بود. جزئیات‌اش به‌طبع یادم نیست ولی بعد از اینکه به زور آشتی‌مان داده بودند، خیلی صمیمی شده بودیم. به اصطلاح «تو کون هم‌دیگه بودیم». همه‌جاها با هم می‌رفتیم و همه‌ی گه‌ها را هم با هم می‌خوردیم. از درس خواندن تا دید زدن دخترهای مردم و تا فیلم سوپر دیدن و تا همه‌چی. یک‌جور خاصی جای خالی برادرم را داشت پر می‌کرد. ولی دوستی‌مان تا سال سوم بیشتر طول نکشید. موقع امتحانات نهایی سر یک سری مسائل تخمی با هم بحث‌مان شد و قهر کردیم و از آن به بعد هم دیگر ندیدم‌اش. حتی الان نمی‌دانم خانه‌شان کجاست. زنده است یا او هم مرده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;علی، آخرین تجربه‌ی من از دوستی ِ صمیمی بود. برای همین هم از اول زندگی‌ام چندان رفاقت را یاد نگرفتم. حالا این را که می‌گویم، چاهارنفر که دارند این را می‌خوانند نگویند «عنو ببینا، پس ما کشک‌ایم؟». خیر، شما کشک نیستید، ولی خب این چیزی که می‌گویم اصلاً قابل تعریف نیست که بخواهم بگویم دوستی‌های الآن‌ام آن‌طور نیستند. دوستی‌های این روزهایم خیلی خوب و احتمالاً ماندنی هستند، ولی از قدیم یک ضرب‌المثلی را می‌گویند که الآن یادم‌اش نیست ولی در مورد دوستی بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فیلم شعله را که یادتان هست؟ ویرو و وی‌جی در آن همیشه از نظر من نماد دوستی صمیمی خوب بودند و احتمالاً خواهند بود. از این‌هایی که آخر یکی‌شان به خاطر آن یکی می‌میرد. البته این خیلی تراژیک و کلیشه‌ای و شاید حال‌به‌هم‌زن است احتمالاً، ولی من همیشه فکر می‌کردم این دوتا برادر هستند. آن‌جایی را که سوار موتور بودند و آهنگ هندی می‌خوانند را یادتان نیست؟ مثل این است که یه پراید داشته باشی، رفیق‌ات را سوار کنی، در راه درکه ابی بگذاری و با هم بخوانید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همین‌طوری. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-556809850913269723?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/556809850913269723/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=556809850913269723&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/556809850913269723'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/556809850913269723'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/01/blog-post_16.html' title='یامّاهه، دورینگه...'/><author><name>Mehran Bolhasani</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-M1WV0WWCQw8/TsGVQvReLbI/AAAAAAAABgI/7t5Fo-hx1II/s220/avatar-x14.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-4362666549772464713</id><published>2011-01-14T17:35:00.000-08:00</published><updated>2011-01-14T17:57:39.405-08:00</updated><title type='text'>پله های ترقی</title><content type='html'>یک نکته ای در دانشکده های برق بود، که مثلا در کامپیوتر نبود. برقه هر جاها، شریف و تهران و پلی تکنیک و الباقی. برقی ها افه ی شتری داشتن غالبا. بی اندازه درس میخوندن، خوب البته چون واقعا درسهاشون سختتر بود. بعد ولی معدلهاشون در رده ی هیژده نوزده بود. یه عالمه استعداد داشتن. میگن که بعضیاشون از کودکی پرچم ِ دانشگاه استنفورد رو میزدن تو اتاقشون، یکی تریف میکرد، بچه خفنه ی برق ِ تهران از وقتی گواهینامه گرفت پرچم رو برد زد پشت شیشه ی ماشینش، و خیال میکرد این ته ِ دنیاست. بعد نه اینکه به این ختم بشه ها، خیلی هاشون واقعا میرفتن استنفورد، یا اِم-آی-تی. بابا خشتک ِ علم رو اینا پاره میکردن. &lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;نشسته بودیم چن وقت پیش، داشتیم از اول تا آخر ِ همه ی ورودی های خودمون و قبل و بعدمون رو تو چند تا دانشگاه مختلف تیلیت میکردیم. که چی شدن، کجا رفتن. زن گرفتن، بچه دار شدن، کدوم سولاخی خزیدن. خاطرتون هس، به یه عده میگفتیم دکتر، از همون سال ِ یک. چون مثلا طرف ریاضی ِ یک دانشگاه رو بیس میشد. ریاضی مهندسی رو نوزده و هفتاد و پنج میشد، برنامه نویسی پیشرفته بیس میشد، الکترومغناطیس نوزده میشد. خوب، اینا استثناهای عالم ِ بشریت بودن. دکتر بودن جملگی. یه عده بودن، قمی وار درس میخوندن. انگشت تو ماتحت ِ همه چی فرو میکردن. اینا معلوم بود فردا میرن، یه جا پذیرش میگیرن، یه دکترا میگیرن، برمیگردن ایران، رئیس مرکز تحقیقات میشن، به تخ ِ همه ی ماها هم میخندن. یه عده دیگه بودن، در عالم ِ بالا بودن، اما در عین حال ریاضی مهندسی رو هم بیس میشدن. نمونه اش رو اصن من خودم از نزدیک میشناسم که بچه ی یک آخوندی بود، از قم، درسشم خوب بود، جون میداد که تع ریشش رو بکشه ببره، پروژه ی دولتی بگیره، بره بالا، معاون وزیر بشه. بودن بازم، یه عده از همین عوالم ِ بالا، که میرفتن، در مرکز فساد و فحشای عالم، بین ِ اون همه بی ناموسی، در ممالکی مثل سوئد و هلند، بین اون همه روسپی گری ِ دولتی شده، درس میخوندن، آخ نمیگفتن، بعد هم برمیگردن، میرن، رئیس دپارتمان برق و کامپیوتر میشن، حالش رو هم میبرن. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;یه عده هم ماییم، نه از عوالم ِ نخبگان استنفورد بروییم، نه تع ریشمون در میاد، نه راه پس داریم، نه راه پیش. تو همون هواپیما که از ایران پا میشد تا اروپاش همه با هم بودیم، بعد ما رفتیم دهات تو یخ و برف و سرما، گل سر ِ خودمون بگیریم، ملتی هم رفتن، که پله های ترقی رو، چه با نبوغ، چه به ریش طی کنند. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-4362666549772464713?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/4362666549772464713/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=4362666549772464713&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/4362666549772464713'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/4362666549772464713'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/01/blog-post_14.html' title='پله های ترقی'/><author><name>دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16576663623812563306</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_HKwnQ_LMVv4/TSCNm77mAbI/AAAAAAAAAAM/ufQxRoegl4I/S220/daan.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-3909634884726871163</id><published>2011-01-07T13:14:00.000-08:00</published><updated>2011-01-07T13:14:02.403-08:00</updated><title type='text'>دریچه‌ای به سوی فلان</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پنجره یک مفهوم است. یک‌چیزی که اگر کسی حوصله داشته باشد می‌توانم برای‌اش ساعت‌ها در موردش صحبت کنم؛ یا اینکه اگر خودم حوصله‌اش را داشته باشم، یک مقدار زیادی در موردش بنویسم. الان نمی‌خواهم این کار را انجام بدهم، چون صحب تکردن (یا نوشتن) از چیزی که [شاید] دیگران چندان توجهی به آن نمی‌کنند ولی برای آدم تبدیل شده به یک دغدغه چندان خوشایند نیست؛ چه برای من ِ نویسنده، چه برای کسی که قرار است آن را بخواند. پنجره، خیلی کارها می‌کند؛ در تاریخ هم همینطور بوده است. یعنی پنجره باعث خیلی چیزها بوده است. قدیم‌ها پنجره از درها هم بزرگ‌تر بودند، انگار که از درها بیشتر اهمیت داشته باشند. در زندان‌ها همیشه پنجره، باعث امید بوده است. زندانی‌ها هیمشه امید اول وُ آخرشان همان یک چُسه پنجره‌ای بوده که در سلول‌شان یا در توالت زندان بوده است و اکثر اوقات هم از آن فرار می‌کردند. در یک داستانی که اسم‌اش را نمی‌دانم هم دختر داستان موهای بلندش را از پنجره به بیرون می‌انداخته تا پسری که آن پایین بوده، به داخل اتاق‌اش بی‌آید. یا همیشه وقتی یک کسی را در داخل اتاق زیرشیروانی ِ یک خانه‌ی قدیمی در لندن ِ قرن هجده، مبحوس می‌کردند، همیشه ملحفه‌های گرده زده‌اش را از پنجره به پایین پرت می‌کرد تا از آن‌جا جیم شود. شِرک هم از داخل طریق پنجره‌ی قصر، پرنسس فیوانا را نجات داد. از قدیم‌الایام تا امروزه روز هم، وقتی می‌خواهند یواشکی یکی را از خانه‌اش بیرون بکشند، سنگ‌ریزه‌ها را به پنجره‌اش می‌زنند، نه به در خانه‌شان. البته یکی از کارکردهای پنجره، تماشای بیرون است. تماشای گل، درخت، منظره‌ی ساحلی، ماشین‌ها، سقف خانه‌ها و بعضی اوقات&amp;nbsp; پنجره‌ی روبه‌رویی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پنجره‌ها وقتی مقابل هم قرار می‌گیرند، گاهی اوقات تبدیل می‌شوند به روضه‌ی حضرت رقیه. یک مقدار زیادی غم‌دار می‌شوند؛ البته این کاملاً مربوط است به یک‌سری اتفاقاتِ خاص، ولی فکر می‌کنم که عاقبت همه‌ی پنجره‌های روبه‌روی هم، یک همچین چیزی باشد. مثلاً یک آدمی باشد که یک پنجره‌ای روبه‌روی پنجره‌ی اتاق‌اش وجود داشته باشد وُ این پنجره بشود تمام زندگی این آدم. شب‌ها برود یک مدتِ طولانی پای پنجره بایستد و پنجره‌ی روبه‌رویی را نگاه کند. اینکه کسی که در اتاق آن‌طرف است، کی می‌آید، کی می‌رود، کی در تاریکی نشسته، کی دارد تلفنی صحبت می‌کند، البته نه با تو. یا مثلاً دیده‌ای که بعد از یک تاریخی، پرده‌ی اتاقش را زخیم‌تر کرده است. این‌جور موقع‌هاست که پنجره تبدیل به یک مفهوم غمگین در زندگی آدم می شود. یک‌چیزی که یادآور یک‌سری خاطرات خوب است. که وقتی می‌روی جلویش می‌ایستی یاد صبح‌هایی می‌افتی که به زور به جلوی آن کشانده می‌شدی و با سروُصدا و بالا و ُ پایین پریدن‌های کسی که جلوی پنجره‌ی روبه‌رویی ایستاده بود، از خواب بیدار می‌شدی. یا شب‌ها از آن‌جا خداحافظی می‌کردی و اینطور چیزها. بله؛ پنجره یک چیز قدرتمند است، یک مقدار خیلی بیشتر از چیزی که فکرش را می‌کنیم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-3909634884726871163?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/3909634884726871163/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=3909634884726871163&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/3909634884726871163'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/3909634884726871163'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/01/blog-post_07.html' title='دریچه‌ای به سوی فلان'/><author><name>Mehran Bolhasani</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-M1WV0WWCQw8/TsGVQvReLbI/AAAAAAAABgI/7t5Fo-hx1II/s220/avatar-x14.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-991606673355165016</id><published>2011-01-02T18:31:00.000-08:00</published><updated>2011-01-02T18:39:51.540-08:00</updated><title type='text'>قدیم ها تموم شده</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right; "&gt;یکی از پسر عموهایم رو تو شیش هفت سالگی ختنه کردن. نمیدونم عموم واسه چی همچین علاقه ای نشون نمیداد که کار رو یکسره کنه، به هر حال، زیادی صبر کردن و وقتی بچه کاملا فهم و شعورش بالا رفته بود و به اهمیت ِ عضو ِ شریفش واقف شده بود، یکی را آوورده بودن بالا سرش که نک ِ عضو شریفش را بچینن. پسرعموی طفلکم، کاری از دستش بر نمیومده، صرفا تا چند روز بعد از اون جراحی دلخراش از پوشیدن شورت و شلوار در خانه سرباز زد. مادر پدرش هم دیدن به بچه همینطوری هم زیاد فشار آووردن و بیخود زورش نکردن جراحتش رو قائم کنه. منتها پسرعمو خیلی حریم خصوصی نداشت بیچاره، چونکه عمو در آن زمان طبقه ی بالای خونه ی پدر مادرش نشسته بود و خانه ی عمو محل رفت و آمد دائم کلیه فک و فامیل، دخترعمو پسرعموها و عهد و عیال بود، من و نوه دائی ِ پدرم، که چند سالی از پسرعموی مجروح بزرگتر بودیم، رفت و آمد و بی قراری ِ پسرعمو رو با کو.ن ِ لخت تو خونه تماشا داشتیم، چه روزگاری بود. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;من نمیدونم بیست سال ِ پیش چرا فک فامیل اینقدر تو دهن و شیکم ِ هم زندگی میکردن طوری که شا.مبول ِ مجروح یک پسرعمو رو همه ی بچه های فامیل تونستند ببینند؟ ختنه به کنار، بیست سال ِ پیش که من بچه سال بودم، فامیل رکن زندگی بود. قبیله ای بود خیلی چیزها، بمباران میشد، همه ی قبیله خانواده ی پدریم میرفتن اکباتان، مثلا سر ِ دختر دائی ِ بابام خراب میشدن. شیش تا خانوار تو یک خونه ی فسقلی، و خیالها هم خوش که ساختمونهای اکباتان دوره ی شاه ِ خدابیامرز ساخته شده و ضد ِ زلزله و بتونی و محکمه. الان که نیگاه میکنم، آقا جان، بمب که شاخ و دمب نداره، تو اکباتان هم میتونست آدم بکشه و آتیش روشن کنه. حالا، به هر حال. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;گاز مثلا میرفت زمستون، همه میرفتن خونه ی اونی که گاز داره، کل ِ پذیرایی و هال ِ خونه میزبان میشد لحاف و تشک، همه بیخ ِ هم میخوابیدن، پا میشدن، چه قیامتی بود، همه هم یکی دو تا توله هم داشتن، همین پدر مادر ِ خودم، چی با خودشون فکر کردن منو دقیقا وسط ِ جنگ زائیدن؟ البته پدرم بهم یکی دو بار گفته که تو اصلا تو برنامه نبودی و این مادرت، به من الکی میگفت همه چیز امنه، نگو که خانوم یکی دیگه هم میخواسته، من یکی دیگه نمیخواستم. پدرم همیشه صراحت ِ لهجه داشته، حتی در این مورد که به دخترش بگه عزیزم تورو اصن نمیخواستم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;البته تصحیح کنم، پدرم هیچ وقت به من نگفت عزیزم و جونم. اصن. من یادم نمیاد. تا اینکه شد بیست و شیش سالم، چند ساله که گذاشتم رفتم، خونه شون خالی شده. الانها، اگه روی موبایلش زنگ بزنم، میگه جونم، عزیزم، میگه دوستت دارم. از این کلماتی که باید تو کودکیم میشنیدم، ولی خوب، من اصن از این عنینه ها نشدم که واسه این چیزا گره ِ کور خورده باشم. بابام رو همینی که هست درک کردم و دوستش دارم، باهاش دیگه نمیجنگم، گاهی میجنگم، یعنی هر وقت ببینمش میجنگیم، نشده برم ایران داد و بیداد نکنیم، ولی خوب، همینه دیگه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;چه قدر آسمون ریسمون شد، خواستم بگم اون قدیم ها، رفت دود شد هوا، اون منی که تو بمباران ها میرفت اکباتان کو؟ کجاست؟ اون فامیل ِ به هم پیوسته کجاست؟ کوشون؟ بابام کو؟ دعواهای دیر به دیرمون کو؟ زمان گذشته و من رفتم و قدیم ها تموم شده.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-991606673355165016?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/991606673355165016/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=991606673355165016&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/991606673355165016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/991606673355165016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/01/blog-post_02.html' title='قدیم ها تموم شده'/><author><name>دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16576663623812563306</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_HKwnQ_LMVv4/TSCNm77mAbI/AAAAAAAAAAM/ufQxRoegl4I/S220/daan.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-9005915411512280781</id><published>2011-01-02T11:07:00.000-08:00</published><updated>2011-01-02T11:07:17.973-08:00</updated><title type='text'>نان گندم زیباتر است، یا دختری که مسیرش از کافه تا خانه‌شان با تو یکی‌ست؟</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از دور زیبا و دلنشین بود. لااقل  من فکر می‌کردم که اینطور است. می‌گویند «نخوردیم نون گندم، ولی دیدیم که  دست مردم...»؛ بله، به همین فکر می‌کردم. می‌دیدم و می‌گفتم احتمالاً چیز  بدی نیست، که خیلی هم خوب است. این همه آدم تجربه‌اش کرده‌اند، این همه  دارند تجربه‌اش می‌کنند و این همه هم دوست دارند که تجربه‌اش کنند؛ پس لابد  چیز بدی نیست. این یک استدلال [احتمالاً] درست است. حداقل یک استقرای خوب  می‌تواند باشد. مردم، همه‌شان که بی‌عقل و سربه‌هوا نیستند، لابد یک‌چیزی  هست که وضع اینطور است. لابد خوب است. می‌گفتم همه‌ی کارهایی که در دنیا  وجود دارد، یک نوع سختی خاص خودشان را دارند؛ اصلاً چیزی در این دنیا هست  که سختی نداشته باشد؟ این هم یک‌چیزی مثل بقیه‌ کارها. حالا یک‌مقداری  سختی‌اش فرق دارد با کارهای روزمره که خب، آن هم حل شدنی‌ست. آدم‌ها این  روزها رفته‌اند داخل اتم، این که دیگر چیزی نیست. البته این‌هایی که  می‌گویم (که شاید دارید می‌خوانیدش)، دغدغه و فکر اصلی زندگی‌ام نبود، چون  من اصلاً زیاد فکر نمی‌کنم. این یک چیزی بود که وقتی هرچندوقت یک‌بار که با  نمونه‌ی دیگری‌اش مواجه می‌شدم، برای لحظاتی به آن فکر می‌کردم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‌گفتم.  می‌دانستم که شاید سخت باشد، ولی بدم نمی‌آمد که امتحان‌ش کنم؛ حاضر هم  بودم که سختی‌اش را هم تحمل کنم. در این مورد لااقل دوست ندارم دروغ بگویم.  چون هیچ‌وقت تجربه‌اش نکرده بودم، دوست داشتم که بدانم چیست اصلاً، که این  همه می‌گویند که فولان و بیسار. امّا هیچ‌وقت هم سعی نکرده بودم که بروم  سراغ‌اش. می‌دیدم، ولی همّت یا توانایی انجام دادن‌اش را نداشتم. بلد هم  نبودم که اصلاً اصول و قاعده‌اش چطور است. یعنی اول باید چه‌کار کرد، بعد  که یک‌کاری کردی، باید صبر کنی خودش ادامه پیدا کند، یا نه، هی باید تو  تلاش کنی؟ یک‌خورده دیگر که گذشت، آن‌وقت چه‌کارهایی باید انجام بدهی؟ از  این‌طور سوال‌ها. اما احساس می‌کردم که شروع کردن‌اش کافی‌ست؛ بقیه‌اش  خودبه‌خود می‌رود جلو. زیبا و دلنشین. بله، گذاشته بودم که شاید یک‌وقتی،  در یک‌جایی، در یک موقعیتی یک اتفاقاتی افتاد که من هم بتوانم تجربه‌اش  کنم. حالا بعد از آن، من هم مزه‌اش را می‌چشم. ولی آدم‌ها، یک اشتباهاتی  دارند در زندگی‌شان. یکی از این اشتباهات این است که همیشه خوبی ِ چیزهایی  که ندارند را می‌بینند و بدی ِ چیزهایی که دارند. این جمله را من خودم  گفته‌ام و فکر می‌کنم که درست است؛ یعنی الآن که دارم می‌نویسم‌اش  نمی‌توانم مثال نقضی را برای‌اش پیدا کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گذشت.  در یک تابستانی که من داشتم زیاد کار می‌کردم و زیاد به چیز خاصی فکر  نمی‌کردم و زیاد آدم ناراحتی نبودم، یک روز متوجه شدم که شاید هم من بتوانم  انجام‌اش بدهم. «چرا که نه؟ بجنب پسر... بد که نیست؛ امتحانش هم مجانی‌ئه.  چشاتو باز می‌کنی و می‌بینی تونستی کار خوبه رو انجام بدی... این اون  زیبایی‌ئه‌ست ها... آهان.. تو می‌تونی...». یک اعتمادبه‌نفس مسخره‌ای هم  داشتم. انگار که یکی هم داشت هُلم می‌داد، نزدیک‌ترم می‌کرد. همه  می‌خندیدند؛ شوخی، حسودی، تحسین، تشویق، کنایه، راهنمایی، مشاوره،  نظرخواهی، اطمینان، شروع، دل‌خوشی، روحیه، دل‌تنگی و... . این حس‌ها آن  زمان وجود داشت. می‌توانم در مورد هرکدام‌شان ساعت‌ها حرف بزنم، در مورد  اینکه چطور هرکدام‌شان به‌وجود می‌آمدند و چطور به دیگری تبدیل می‌شدند.  چطور به آدم‌هایی که باعث‌شان می‌شدند نگاه می‌کردم و احساسم نسبتِ بهشان  تغییر می‌کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امّا من  انجام‌اش داده بودم. زیبایی. همه‌ی آن‌چیزی که فکرش را می‌کردم داشت. حتی  خیلی بیشتر از چیزهایی که قبلن‌ها، گاهی در موردشان فکر می‌کردم. مثل یک  کسی که از علی‌آباد کتول برده باشی‌اس پاریس، کاباره مولن‌روژ، یا وسط  شانزلیزه. خرکیف، خوشحال، شاد. دقیقاً به اندازه همان آدم هم می‌توانستم که  کارهای نه‌چندان درست انجام بدهم. هول باشم، بلد نباشم که چه‌کار کنم،  هیجان‌زده باشم و در یک آن هم گند بزنم به همه‌چیز. دقیقاً از همین‌جاها  بود که فهمیدم، زیبایی همیشه زیباست، ولی گاهی اوقات آن‌قدر زیباست که  به‌گارفتگی‌هایش، سختی‌های‌اش و حتی زشتی‌هایش را نشود از دور دید. بعد که  نزدکی‌ترش می‌شوی وُ بدست‌اش می‌آوری، همه‌ی این‌ها را می‌بینی. بعد  می‌گویی «مردم گه خوردند، که خوردند نون گندم...»، بعدتر می‌گویی اصلاً به  توانایی نیست، وقتی قرار باشد که نشود، نمی‌شود. بعدتر می‌بینی که چقدر سخت  بود. بعدتر می‌گویی اصلاً آدم چرا برود سراغ زیبایی؟ همین زندگی معمولی  مگر چی‌اش است؟ بعدتر از همه که می‌شود، دیگر از زیبایی بدت می‌آید و دیگر  هم نمی‌شود کاری‌اش کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ولی همچنان زیباست.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-9005915411512280781?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/9005915411512280781/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=9005915411512280781&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/9005915411512280781'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/9005915411512280781'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='نان گندم زیباتر است، یا دختری که مسیرش از کافه تا خانه‌شان با تو یکی‌ست؟'/><author><name>Mehran Bolhasani</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-M1WV0WWCQw8/TsGVQvReLbI/AAAAAAAABgI/7t5Fo-hx1II/s220/avatar-x14.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-5378100588193502088</id><published>2010-12-31T23:50:00.000-08:00</published><updated>2010-12-31T23:55:46.605-08:00</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دختره که خودش رو پرت کرد من اول صداشو شنیدم. صدای پرت شدن ادم از یه ارتفاع بلند رو زمین شبیه صدای افتادن این شیر پلاستیکی‌ها روی زمینه. من تا حالا شیر روی زمین نریختم ولی حدس می‌زنم شبیه باشه. بعد صدای گریه، ناله، جیغ، صدای مردم. من واسادم وسط کوچه و نگاه کردم به همسایه‌مون که دوئید تو حیاط بلوک بغلی دختره رو  بغل کرد و نگاه کردم به همسایه‌های خودشون که نگاه می‌کردن و پچ‌پچ می‌کردن و نگاه کردم به شلوار دختره که پر خون بود و زن همون همسایه‌مون که منو دید، دویید دستم رو گرفت بردم خونه. به مامانم گفت هول کرده هول کرده و خودش پخش شد رو کاناپه که اون موفع این کاناپه‌مون نبود و اصن قد این نرم نبود و حتما دردش اومده وقتی خودش رو پرت کرده. بعد مامانم گفت چی شده چی شده و به من گفت اب قند بیار بی‌توجه به این که من هول کردم مثلن، من البته هول نکرده بودم و دوئیدم اب قند اوردم و همسایه‌مون هی گریه کرد، هی گریه کرد، هی گریه کرد بعد شنیدم همه استخونای دختره له شده بوده ولی زنده‌س و تازه چندوقت پیش دیدمش بعد چندسال سالم و سلامت. سلام علیک کردیم و گفتم ازدواج کردی به سلامتی؟  گفت اره از کجا فهمیدی و خندید و ارزوی خوشبختی کردم و اومدم خونه. وسط ابروهاشو بالاخره برداشته بود&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-5378100588193502088?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/5378100588193502088/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=5378100588193502088&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5378100588193502088'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5378100588193502088'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/12/blog-post_31.html' title='...'/><author><name>Diis.ignotis</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00171822744035794811</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_UZKd4QfH-Nw/SxZMncz8edI/AAAAAAAAADw/Aa_WhZICugo/S220/diisignotis-128.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-6096141507683566414</id><published>2010-12-10T11:20:00.000-08:00</published><updated>2011-01-11T23:04:58.512-08:00</updated><title type='text'>نع</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://irupload.ir/images/9c24vo39l3t1rel06f.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 270px; height: 352px;" src="http://irupload.ir/images/9c24vo39l3t1rel06f.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:trackmoves/&gt;   &lt;w:trackformatting/&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:donotpromoteqf/&gt;   &lt;w:lidthemeother&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;   &lt;w:lidthemeasian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;   &lt;w:lidthemecomplexscript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:splitpgbreakandparamark/&gt;    &lt;w:dontvertaligncellwithsp/&gt;    &lt;w:dontbreakconstrainedforcedtables/&gt;    &lt;w:dontvertalignintxbx/&gt;    &lt;w:word11kerningpairs/&gt;    &lt;w:cachedcolbalance/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;   &lt;m:mathpr&gt;    &lt;m:mathfont val="Cambria Math"&gt;    &lt;m:brkbin val="before"&gt;    &lt;m:brkbinsub val="--"&gt;    &lt;m:smallfrac val="off"&gt;    &lt;m:dispdef/&gt;    &lt;m:lmargin val="0"&gt;    &lt;m:rmargin val="0"&gt;    &lt;m:defjc val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent val="1440"&gt;    &lt;m:intlim val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim val="undOvr"&gt;   &lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" defunhidewhenused="true" defsemihidden="true" defqformat="false" defpriority="99" latentstylecount="267"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="0" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Normal"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="heading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="35" qformat="true" name="caption"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="10" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" name="Default Paragraph Font"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="11" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtitle"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="22" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Strong"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="20" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="59" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Table Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Placeholder Text"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="No Spacing"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Revision"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="34" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="List Paragraph"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="29" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="30" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="19" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="21" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="31" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="32" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="33" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Book Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="37" name="Bibliography"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" qformat="true" name="TOC Heading"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable  {mso-style-name:"Table Normal";  mso-tstyle-rowband-size:0;  mso-tstyle-colband-size:0;  mso-style-noshow:yes;  mso-style-priority:99;  mso-style-qformat:yes;  mso-style-parent:"";  mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;  mso-para-margin:0cm;  mso-para-margin-bottom:.0001pt;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:11.0pt;  font-family:"Calibri","sans-serif";  mso-ascii-font-family:Calibri;  mso-ascii-theme-font:minor-latin;  mso-fareast-font-family:"Times New Roman";  mso-fareast-theme-font:minor-fareast;  mso-hansi-font-family:Calibri;  mso-hansi-theme-font:minor-latin;  mso-bidi-font-family:Arial;  mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور بود و اردکش.نمی شه گفت اون ها در کنار ِ هم شاد بودن و شنگول ولی در کنار ِ هم بودن.جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور پسرک ِ لاغر،کم رو و همیشه مریضی بود که یکی از چشماش خوب نمی دید و اون یکی چشمش بد می دید.در ارتباط برقرار کردن با دیگران مشکل داشت بنابراین مونده بود تنها.چون ما دنیای ِ به غایت بی رحم و تخماتیکی داریم و وقتی کسی بلد نباشه با دیگران ارتباط برقرار کنه حقشه که بره و بمیره.باری به هر جهت جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور یه اردک داشت و به سبب ِ تنهائی ِ بیش از حدش اردکش رو هم خیلی دوست داشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;درسته که اردک شاید یکم بتونه موجود ِ دوست داشتنی ای باشه ولی قدر ِ مسلم نمی تونه یه دوست ِ تمام عیار باشه.هر چند که باید همه ی حیوانات رو دوست داشت و حتا با دیده ی احترام بهشون نگاه کرد.برای مثال گاو واقعن انسان ِ شرافتمندیست.اما اینجا بحث ِ یه همدم ِ واقعی مطرحه که همه ی آدمهای عادی حداقل به یکیش احتیاج دارن. جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور هم با اینکه خیلی لاغر، کمرو و همیشه مریض بود اما اینها هیچ کودوم دلیل بر این نبودن که اون یه آدم ِ غیر ِ عادی باشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;همه چی داشت خیلی آروم پیش می رفت. جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور هم داشت خیلی آروم زندگیش ُ می کرد .چون کاره دیگه ای نمی تونست بکنه.تا اینکه در یک روز ِ پائیزی که سرما و تاریکی همه جارُ فرا گرفته بود و اتفاقن هوا هم آلوده نبود، باد از لای درز ُ دورز ِ در ُ پنجره ها سوز ُ با خودش داخل اورد و با این حرکت یک سری صداهای اعصاب خورد کنی رو &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;تولید کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;بله متاسفانه پیمانکاری که خونه ی جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور اینهارُ ساخته بود یک فرد ِ بینهایت پست پلشت پفیوز و پدر سگ بود و بل واقع شاش بود که بسته بود در بنا و به همین سبب به هیچ وجه مبحث ِ نوزده رو مد ِ نظر قرار نداده بود. خلاصه این سرُ صداهایی که باد به سبب ِ مشکل دار بودن ِ خواهر ِ &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;پیمانکار مذکور تولید می کرد حتا پتانسل ِ این رو داشت که اجتماعی ترین آدم ها که لاغر، کمرو و همیشه مریض نیستن رو هم آزار بده به طوری که اونها به شدت احساس ِ غم ُ تنهایی کنن در نتیجه باید به جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور هم حق بدیم که دچار ِ همچین احساسات ِ تف آلودی بشه. و درست همون موقع بود که دیگه کوئک کوئک های اردکش نه تنها باعث ِ خوشالیش نمی شدن بلکه باعث ِ به هم خوردگی ِ حال ِ روحیش هم می شدن و حتا یه لحظه به نظرش رسید که این اردک ها چقدر می رینن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور دلش نمی خواست به این افکار ادامه بده پس شوروع کرد به دلداری دادن ِ خودش.گفت که اینها فقد یک سری افکار ِ سطحی و گذرا هستن و هیچ پایائی و ماندگاری ای در دراز مدت ندارن و اینکه همه چیز درست خواهد شد آنوقت من می رم اردکم رو نوازش می کنم و باز هم از صدای گهش لذت خواهم برد.اما زهی خیال ِ باطل چون تا شونزده روز بعد هم همچنان اوضاش مثله سابق بود و حتا بیش از پیش به نظرش میومد که این اردک ها چقدر می رینن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور با وجود ِ تمام ِ لاغری کمروئی و همیشه مریضیش آدمی نبود که با یه باد ُ مبحث ِ نوزده ُ کم کاری ِ پیمانکارُ عنه اردک به پوچی ِ مطلق برسه پس تصمیم گرفت برای فرار از این افکار ِ تاریک ُ سیاه یکم برنامه های شاد ُ مفرح برای خودش ایجاد کنه و برای شروع بد ندید از خونه بیرون بزنه ُ بره پیاده روی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور حسابی شال ُ کلاه کرد چون هوا سرد و جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور همیشه مریض بود. وقتی هشتمین شالگردنُ دور ِ گردنش پیچید به نظرش رسید که دیگه آمادس پس به خودش و خودش گفت لتس گو و پرید بیرون.همینطور قدم زد.قدم زد و قدم زد.بعد از گذشت ِ یک ساعت دید هنوز داره قدم می زنه پس باز هم قدم زد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;در حین ِ قدم زدن احساس می کرد تو غم ِ قهوه ای طور و لجن غوطه وره.حس ِ خوبی نداشت.چشماش همش به ساعت بود.می پرسید این چه حسی ِ و هیچکس جوابش رو نمی داد. جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور اصلن با خودش رودرواسی نداشت پس بلند اعتراف کرد که گند زده.هیچی نداشت که بهش افتخار کنه.هیچ کاری نکرده بود.هیچوقت یه گل ُ بو نکرده بود.هیچوقت یه ستاره رو تماشا نکرده بود.هیچوقت کسی ُ که اردک نباشه دوست نداشته بود.هیچوقت بورسیه نگرفته بود.هیچ غلطی نکرده بود.حتا به گربه ها هم پیشته گمشو نگفته بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور می خواس تو این دنیا چیکار کنه؟ تو این دنیای کثیف ِ سرشار از دروغ &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;تزویز و ریا.تو این دنیای دنیع با یک مشت کارهای ِ مزخرف ُشنیع. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;لعنت. این اولین چیزی بود که جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور به زبون اورد.و دومین چیز ُ خوشبختانه اصلن به زبون نیورد.چون من به هیچ وجه روم نمی شد اون کلمه رو براتون تایپ کنم.باری ، جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور به پایان رسیده بود.دلش می خواست بره.اصلن نباشه.پس همونطور قدم &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;زد و احساس ِ مچالگی در سراسر ِ وجودش رخنه کرد. مچاله گون رسید به یه کوچه ای که اسمش شهید محمد تقی ِ لباف بود و یه مشت بچه داخلش در حال بازی ُ جیغ ُ داد بودن. جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور مطمئن بود که اینها هیچ کودوم در طول ِ زندگیشون گرفتار پیمانکارهای بی وجدان نشدن و حتا حاضر بود روی این مسئله به شریف ترین اعضائی که داره قسم بخوره.این ها اولین افکاری بودن که با دیدن ِ اون ها به ذهنش رسید.دومین فکری که به ذهنش خطور کرد این بود که خب؟ که چی؟ همتون شاد ُ خوشحالین؟ همتون شاد ُ خوشحالین؟ همتون شاد ُ خوشحالین؟ و سومین چیزی که به ذهنش هجوم اورد این حقیقت ِ تلخ بود که کاش منم بازی می دادن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;ناگهان دختر که چیزه خوبی ام بود اومد طرفش حتا لبخند هم زد و آه از آن لبخند.گفت هی سلام می خوای با ما بازی کنی؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;نع&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;این جوابی بود که جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور داد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;نع&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;به همین صراحت و کراهت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="" lang="FA"&gt;اونوقت برگشت خونه.سر ِ اردکش ُ برید.پراش ُ کند.و از روی مجله ی هنر آشپزی برای خودش یه سوپ ِ اردک خوشمزه درست کرد.چون همونطور که در ابتدای داستان گفتم جورج ادوارد بنجامین کِرگ مور همیشه مریض بود و هیچی مثله یه سوپ ِ اردک ِ داغ&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نمی تونه در بهبودی ِ مریضی به انسان کمک کنه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-6096141507683566414?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/6096141507683566414/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=6096141507683566414&amp;isPopup=true' title='16 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6096141507683566414'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6096141507683566414'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/12/blog-post_10.html' title='نع'/><author><name>Mo Mo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00533283604846246712</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-8530082246877977587</id><published>2010-12-02T08:49:00.000-08:00</published><updated>2010-12-02T09:30:13.332-08:00</updated><title type='text'>تلطیف</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;- اگه خامن[...] رو بدن دستت چیکار می‌کنی؟&lt;br /&gt;+۱ تخماشو می‌زارم لای در، روزی صد مرتبه در و باز می‌کنم و محکم می‌بندم.&lt;br /&gt;+۲یه تنه‌ی درخت انگورو از سرا تا تهش فرو می کنم بهش و اینکارو انقدر تکرار می‌کنم تا درخته بشکنه.&lt;br /&gt;+۳ باشه اون مال تو، من یامین‌پور و افتخاری رو می‌خوام&lt;br /&gt;+۴  رضازاده مال من، یک دستگاه تانک هم اشانتیون روش بدن.&lt;br /&gt;+۵ نه من همون خامن[...] رو می‌خوام، شما بلد نیستید، ‌این سوسول‌بازیا چیه، یکم خشن باشید. باید ننه‌شو گایید.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;و کم بود کسی که بگوید باید محاکمه‌شان کرد، باید پرسید و شنید که این همه بلا که سرمان آورده را قبول دارند یا نه؟ باید آن ذوب‌شده‌هایش را تقطیر کرد تا بفهمند تمام باورهایشان بر چه اساسی بوده. ما مثلا می‌گوییم مخالفین مدرنیم و مبارزات مدنی و این حرف ها، اما فرزندانی هستیم که اندازه همان‌ پدرانی فکر می‌کنیم که ما را به اینجا رساند.&lt;br /&gt;+ نه بزار اول دهن اینا رو سرویس کنیم، این از همه واجبتره.&lt;br /&gt;محاکمه می‌کنیم و برای حکممان هم دلیل منطقی و معقول داریم: وضع موجود.&lt;br /&gt;+ این همه دهن ما رو گاییدن، همه‌ش تقصیر همیناست دیگه، اون روزی راحت می‌شیم که همه‌ی آخوندا از دونه دونه تیر برقا آویزون بشن. همه‌شون رو باید کشت باید اعدام کرد. نه اصلا باید سنگسار کرد.&lt;br /&gt;مد شده می‌گوییم "من نمیخوام قضاوت کنم" ‌اما حرفمان به همین جمله می‌ماسد و تیغ را فله‌ای می‌کشیم به آنچه باور داریم که غلط است،‌ فقط به ضمانت همین باورمان. تنها "قدرت"‌ را کم داریم تا ستون‌های ارده‌مان کامل شود و مملکتی بسازیم بدون وجود کسانی که مانند ما فکر نمی‌کنند.&lt;br /&gt;جمع نمی بندم، اما آنقدر دیده ام و شنیده ام که می‌توانم با تخمین معقولی استقرا کنم. از همه جنس آدمی که مشابه‌شان کم نیست به گمانم. کسانی که حکم نمی‌برند در اقلیتی هستند که هیچگاه نخواهند توانست سدی در برابر این حجم نفرت باشند. روز به روز هم این نفرت واگیردار گسترش پیدا می‌کند. سخن از "تلطیف" اوضاع می‌شنویم در بیانیه‌ها و سخنرانی‌ها، ولی خواسته‌ای که حکمرانی می‌کند بر افکار اکثریت، تلطیف فضا نیست؛ باز شدن راهیست برای تلافی تمام این بدبختی‌ها.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-8530082246877977587?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/8530082246877977587/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=8530082246877977587&amp;isPopup=true' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8530082246877977587'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8530082246877977587'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/12/blog-post_02.html' title='تلطیف'/><author><name>Kafkamirza</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09339744847180535399</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-6261232912620058120</id><published>2010-12-01T15:51:00.002-08:00</published><updated>2010-12-01T16:02:10.786-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='علی گُندو'/><title type='text'>تیله بازی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;یکی از جاهایی که خیلی تو فیلم ها –عمومن هالیوود- دوس دارن شلیک کنن کِتف آدماس. بارها شاهد بودیم که تو فیلماشون یهو یکی تیر می زنه به یه شخصیتی که نباید بمیره، گلوله هم صاف می ره می خوره به کتف یارو، حالا کتف یا هرچی، منظورم اون فضای بین شونه و استخون ترقوه اس. که هم یارو گلوله خورده باشه و تماشاچی بگه وای کشتنش اینا، هم بعد یه مدت بگن نه بابا شانس اورد تیر خورده بود جایی که آسیب زیادی وارد نمی کنه. بعد اون یارو هم که تیر خورده باورش می شه که مشکل خاصی نیس تیر بخوره اونجا، راس راس برا خودش تو فیلم می گرده، تازه به بقیه ی مجروح ها هم ممکنه کمک کنه. هدف گیری ها هم که اصن عالی. لا مصبا انقد قشنگ کتف رو می زنن که یه ذره هم آسیب جدی نرسه به اون که تیر خورده. حالا همین گلوله اگه می خورد به یه شخصیتی که تأثیر خاصی تو فیلم نداشت، آنی می کشتش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد هدف گیری کلن عالیه ها، نه که فقط تو این مورد باشه. یکی دیگه از چیزایی که دقت هدف گیری اینا رو نشون می ده، شلیک کردن به سر یارو ئه. لامصب گلوله صاف می ره می شینه وسط پیشونی یارو، انگار با صد تا نرم افزار مهندسی کار شده رو پیشونی یارو که وسطشو پیدا کنن که تیر اونجا بخوره. یه چی تو مایه های نقطه ی همرسی عمود منصف های پاره خط های وصل کننده ی تک تک موهای ابروها. خلاصه خیلی سخته پیدا کردنش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه مدل دیگه ی هدف گیری دقیق هم اینه که تیر رو شکلیک کنی به قصد زدن سر دشمنت، اما تیر خط مماس با پیشونی یا گردن یارو رسم می کنه. بله اعجوبه های مهندسی ان این تیرانداز ها. بعد می بینی یارو که تیرساییده شده بش یه ذره خون اومده اونجاش و اینا، که ینی بابا زخم هم شده، انقد هم خالی نمی بندیم دیگه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما واقعن تو فیلم ها یه شخصیت هایی هستن که روی این تیرانداز ها ی دقیق رو هم کم کردن. اونا کسایی ان که وختی این تیر انداز ها می افتن دنبالشون، مثلن تو خیابونی چیزی، یهو می دون و اینا بعد اون یارو هر چی شلیک می کنه می خوره به دیوار یا با فاصله ی خیلی کمی می خوره پیش پای یارو. بعد می بینی مثلن ده دقیقه یارو تو فیلم دنبال این یارو می دوه یه تیر نمی تونه بزنه که بخوره به اونی که داره تعقیب می شه. ینی ببین اونا چه معجزه ای دارن که جاخالی می دن به این تیر های دقیق.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-6261232912620058120?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/6261232912620058120/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=6261232912620058120&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6261232912620058120'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6261232912620058120'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='تیله بازی'/><author><name>علي گُندو</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09438786322061531382</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Ot6szPa2_uM/TPhTrN0GqwI/AAAAAAAAAVE/jih3UZSrv-4/S220/Prof%2Bpic.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-900385322412161585</id><published>2010-11-26T14:24:00.000-08:00</published><updated>2010-11-26T14:26:02.174-08:00</updated><title type='text'>سنگ توي کفش...</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span lang="FA" style="line-height: 115%; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;يهو گير ميداد که پاشو بريم... پاشو بريم... پا ميشدن دوتايي يه ماشين مي‌گرفتن سرزده ميومدن اينجا... معمولا سر ظهر مي‌رسيدن... کت شلوارش رو درمياورد... با اون شلوار نخي راه‌راه که پاچه‌هاش رو کرده بود توي جوراب سورمه‌ايش و جليقه طوسي قلاب‌بافي شده... کش عينکش گوش‌هاش رو دولا مي‌کرد به سمت جلو يه طوري که بل‌بله گوش ميشد... با يه فاصله خيلي کمي مينشست کنار مامانم و مامان‌بزرگم بعد زل مي‌زد به صورت مامان‌بزرگم تا هر چي ميگه تاييد کنه... يه وقتايي مامان‌بزرگم صداش رو مياورد پايين که نشنوه چي ميگن؛ يهو قه قه مي‌زد به خنده و مي‌گفت چي‌ ميگي تو؟... که يعني صدات رو بيار بالاتر منم بشنوم چي داري مي‌گي... خلاصه چايي رو چايي ميخورد... بعد مامان‌بزرگم به من اشاره ميکرد و من صداش مي‌کردم و بلند مي‌شد ميومد... يه پارچه رو با سنجاق ميبستم دور گردنش... عينکش رو در مياورد ميذاشت توي جيبش... مي‌گفت سيفيلم رو نزن... يه بار نميگفت... چند بار ميگفت... ميگفت سيفيلم رو نزن... ميگفتم باشه... باشه... حواسم هست... بعد ميگفت خط ريشم رو نبر بالا... بعد ميگفت ابروهام رو هم کوتاه کن... موزر رو روشن ميکردم و اول براش خط ريش‌هاش رو درست ميکردم و بعد گوشه‌هاي سيبيلش رو... بعد ريشش رو ميزدم و پشت گردنش رو صاف ميکردم... موهاي روي گوشش رو ميزدم و بعد تصميم‌ مي‌گرفتم اين دفعه چقدر براش سيبيل بذارم... با قيچي سيبيل و ابروهاش رو صاف مي‌کردم و دور موهاش رو سر و سامون مي‌دادم... اون وسط خوابش مي‌برد من قاطي کارم صداي نفس‌هاش رو مي‌شنيدم که لاي سيبيلش فس فس ميکنه... بايد آخرش شونه رو آب ميزدم و موهاشو شونه ميکردم و سيبيلش رو مرتب تا بعد پارچه رو باز کنم و دست بکشه به صورتش و موهاش و بگه خيلي خوب شد، خيلي خوب شد... بعد بدو مي‌رفت از مامان بزرگم پول ميگرفت... ميگفت يه دونه از اون سبزها بده... ميگرفت و ميومد توي اتاق که من مشغول تميز کردن بودم، ميذاشت زير کتابي چيزي... من هي ميگفتم نميخواد و اون ميگفت اگه نگيري ديگه نميام... از اون سر شهر هفته‌اي يه بار بکوبه بياد و بعد برن... وقتي که مرد تنها چيزي که آزارم ميداد اين بود که روي سنگ مرده‌شورخونه ديدم ريش و سيبيلش بلنده...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;mso-bidi-font-family:Lotus; mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-900385322412161585?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/900385322412161585/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=900385322412161585&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/900385322412161585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/900385322412161585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/11/blog-post_26.html' title='سنگ توي کفش...'/><author><name>Alee S</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='29' src='http://2.bp.blogspot.com/_TtW2B8vbHOc/TKl_VpxAoAI/AAAAAAAAAV4/NbRINDwRTMs/S220/Alee.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-5004532912357729164</id><published>2010-11-24T05:12:00.000-08:00</published><updated>2010-11-24T05:27:24.271-08:00</updated><title type='text'>not for sale</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بچه بوديم يه دونه از اين ميکرو ها داشتيم، يه بازی بسکتبال داشت که ميشد دو نفره هم بازی کرد کل انداخت حسابی. بعد تو اين بسکتباله وقتی پنالتی ميشد اين شکلی بود که يه نشانگر بالای حلقه بالا پايين ميرفت، وقتی نشانگر دقيقاً روی حلقه بود بايد شوت ميزدی که گل بشه. ولی اگه صبر ميکردی و وقتی نشانگر تو بالا ترين نقطه اش بود شوت ميکردی، پنالتی ات گل نميشد ولی تو ريباند ميرسيد به يار خودت. ميتونستی با اون گل بزنی و به جای يه امتياز، دو امتياز بگيری. &lt;br /&gt;من با هر بازيکنی که شوت ميزدم، اين کارو ميکردم. يه امتيازم يه امتياز بود واس خودش. خصوصاً اگه حريف، داداشم بود. ولی با مايکل جوردن هيچوخ اين کارو نميکردم. مايکل جوردن يه چيز ديگه بود. شاخ بود. اصلاً نميشد فکرشم کنی که اشتباه کنه. که يه پنالتی چسکی رو نتونه گل کنه. وقت پنالتی زدن جوردن خير اون يه امتيازو ميخوردم. گل میزد. گل ميزدم. &lt;br /&gt;خلاصه خواستم بگم يه چيزايی حرمت دارن انگار. نميشه فروختشون. حتّی به قيمت گرفتن يه امتياز از خونی ترين دشمنت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-5004532912357729164?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/5004532912357729164/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=5004532912357729164&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5004532912357729164'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5004532912357729164'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/11/not-for-sale.html' title='not for sale'/><author><name>Alborz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00045892960996639534</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-NEw-YBx5JGA/TrUQbFGIydI/AAAAAAAAAWU/Lf7PFX5IQ-k/s220/123.JPG'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-6690129721594013430</id><published>2010-11-09T09:54:00.000-08:00</published><updated>2010-11-09T11:42:32.942-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Abestanioos'/><title type='text'>تاریخ فلسفه به زبان ساده</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اگر به فرآن به عنوان یک کتاب عادی نگاه کنیم، ناگزیر باید پذیرفت که این اثر دارای مولفی است، حال با توجه به اعجاز لفظی و معنایی قرآن و مهم تر از آنها با توجه به تحدی قرآن(دعوت قرآن&amp;nbsp; از مشرکان به آوردن تنها یک آیه مانند آیات این کتاب و شکست مفتضحانه ی مشرکان در این امر به گواه این کتاب آسمانی و پیروانش&amp;nbsp; تا این لحظه) هر ذهن سالم و&amp;nbsp; حقیقت جویی(صرف نظر از اعتقاد به پلورالیسم و خلط مبحث های شوپنهاوری) لاجرم، خدا را به عنوان تنها مولف این کتاب می شناسد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از دیگر سو رولن بارت اعتقاد دارد که هر اثر پس از خلق شدن، راه خود را ازمولف جدا کرده و دارای حیات مستقلی می شود، به زبان دیگر خواننده/مخاطب، بدون توجه به منظور و نیت مولف، مجاز به داشتن هرگونه برداشتی از اثر است و هر برداشتی صحیح است. این نقطه نظر&amp;nbsp; که با عنوان نظریه ی مرگ مولف شناخته می شود تا حدود زیادی در میان اهل خرد، پذیرفته شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;از سویی دیگر تر، فریدریش نیچه که در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشوده بود با استفاده از نبوغ خویش و پیشینه ی مذهبی و همچنین مطالعه ی آثار پسا مدرن افرادی چون دریدا و فوکو و با نیم نگاهی به مرگ مولف بارت،&amp;nbsp; پس از سالها تحقیق و گوگل کردن فلسفه را به ارگاسـ.ــم رسانده و نتیجه می گیرد که :&amp;nbsp; &lt;b&gt;خدا مـــُرد&lt;/b&gt;. &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-6690129721594013430?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/6690129721594013430/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=6690129721594013430&amp;isPopup=true' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6690129721594013430'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6690129721594013430'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/11/blog-post_09.html' title='تاریخ فلسفه به زبان ساده'/><author><name>Abestanioos</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12646287957162012895</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-6213491189629628041</id><published>2010-11-05T18:30:00.000-07:00</published><updated>2010-11-05T18:40:03.576-07:00</updated><title type='text'>شيشه رفلکس</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من دنبال اين هنر و اون هنر زياد رفتم. از خوشنويسی بگير تا موسيقی تا آواز تا حتّی نمايش بازی کردن تو گروه تئاتر کلاس... ولی هيچ وقت دنبال نقاشی نرفتم. نميدونم دليلش چی بود. شايد استعدادشو نداشتم. شايدم اون بار که تو 6 سالگی مادرم تشر زد بهم که "بسّه ديگه چقد تانک و هواپيما جنگی ميکشی؟! چه معنی داره اصلاً بچه انقد جنگ بکشه؟!" ديگه ذوقم کور شد. من خونه و آسمون آبی و گل نکشيدم. معنی نداشت. توپ و تانک و هواپيما معنی داشت. آسمون تو تلويزيون هيچوقت خدا آبی نبود که من بخوام آبی بکشمش! ديگه هيچی از خودم نکشيدم. ولی کپی کار خوبی بودم. اين کتاب نقاشيا بود که مثلاً سه تا خط و دو تا دايره و بيضی ميکشيد تو سه مرحله ييهو از ميونشون صفدر سه کلّه فرضاً در مياورد؛ من اون کتابا رو ميذاشتم جلوم، نيگا ميکردم خود همون صفدر سه کلّه رو ميکشيدم. کون لق خط و خيط و اينام کرده. فکر کنم از رو عکس روی وی اچ اس پری دريايی بود که ياد گرفتم زن نيمه لخت بکشم. نيمه لخت يعنی با شورت و سينه بند. در ضمن صورت نميتونستم بکشم. اين بود که زن هايی که ميکشيدم صورت نداشتن. الان که فکر ميکنم، خداييش تو اون سن بچگی نقاشيای آوانگاردی بودن اين زنای نيمه برهنه ی بی صورت من! موهاشون اينشکلی چين و شکن داشت. بلند بود. بد نميکشيدم خداوکيلی. يه جا که کلاس خالی ميديدم، ميرفتم رو تک صندليا همون طرح تکراری زن نيمه برهنه رو ميکشيدم و در ميرفتم. ترشح آدرنالين رو وقت کشيدنش دوست داشتم. ترس از گير افتادن موقع کشيدنشون رو هم. ترس از اينکه بفهمن اين الفيه شلفيه ها کار همون بچّه درسخون مثبته اس. این بود که هيشکی نميدونست کار منه. &lt;br /&gt;همون روزا بود. سيزده چارده سالگيم. يه روز تو کلاس زبان، يکی از همکلاسيا که از من پنج شيش سال بزرگتر بود با آب و تاب واسه ام تعريف کرد که رو يکی از ميزای کلاس کناری "يه زنه رو کشيدن، ببينيش آآآآآآآآبت مياد!" چند بار اومد به دهنم که بگم منم این قادر متعال! منم اون نقّاش آآآآآب آور! تا دم گفتنشم رفتم و نگفتم... دوست داشتم خودمو تو کلمه های اون بابا ببينم. باحال بود. کیف میداد! يادم نيس ديگه چيا گفت. شايدم از شنيدن چنان تعريف و تمجيدی اون هم از يه بزرگتر، اون هم در مورد همچین امر خطيری، انقد مست شده بودم که نميفهميدم ديگه چی ميگه...&lt;br /&gt;&amp;nbsp;ولی هنوز که هنوزه، وقتی يکی از پستای خودمو بعد از کلّی دست به دست گشتن بهم ميل میکنن، بدون اینکه فرستنده اش بدونه اون نوشته از منه؛ يا وقتی ميبينم يکی که خيلی آشناس تو گودر فلان مطلبمو لايک زده شر کرده در حالی که نميدونه نويسنده ی اون مطلب منم، همون حس مياد سراغم. لب و دهنم ميسوزه که به يارو بگم "هی! اين منم ها! این منم ها!"&lt;br /&gt;ولی باز جلو خودمو ميگيرم. ميذارم آروم آروم نشئه ی آدرنالين بخوابه و من ميون هزار تا آيتم ديگه، گم شم...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-6213491189629628041?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/6213491189629628041/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=6213491189629628041&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6213491189629628041'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6213491189629628041'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/11/blog-post_05.html' title='شيشه رفلکس'/><author><name>Alborz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00045892960996639534</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-NEw-YBx5JGA/TrUQbFGIydI/AAAAAAAAAWU/Lf7PFX5IQ-k/s220/123.JPG'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-7162259740844121987</id><published>2010-11-01T02:19:00.000-07:00</published><updated>2010-11-01T14:41:30.973-07:00</updated><title type='text'>بیکاز د ِ اسکای ایز های اَند اِلِفِنت کــَنت فِلای</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;یک شبی بود.دیر وقت هم بود.من خسته بودم.در واقع چشمانم.چشمانم خسته بودند.تازگی ها همیشه خسته اند.گمان می کنم در ادامه ی زندگی دیگر قصد ِ یاری کردنم را نداشته باشند.البته در امر ِ خطیر ِ دیدن و نه در امر ِ سخیف ِ گرییدن.احساسم این را به من می گوید.و احساس هم که خودتان بهتر می دانید،طبعن کس پرت زیاد می گوید،چون عقل ندارد.خلاصه یک شبی بود.من روی صندلی ِ عقب ِ یک ماشینی نشسته بودم و داشتم فکر می کردم "خب؟ چرا آمدم؟ حوصله ندارم که،چرا آمدم من؟" توضیح ِ بیشتری هم دلم نمی خواهد بدهم.چون توضیح ِ بیشتر همیشه موجب ِ از بین رفتن ِ جذابیت می شود.اگر می خواهید در زندگی جذاب بمانید هیچوقت توضیح ِ بیشتر ندهید.از نظر ِ این حقیر فقط در صورتی از توضیح ِ بیشتر استفاده کنید که مقدار ِ زیادی جذابیت ِ بصری همراه ِ خود داشته باشید.اصلن با داشتن ِ جذابیت ِ بصری نود ُ شش ممیز هفده صدم ِ درصد از مشکلات، خود به خود حل می شوند.هر چند این فقط یک اعتقاد است.آن هم اعتقاد ِ من.می گفتم...یک شبی بود بعد رفتیم یک پارکی.اسمش را نمی دانم.اطراف ِ ونک بود.آخر ِ شب هم بود.یعنی فقط یک سری معتاد ِ بیچاره و یک سری عاشق ِ بی مکان ِ حشارت بالا زده ی بیچاره تر در پارک بودند و حتا دسشوئی های پارک هم تعطیل بودند.من خوشبختانه در حالت ِ روان شادم بودم.پس چیزی برایم مهم نبود و تا می توانستم از تاب سرسره و سایر ِ اسباب آلات ِ تعبیه شده برای ِ بازی ِ اطفال استفاده کردم.سوع.هی از سرسره برعکسی بالا رفتم و لیز خوردم آمدم پایین.هی برعکسی بالا رفتم و لیز خوردم آمدم پایین.هی برعکسی بالا رفتم و لیز خوردم آمدم پایین.بعد چون داخلش بوی ِ گه و شاش ِ مانده می داد و من هم کفش هایم را در آورده بودم همه فکر کردند که آن بوی ِ گه و شاش ِ کودکان ِ معصوم در واقع همان بوی ِ پاهای من است.در صورتی که اصلن اینطور نبود.اگر بود بهتان می گفتم.همچین آدمی هستم.به آنها ولی چیزی نگفتم.چون برایم مهم نبود.داشتم بازی ام را می کردم.روانم هم که شاد بود.پس دیگر چیزی اهمیت نداشت.بعد رفتم سراغ ِ تابها.و درست همان موقع بود که فهمیدم یا من خیلی هیکلم گنده شده یا اخیرن تاب ها خیلی کوچک شده اند.اما باز هم برایم مهم نبود.من بازی ام را می کردم و بازی ام مرا.فکر کنم سر آخر جَمَم کردند.زیاد یادم نمی آید.فقط یادم است که بهم گفتند "معلوم است که در بچگی از آن بچه بکن ها بودی ها" من هم نگفتم خیر نبودم چون باز هم برایم مهم نبود.الان که می نویسم از این همه مهم نبودن خجالت می کشم اما آن موقع بخدا که اگر تخمم هم بوده باشد.&lt;br /&gt;اصولن من دو وضعیت دارم یا روان شاد هستم یا روان شاد نیستم که البته خوب است انسان یک وضعیت ِ میانی هم داشته باشد.لازم به ذکر نیست ولی ذاکر می شوم که حالت ِ دیفالت ِ بنده همان "روان شاد هستم" است.به همین سبب کلی دمبال بازی هم کردیم.با آدم هایی که بیشترشان را نه دیده بودم و نه خواهم دید.چقدر این وضعیت را دوست دارم.آدم اگر بداند کسی را دیگر نخواهد دید خیلی راحت تر و خیلی روان شادتر است حتا.من که اینگونه ام.یعنی به قدری راحت تر بودم که با لقد در ِ کیون ِ یکی از پسرهایی که نمی شناختم هم گذاشتم.بعد یک سری آدم های خیلی خیلی معدود شماری! هم در پارک بودند که دست ِ بر قضا بسیار بد به ما نگاه می کردند بعد ما هم چون خیلی احساس ِ شادی و شعف می کردیم هی داد می زدیم واااای حالا این موقع ِ شب کی می خواد تا شوش بره ه ه؟ و از این دست خنُک بازی ها. خلاصه که شب ِ خوشی بود.بعد هم آمدیم رفتیم و تمام شد.&lt;br /&gt;فردایش با اینکه حسابی خوابیده بودم چشمانم خسته بودند هنوز.قصد ِ روی ِ روان بودن ندارم آما واقعن تصور می کنم اینها تصمیم دارند دیگر برای ِ دیدن ِ ادامه ی زندگی یاری ام نکنند.هرچند این مرحله اش بد هم نیست.یک حالت ِ جالبیست.دیده اید یک وقت هایی خیلی دلتان گرفته بعد هی می خواهید گریه کنید،زار بزنید،عر بزنید اما چشمانتان یاری نمی کنند؟ بعد هی می خوانید چشم ِ من بیا منُ یاری بکن گونه هام خشکیده شد د ِ بابا یه کاری بکن والخ؟ دیده اید؟ خب این دقیقن برعکس آن است.ینی دلتان شاد هم که باشد اشکتان همینطوری برای خودش در می آید.&lt;br /&gt;می شود خیلی استفاده کرد.سوع.یعنی در این حد که فردایش رفتیم پارک بعد یک کلاغ ِ مرده دیدیم.یک کلاغ ِ مرده ای که مثل ِ کلاغ های مرده نبود.یعنی مچاله نشده بود.از ریخت نیفتاده بود.پخش ِ ز ِمین نشده بود.پرهایش نکنده بودند.فقط نشسته بود انگار.یک جوری ولی.مرده بود ولی.بعد من دیدم خب کلاغ مرده است و چشمانم هم که خسته اند پس چرا اشک نریزم؟ آنوقت شروع کردم به مویه کردن عُ هی برای خودم روضه می خواندم ع ُهی اشک هایم می پاچیدند بیران و من لذت می بردم.مثلن می گفتم ای خدا کلاغه مرده...اهع اهع...چرا کلاغه مرده؟ آخه چرا؟...اهع اهع عه... نباید کلاغه می مرد...اهع اهع اهع اهع...کلاغا خیلی عمر می کنن آخه ..اهع...هفتاد سال عمر می کنن کلاغا....عه عه عه...خودم تو اینترنت خوندم ...اهع ...شرط می بندم این بیس سالشم نشده بود....ملومه...بیس سالشم نیس...عه فین عه....نه...نه....نه....خیلی بده آدم کلاغ باشه عُ تو بیس سالگی بمیره...خیلی بده...عه عه عه....فقط یه کلاغ می تونه بفهمه این چقد بده...اهع عه اهع...چرا آخه...چرا...تازه می خواس بیس سالش بشه خود آ...اهع فین اهع.....ای وای.. آقاهه داره اینجارُ جارو می کنه...اهع اهع اهع...پاشم برم...عه اهع عه اهع و همینطور الی آخر.&lt;br /&gt;خب در آن برهه از زمان حتا با گفتن ِ جملاتی همچون "کوسه ها ماهی می خورن" یا "فیل ِ دریایی که خرطوم ندارد پس چرا؟" هم اشکم سرازیر می شد.پس خیلی هم هنر نمی کرده ام.بله می دانم.در کل انسان ِ هنر بکنی نیستم.بله.بعد هم رفتیم دسشوئی.دوستم هم بود.گفتم یک لب به من می دهی؟ گفت بعدش چه می شود؟ گفتم فکر کنم بعدش همدیگر را بکنیم و لبش را بوسیدم.بعدش هم چیزی نشد.من رفتم خانه ی خودمان.او رفت خانه ی خودشان.کلاغ هم که مرده بود.پس به خانه اش نرفت. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-7162259740844121987?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/7162259740844121987/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=7162259740844121987&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/7162259740844121987'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/7162259740844121987'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='بیکاز د ِ اسکای ایز های اَند اِلِفِنت کــَنت فِلای'/><author><name>Mo Mo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00533283604846246712</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-8743165109106470181</id><published>2010-10-28T08:53:00.000-07:00</published><updated>2010-10-28T08:59:00.474-07:00</updated><title type='text'>قدش از همه بلند تر بود !</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;strong&gt;پ&lt;/strong&gt; یه دختر ِ عجیب و بلند بود ! گردنش بلند بود / موهاش بلند بود ، قدش و حتی انگشت هاش هم بلند بودن / پیانو می زد / سیگار می کشید&amp;nbsp;، فحش می داد / می رقصید ، نرم بود&amp;nbsp;و سبک راه می رفت و خلاصه با ما بچه دبیرستانی هایی که تازه رفته بودیم دانشگاه به کل فرق داشت . &lt;br /&gt;همه جا پشتش حرف بود / خیلی ها می گفتن خراب ِ&amp;nbsp;و فلان / خیلی ها می خواستن باهاش باشن&amp;nbsp;و به خیلی ها هم پا نمی داد . هیچ وقت مقنعه ی ِ درست سرش نبود / همیشه یه ورش کج بود و گردن ِ&amp;nbsp;بلندش&amp;nbsp;با اون ریز موهای نرم ِ دورش بیرون بود/ چند بار بابت همین موضوع کمیته انضباطی رفته بود&amp;nbsp;/ یه بار اونجا بهش پیش نهاد داده بودن / دعوا راه انداخته بود و یه ترم هم تعلیق شده بود . &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پ&lt;/strong&gt; جذاب بود / مدیر گروه عاشقش شده بود / درس خوان نبود / به زور پاس می کرد / یه ترم و مشروط شده بود / خلاصه اینکه دو سال زودتر از ما اومده بود ، اما هنوز هم ترم ما بود !&lt;br /&gt;یه پسری رو از بچه های عمران دانشگاه دوست داشت / پسره کاملن از خانواده ی سنتی بود / اما رو هر حسابی این عاشقش شده بود ، پسره به همه چیش گیر بود / به کل ماهیت &lt;strong&gt;پ&lt;/strong&gt; گیر&amp;nbsp;بود اما &lt;strong&gt;پ&lt;/strong&gt; باز می خواستش ! &lt;br /&gt;روابطش باز بود / همه&amp;nbsp;، همه چیش رو می دونستن و به همین خاطر هم خیلی حرف پشتش بود / خونه داشت / تنها زندگی می کرد / شب اولی که پسره رو بوسیده بود / همه می دونستن از بس فرداش یه چیزی تو چشماش برق می زد ! اون ترم و خوب درس خوند / اون قدر خوب که سوم شد . &lt;br /&gt;اهل زندگی و این حرف ها نبود / اصلن زن زندگی نبود / به جز پدرش بقیه خونواده اش ایران نبودن / تهش پسره خواست نامزد کنن / به زور باباش و راضی کرد /&amp;nbsp;نامزد کردن / اونقدر همه حرف مفت زدن که به هم خورد ! دو ماه وسط ترم گذاشت و رفت / وقتی برگشت حذف ترم بود / مدیر گروه پادر میونی کرد؛ باز خوند / پسره دوباره اومد سراغش باز نامزد کردن / دو روز مونده به عقد&amp;nbsp;خونواده اش فهمیدن&amp;nbsp;سیگار می کشیده&amp;nbsp;/ گفتن ما عروس ِ سیگاری و مطرب نمی خوایم باز به هم خورد ! &lt;br /&gt;این بار نرفت موند اما دیگه پ سابق نبود .&lt;br /&gt;چند وقت بعد یه شب پسره رو تو خیابون با دختر عموش دید / هفته ی بعد پسره&amp;nbsp;عقد کرد&amp;nbsp;!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پ&lt;/strong&gt; تو همون یه هفته پایان نامه یی و که شیش ماهه هم جمع نمی کرد و تموم کرد و رفت ! &lt;br /&gt;روز اخری که رفت یه دختر بیست و چهار ساله پشت شیشه ی اتوبوس بود که بغض داشت و به نظرم قدش دیگه به بلندی قبل نبود تو صندلی فرو رفته بود&amp;nbsp;!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-8743165109106470181?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/8743165109106470181/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=8743165109106470181&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8743165109106470181'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8743165109106470181'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/10/blog-post_7767.html' title='قدش از همه بلند تر بود !'/><author><name>تـــــــ</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05352843373569395719</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-8380736696211944627</id><published>2010-10-28T02:18:00.000-07:00</published><updated>2010-10-28T02:18:15.803-07:00</updated><title type='text'>این اِ ریلشنشپ وید اصغرعلی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;تبارشناسی دخترکگان معصومی که هر ثانیه از عمرشان را در انتظار آن سفید اسب سوار ِ خوش سیما سپری میکنند، به ما می آموزد که زندگی چرخش دوّار عقده های سربسته ایست که همچون چرخ های گاری آن مرد پریشان احوال ِ ژولیده و هیکلمند، در حال چرخش است. چرا که چرخ است و چرخ را چرخیدن باید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پرده ی اول: روزی روزگاری در مسنجر&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;r0zitA_giRl_OF_lOnlyneS&lt;br /&gt;saman_chickcatcher&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون روزی که رزی با یاهو مسنجر آشنا شد، یه نقطه ی عطفی بود در زندگی خودش و همه ی اونایی که به نوعی باهاش در ارتباط بودن. از اون روز به بعد رزی واسه خودش ماب کله گنده ای شد و در آینده ای نه چندان دور، با هرکسی راه نرفت. رزی روزها و شبها با هیبتی معتمدالبنفس پشت میز کامپیوترش مینشست و تبحر خاصی در زمینه ی یاهو مسنجر پیدا میکرد. هر روز بیشتر از دیروز. روزی رزی که زاییده ی افکار زائد و زبون پدر و مادر بی توجهش بود، با پسری آشنا شد که اتفاقا اون هم تو یه همچین وضعیتی زاییده شده بود! بله، یاهو مسنجر کار خودش رو کرده بود. این ساخته ی دست استبداد و استکبار، سامان و رزی رو به هم رسونده بود. شبها و روزها و حتی روزها و شبها میگذشت و این دو بیشتر و بیشتر و حتی بیشتر و بیشتر با هم چت میکردن. یک روز رزی که چند صباحی از سامان کوچکتر بود، از سامان که چند صباحی رو در کلاسهای آموزش زبان انگلیسی به سر برده بود، خواست که همدیگه رو ببینن. سامان که همیشه با هدفون و در حال گوش کردن به موسیقی با رزی چت میکرد، اول از همه چشماش رو کمی مالوند و سپس هدفون رو از تو گوشش برداشت تا ببینه آیا درست میبینه؟ آیا این رزی بود که ازش درخواست کرده بود تا همو ببینن؟ رزی که شیطنت از سوراخهای دماغش سرازیر شده بود، با خنده ای موذی وارانه در انتظار جواب بود. سامان که باورش نمیشد، باورش نشد! پس از لختی نفشرده شدن دکمه های کیبرد از سوی طرفین، سامان اینچنین پاسخ داد: "وِن،وِر؟" رزی سریعا به سراغ دیکشنری رفت و لختی بعد پاسخ داد. همه ی برنامه ها از قبل معین شده بود. تو یه روز سرد پاییزی، رزی و سامان همدیگه رو ملاقات کردن. بله، اونا هم رو ملاقات کردن. کردن و کردن و کردن و باز هم کردن ......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پرده ی دوم: کلوب، سیصد و60 و توئیتر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;( نگارنده پس از اتفاقاتی که در پرده ی اول رخ داد، اعتقاد قلبی خود را نسبت به واژه ی "پرده" از دست داد و هرچه سعی کرد معادل دیگری برای آن پیدا و جایگزین کند، نتوانست. پس شد آنچه شد )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;r0zitA_giRl_OF_lOnlyneS&lt;br /&gt;saman_chickcatcher&lt;br /&gt;katy_chesh_biutiful&lt;br /&gt;susan_FP&lt;br /&gt;atusa&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کم کـَمَک کمی گذشت و رزی روزی رو که با کلوب آشنا شد رو یادش نرفت. کلوب جایی بود که رزی درش آدمهای جدیدی رو ملاقات کرد. پسرهایی که نه تنها از سامان چیزی کم نداشتند، بلکه بیشتر هم داشتند. حتی بیشتر و بیشتر. اما رزی روزی رو که با سامان برای اولین بار ملاقات کرد رو هرگز یادش نمیرفت. دس تو دست هم به هم قول دادن تا روزی که شب و سیاهی و تباهی و البته دوراهی اونا رو از هم جدا نکرده، از هم جدا نشن. بله. رزی هیچ چیز رو یادش نمیرفت. پس هرگز اجازه نداد توی لیست دوستانش تو کلوب، کله ی کچل پسر دیگه ای به غیر از کله ی کچل سامان بدرخشه! اما اون دوستان دختر زیادی رو اونجا پیدا کرد، که میشه از جمله ی اونها به کتی چش قشنگه، سوسن فرزند پاییز و آتوسا اشاره کرد. ( نگارنده بر این عقیده است که بنا بر این علت که آتوسا نام مستعار آن دخترک بوده، او لقبی چیزی برای خود انتخاب نکرده است. یک چیزی بوده در مایه های بتول یا خدیجه مثلا )&lt;br /&gt;کم کـَمَک کمی دیگر هم گذشت و رزی از معاشرت با دوستان جدید خود، با دنیای دیگری آشنا شد: یاهو 300 و شصت! طبق معمول روزی که رزی برای بار اول سیصد و شصت رو دید رو هرگز یادش نرفت. اون تو اون دنیا گم شده بود. یه تازه از راه رسیده که فکر میکرد تو یه مهمونی بزرگ نشسته و با لباس خز و خیلی که تنشه، نگاه سنگین دخترکگان دیگه ای که با هم پچ پچ میکنن و با انگشت اونو نشون میدن و به هم میخندن، داره رو دوشش سنگینی میکنه. پس گشتی در دنیای تازه و جدیدالکشف خودش زد و با راهنماییهای سوسن فرزند پاییز، تونست خودش رو با بقیه وقف بده. با کمی سرچ، عکسی رو پیدا کرد و اون رو پس زمینه ی پروفایل خودش گذاشت: دختری با پوستی به غایت سفید که موهای لـَختش یک چشمش رو کاملا پوشونده بود. با یه تاپ استریچ صورتی، یه شلوار استریج مشکی، کفشهای آل استار مشکی با بندهای صورتی و کلی ستاره و جمجه ی سفید-صورتی که دور و برش رو پر کرده بودن.&lt;br /&gt;روزها میگذشت و صفحه ی سیصد و 60 رزی با عکسهایی از غروب آفتاب و ضد نورهایی از دختران و پسرانی که در کنار ساحل ایستاده بودن، به همراه اشعاری عاشقانه در بالای عکسها پر و پرتر میشد. گاهی هم خیلی پرتر. در همین حال، روز به روز رزی دوستان بیشتری هم پیدا میکرد. هر بار که به وارد پروفایلش میشد، درخواست های متعددی از سوی پسرکگان خوش بر و رو و هیکلی مطرح شده بود که رد کردن آنها بسیار سخت می نمود. کم کـَمَک کمی بیشتر گذشت و رزی دیگر صفحه ی شخصی اش را با عکسهایی نیمه عریان از پسرکگان و دخترکگانی که در آغوش هم رفته و بر روی شن ها غوطه میخوردند، می آراست. در لابه لای این عکسها، هر از چند گاهی عکسهایی از خرسهایی که قلبهایشان در دستانشان بود و درزهاشان باز شده بود نیز قرار میداد. کمی هم شعر میگفت: "پاییز ( سلام سوسن ) چه زیباست ... اما بدون تو چه کنم؟" روزی از روزها رزی که مشغول گشت و گذار در لابه لای کامنتهای پستهایش بود، به ناگهان با کامنتی عجیب مواجه شد: "منتظر یه همچین روزی بودم. میدونستم اینطوری میشه. همیشه دوسِت داشتم و دارم. به خدا میسپارمت با یه گولّه اشک" بله! اون سامان بود که رزی رو تو سیصد و شصت پیدا کرده بود. رزی بعد از خوندن این کامنت سرش گیج رفت، چشاش سیاهی. انگاری که دنیا رو رو سرش خراب کرده باشن. باورش نمیشد. یعنی اون خود سامان بود؟ خود خود سامان؟ یعنی خود خود خود سامان؟ ........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;( نگارنده خسته شده و ادامه ی داستان و وقایع مربوط به توئیتر را که به طرز وحشتناکی هم خواندنی میباشند را در پست بعد، همراه با باقی ماجرا منتشر خواهد کرد. نگارنده میرود که رفته باشد. تا بعدی بعد بدرود! )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-8380736696211944627?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/8380736696211944627/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=8380736696211944627&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8380736696211944627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8380736696211944627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/10/blog-post_28.html' title='این اِ ریلشنشپ وید اصغرعلی'/><author><name>Hectorist</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02625828408463157725</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VaNEx3034fE/SvNPW9AnWTI/AAAAAAAAAAM/YdpA23WPk9E/S220/img.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-5787127705539233535</id><published>2010-10-25T08:26:00.000-07:00</published><updated>2010-10-25T08:34:51.151-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='علی گُندو'/><title type='text'>آه، پس که این طور</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;فک کنین شما یه کتاب نوشتین که خیلی هم شاخه و اینا، بعد اونی که دوسش دارین ورداشته صاف به شما گفته باید اینو به اسم من بزنی بره. بعد خب شما دوتا انتخاب دارین : یک اینکه شما آدم عنی باشین و بگین نخیر مال خودمه. خودت بشین بنویس. تهش یه بابا فرقی نداره و من و تو نداریم می گین تموم شد و رفت.&lt;br /&gt;دو اینکه شما وردارین صاف همون کاری رو که اون گفته بکنین. شما یه آدم خوبی هستین که زرق و برق دنیا براش مهم نیست و عشقشو با هیچی عوض نمی کنه. کتاب رو ور می دارین با اسم اون چاپ می کنین.&lt;br /&gt;تو حالت دوم بعدش اینجوری می شه : اونی که دوسِش دارین معروف می شه و همه جا باش مصاحبه می کنن. خیلی که بخواد لطف کنه می گه نه بابا من هیچ کاره بودم اگه این بابا که دوسِمون داره نبود من هیش وخ هیچی نمی شدم و فلان. بعدِ یه هفته دیگه همینا رو هم نمی گه. کم کم با آدمای کله گنده هم می پره و می بینه تا حالا "شما" باعث شده بودین چش و گوشش بسته باشه و تازه فهمیده زندگی ینی چی و اینا. بعدِ یه مدت هم کم کم این پیش می یاد که بالاخره آدم عوض می شه و من که همیشه نمی تونم بات بمونم و اینا. منم آدمم اراده دارم. اصلن حالا تو یه کاری واس ما کردی دلیل نمی شه هی منتشو بزاری سر ما. نه اصن بگو چند می شه نقدی بات حساب کنم و اینا. بعد خب شما هم چون تصمیم گرفتین آدم عنی نباشین، باز هم به عن نبودنتون ادامه می دین و می گین خو شاید واقعن خسته شده باشه از ما. دیگه چن دفه دیگه زورتون رو می زنین و قمار آخر و فلان.&lt;br /&gt;تو حالت اول بعدش اینجوری می شه: اونی که دوسِش دارین هیچ گُهی نشده و این شمایین که دارین معروف می شین و پول در می یارین. بعد با آدمای کله گُنده می پرین و دیگه اونی که دوسِش دارین تبدیل می شه به اونی که اصلن از اول هم نباس باش دوس می شدم و اینا. بعد اونی که دوسش دارین هم مث سگ جون می کنه تا هر جور شده به شما هم برسه. تازه فهمیده که شما رو چقد دوست داره. شما هم از این یکی خیالتون راحته که اگه هیش کس تو تمام دنیا حاضر نشد باتون باشه لا اقل این یکی هست. برا خودتون زندگی می کنین و شادین و اینا.&lt;br /&gt;بعد با تموم این چیزایی که همه می دونن، من این رو خریت نمی دونم که یه نفر سعی کنه عن نباشه و آدم خوبی باشه؛ هرچند هم با عن بودن بتونه به هرچی می خواد برسه و با خوب بودن همه چیزشو از دست بده.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-5787127705539233535?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/5787127705539233535/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=5787127705539233535&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5787127705539233535'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5787127705539233535'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/10/blog-post_25.html' title='آه، پس که این طور'/><author><name>علي گُندو</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09438786322061531382</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Ot6szPa2_uM/TPhTrN0GqwI/AAAAAAAAAVE/jih3UZSrv-4/S220/Prof%2Bpic.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-2467018042416872515</id><published>2010-10-24T09:17:00.000-07:00</published><updated>2010-10-24T09:19:32.918-07:00</updated><title type='text'>غروب بت‌ها...</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;برمک، پسر مهري خانوم، همسايه روبه‌رويي، پسر خوش‌تيپ و خوش‌مشربي بود که اتفاقا بيشتر از نصف موهاش سفيد شده بود و دورنماش خيلي مسن‌تر از چيزي بود که بود. وقتي دوست‌هاي برمک ميومدن دم در خونه‌شون من مي‌پريدم بالاي کابينت زير پنجره و به پايين خيره‌ مي‌شدم. دوست‌هاش يه سري دختر و پسر خوش تيپ و قهقهه‌بزن عين خودش بودن... برمک دم در باهاشون خوش و بش مي‌کرد و بعضي‌ وقت‌ها هم مي‌نشستن تو ماشين موزيکي چيزي گوش مي‌دادن...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;از اونجايي که خونه ما طبقه پنجم بود و خونه برمک اينا طبقه اول ساختمون روبه‌رويي، کاملا به خونشون مشرف بودم و مي‌تونستم توي خونشون رو ببينم. البته فقط بخشي از آشپزخونه و يکي از اتاق‌هاي برمک‌اينا رو ديد مي‌زدم... يه وقت‌هايي که مشخص بود مهري خانوم مسافرتي، جاييه و نيست خونه، برمک مهموني مي‌گرفت و دوست‌هاي ترگل ورگل برمک با دختر پسرهاي همراهشون ميومدن اونجا جمع مي‌شدن... مي‌ رفتن يکي يکي توي اون اتاق لباس‌هاشون رو عوض مي‌کردن و برميگشتن توي پذيرايي... از پشت ديواره‌ اپن آشپزخونه برمک اينا مشخص بودن که توي پذيرايي روي مبل‌ها ولو شدن...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;برمک زندگي ايده‌آلي داشت براي اون زمان من. مهمترين بخش ايده‌آلش اين بود که زن نداشت. با اينکه چهل و يکي دو سالش بود زن نداشت. اما دوست‌دختري داشت که گاهي ميومد و مي‌رفت. فهميده بودم دوست‌دخترش مهماندار هواپيماست. گاهي با لباس فرم ميومد دم در. گاهي چمدون همراهش بود. گاهي همون دم در کيسه و کادو و سوغاتي مي‌داد به برمک... گاهي هم برمک اونو مي‌برد تو...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;مهري خانوم زن پير و تپل و تر و تميز و هميشه آرايش‌کرده‌اي بود که با همه خوش‌رو بود. قربون صدقه آدم مي‌رفت. همين يه پسر براش مونده بود. بقيه‌شون ايران نبودن. هر وقت توپ ميفتاد توي حياطشون زنگ مهري خانوم رو مي‌زديم و با خيال راحت برش مي‌داشتيم... خلاصه که مهري خانوم هم زن ايده‌آلي بود براي اون زمان ما... خونه مهري خانوم هم هميشه تر و تميز بود. مبل‌هاي تميز، فرش‌هاي لاکي تميز، کابينت‌هاي تميز، مهمتر از همه اينکه بعدازظهر‌ها به جاي روشن کردن لوستر، آباژور روشن مي‌کردن...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;من صبح‌ها ساعت هفت از در مي‌رفتم بيرون تا يه ربع به هشت مدرسه باشم. مثل هميشه اومدم بيرون و همين که درو بستم متوجه صداي بسته شدن در حياط برمک‌اينا شدم. برگشتم سلام کنم که متوجه موهاي بهم ريخته برمک شدم... لباس چروک و يقه بازش... با جواب خشک برمک راهي مدرسه شدم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;بعد از اون روز مهري خانوم براي هميشه ناپديد شد... اول فکر کردم مهري خانوم رفته مسافرت... خارج از کشور... ولي بعد فهميدم مهري خانوم جايي نرفته بود... من آخرين نفري بودم که مهري خانوم رو ديده بود... مهري خانوم... البته بخشي از مهري خانوم... توي اون کيسه پلاستيکي مشکي که همون روز برمک سعي مي‌کرد توي صندوق عقب گلف فانکشن نقره‌اي قديميش جا بده... برمک اول به جرم قتل و قطعه‌قطعه کردن مادرش دستگير شد... اما بعد فهميدم برمک به جرم قتل و قطعه‌قطعه کردن همسرش دستگير شده... مهري خانوم، همسر برمک بود... برمک کثافت خائن... زن داشت...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-2467018042416872515?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/2467018042416872515/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=2467018042416872515&amp;isPopup=true' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/2467018042416872515'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/2467018042416872515'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/10/blog-post_9041.html' title='غروب بت‌ها...'/><author><name>Alee S</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='29' src='http://2.bp.blogspot.com/_TtW2B8vbHOc/TKl_VpxAoAI/AAAAAAAAAV4/NbRINDwRTMs/S220/Alee.jpg'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-1040096847796203647</id><published>2010-10-24T00:32:00.000-07:00</published><updated>2010-10-24T00:39:36.642-07:00</updated><title type='text'>اندر مقدّسات. در خود مقدّسات...</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من هيچوقت آدم ناراحتی نبودم. اصلاً کار به کار کسی نداشتم هیچ وخ. چه کاريه آقا؟ بشين عرقتو بخور کافه رو به هم نريز. يه همچين چيزی فرض کن. فقط سر يه چيز اين کرم درونم وول وول ميزنه بد جور، اونم مقدّساته. آقا من کاری ندارم هرچی واسه هرکی اصلاً مقدّس، ولی خداييش نباس آدم خودشم يه خورده فکر کنه اين مقدّساتش از کجا اومده؟ بعدشم آقا جان دست مقدّساتتو بگير هر جا رسيدی پهنش نکن! به خدا من کافر الان قد شيش تا علّامه مجلسی معلومات دينی دارم بس که مجبور شدم سر هر گه خوردنی اوّل چک کنم ببينم به مقدّسات کسی بر ميخوره يا نه! خاله ام مياد منو مسلمون کنه باهاش بحث ميکنم انقدر آيه و حديث در رد خدا و تأييد کفر ميارم که خودش انگشت به دهن ميمونه. خوب نکنين اين کارو ديگه! مقدّساتتونو نيگه دارين واسه خودتون، بذارين تو يخچالی جايی اگه خيلی احساس نياز کردين درش بيارين يه کم ليسش بزنين دوباره بذارينش اون تو. تاريخ مصرفشونم که گذشت، بريزينشون دور يه بسته نو اش رو بخرين خوش و خرّم. ولی جان من وقتی يه جا حس کردين داره به مقدّساتتون اهانت ميشه، اوّل چک کنين ببينين اين که واستون مقدّسه، واقعاً مقدّسه؟ مثلاً من ميام مينويسم صدا ناقاره های حرم امام رضا (و ميکشم خودمو که نگم "رضا" و اون "امام" اش رو قبلش بذارم) هیریه. بعد يکی مياد زر زر که "به مقدّسات توهين نکن!" تهشم يه چيزايی در مورد شرف و ناموس به سبک گروهبانای آموزشی و تفنگ سرباز ناموسشه و اینا ميگه که به خیالش من حسّاس بودن موضوع رو درک کنم. خوب آخه احمق! امام رضات مقدّس. ناقاره های حرمشم مقدّس؟! کفتراش چی؟ بگم کفتر حرم آقات رو سرم ريد، به مقدّساتت توهين کردم؟ يا من بگم اسب امام حسين پشگل ميکرد اندازه توپ مديسن بال، به مقدّساتت توهين کردم؟ خوب اسب بوده دلش ميخواسته پشگل گنده برينه. تو مشکلی داری؟ ریدنش تو دایره ی مقدساتته یا سایز پشگلش؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;نکنه تو هم از اونايی که اگه هزار سال پيش بودی، چون نميتونستی بپذيری که تموم آدمای مقدّس زندگيت از لحاظ بيولوژيک يه سری آدم معمولی بودن، ميگفتی شاش و گه پيغمبرم بو شانل ميداده؟ خوب لامسّب بفهم ديگه! اگه انقدر کند ذهنی که هنوز مفهومی به اسم تقدّس محض تو ذهنت ميگنجه، حدّاقل حدّاقل بشين با خودت هر چند وخ يه بار اين مقدّساتتو بالا پايين کن ببين ميرزه نيگهشون داری؟ اصلاً مقدّسه؟ تقدّسش از چيه؟ از بابا ننه اش؟ لعنتی تقدّس مگه ايدزه که از بابا ننه به بچه منتقل شه؟!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بکشين بيرون ديگه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پ.ن: اينجا سعی ميکنم يه جوری بنويسم که مسدود نشه بلاگ. خلاصه اون "هيری" اون بالا قضيه اش اينه. گفتم که ريا نشه.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-1040096847796203647?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/1040096847796203647/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=1040096847796203647&amp;isPopup=true' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/1040096847796203647'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/1040096847796203647'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/10/blog-post_24.html' title='اندر مقدّسات. در خود مقدّسات...'/><author><name>Alborz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00045892960996639534</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-NEw-YBx5JGA/TrUQbFGIydI/AAAAAAAAAWU/Lf7PFX5IQ-k/s220/123.JPG'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-7163226698549437181</id><published>2010-10-21T13:35:00.000-07:00</published><updated>2010-10-21T17:17:22.855-07:00</updated><title type='text'>شرح ِ درد</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;می خوام بتون بگم چی دلم می خواد و دوست دارم حرفام ُ جدی بگیرین.خیلی دوست دارم حرفام جدی گرفته بشن.مثه این معمارایی که می رسن به یه نقطه ای که می گوزنم همه حرکتشون ُ خارق العاده و جدی تلقی می کنن.حالا نمی خوام اسم ببرم و دلیلشم فقط این ِ که خایش ُ ندارم ولی دوث دارم مثه اونا جدی گرفته بشم.اکثرن حرفای من ُ جدی نمی گیرن که این حقیقن باعث ِ تأسف ِ.آدمی هستم جدی و البته دقیق.همین الان به یه خانوم ِ محترم گفتم بام حرف بزن.نه خب بذارین دقیق تر بگم.برگشتم بش گفتم آه ای کاش با من هم حرف می زدی.که اگه یکم تو این جمله دقیق شین می تونین عجز ُ لابه رو به وضوح توش ببینین.بعد اونوخ در جواب شنیدم "منظورت اینه که خفه شم؟" بله.این است حقایق ِ عریان ِ نسل ِ ما. به هر حال بذارین بتون بگم واقعن چی دلم می خواد و شخصن دلم نمی خواد یه چیزیُ دوبار تکرار کنم دیگه چه برسه به سه بار ولی واقعن از اعماق ِ تهَم دوست دارم که حرفام جدی گرفته بشن.&lt;br /&gt;ببینید منم دلم می خواس ازین عاشقای شیکست خورده می بودم.اونوخ همه آدم حسابم می کردن.همه باهام خوب بودن.حتا مهربون.چون وقتی میومدن پیشم درد دل می کردن،من می تونستم درکشون کنم یا حتا دلداریشون بدم.مثلن یک سری جملات ِ کیریشه ای تحویلشون بدم و باشون ابراز ِ همدردی همزاد پنداری و این چیزها بکنم.مثلن دستم ُ یه جور ِ جالبی بذارم رو شونشونُ بگم " آره آره می فهمم عزیزم،درکت می کنم فدات شم،اون بی شوعور اصلن لیاقت ِ تورو نداشت از اولشم همه می گفتن تو ازش سر تری" یا اینکه "ببین مطمئن باش اگه عاشقت باشه خودش بر می گرده،فقط یکم بهش فرصت بده،زمان خودش همه چی ُ درست می کنه،زمان!"&lt;br /&gt;نه اینکه اینا بیان پیش ِ من(ببخشین میون ِ کلوم ِ خودم فلان ولی واقعن براچی میاین پیش ِ من؟ چرا من؟ نه خب یکم بیشتر فکر کنین در موردش،واقعن چرا؟ من؟ من؟)آره می گفتم نه اینکه اینا بیان پیش ِ من بعد اونوخ یه جوری رفتار کنم انگار تازه دچار ِ اسهال ِ خونی ِ مزمن شدم ُ هیچ کنترلی رو دل ُ رودهام ندارم.نه هیچ دوث ندارم عن به نظر بیام حتا اگرم باشم.دلم نمی خواد از حرفاشون عنم بگیره.عنم به جوش بیاد.تازه این در صورتیه که حالم خوب باشه.پاره ای وختا که رسمن قهقهه می زنم.شما فکرش ُ بکن.یکی بیاد پیشت درباره رنج ها و محنت های عشقی عاطفیش حرف بزنه اونوقت شوورو کنی به خندیدن.نُچ نُچ نُچ نُچ.حقیقتن که از انسانیت به دور ِ.شرمم باد.ولی شرط می بندم اگه منم ازین عاشقای شیکست خورده بودم همه بم احترام می ذاشتن دلیل ِ منطقیشم اینه که چون اونوخ من یه عاشق ِ شکست خورده بودم.درست مثله خودشون.بیاین برا یه لحظه ام که شده صادق باشیم عاشقای شیکست خورده دنیارو قـُرُق کردن.آدم نمی تونه یه جارو پیدا کنه که پر از عاشقای شیکست خورده نباشه.همه جا هستن و نمی گم مثله چی چون بازم خایش ُ ندارم ولی همه جا هستن.تو پارک.تو سینما.تو شهید همت.تو بزرگراه ِ مدرس.روم به دیوار تو توالتای پارک ملت.تو فریدون کنار.تو امام زاده صالح.تو هالیوود.تو تونل توحید.تو ایستگاه ِ سعدی.حتا حتا تو اون فست فوده هست بالاتر از میدون انقلاب.اسمش چی بود خدا؟ یه اسم ِ خوبی ام داشت.خلاصه حتا تو اون.اصن آدم ناخوداگاه عرق ِ شرم بر پیشونیش می شینه واس خاطره اینکه یه عاشق ِ شیکست خورده نیست.آخه وقتی که تو یه عاشق شکست خورده نباشی انگار که هیچی نیستی.هیچی.انگار که اصلن آدم نیستی.واقعن همینطوره.به من نگین که دارم زر می زنم.&lt;br /&gt;کافیه یه عاشق ِ شکست خورده نباشی تا بفهمی من چی می گم.اگه یه عاشق ِ شکست خورده باشی که دخلم اومده.چون شاید تفکرت این باشه که من دارم مسغره می کنم.در صورتی که گفتم بهتون از همون اول،من کاملن جدی هستم.هوم.دنیا از آن ِِ عاشقای شیکست خوردست.ما ناعاشقای ِ شکست نخورده هیجارو نداریم که بریم.هیجا.حتا حتمن باس عاشق ِ شکست خورده باشی تا سیگار کشیدنت مقبول ُ موجه باشه.اصن عاشق ِ شکست خورده بودن همه چیُ موجه می کنه.همه چیُ حل می کنه.یه عالمه دوستم به آدم می ده.شما عاشقای شکست خورده لامصب خوبم همدیگرو تحویل می گیرینا.با خودتون نمی گین که ممکنه ماهام ببینیمُ دلمون بخواد.&lt;br /&gt;اوف کافیه بلد باشی از غم ِ هجران ِ یار ُ دیدگان ِ دلدار ُ چایی ِ هلدارُ اینها بگی بعد بیای ببینی همه چه جوری تحویلت می گیرن.عینهو اون معمارایی که من حالا نمی خوام نام ببرم چون هنوزم خایه دار نشدم.عینهو اونا.البته البته واقعن باید یه جور ِ جالبی از غم ِ هجرانُ باقی ِ قضایا بگیا.باس بلد باشی.باس تو ووجوودت نهادینه شده باشه.قبول دارم.قبول دارم که تو این دوره زمونه عاشق ِ شیکست خورده بودنم خیلی کاره راحتی نیست.چون اینقد هر خر ُ خرسی از غم ِهجران ِ یارُ اینا گفته که همه چی تکراری شده.دیگه حتا عاشقای شیکست خورده ام دمبال ِ چیزای جالب تر ُ جدیدتر می گردن.آی عاشقای شیکست خورده آی عاشقای شیکست خورده چه می کنید با ما بدبختان ِ ناعاشق ِ فیلان.ولی پسر واقعن دلم می خواد منم بیام بشوم جزوتون.دوست دارم منم راا بدین تو بازیاتون.خسته شدم از بس نیشتم یه گوشه عُ نیگاتون کردم فقط.کاشکی منم قلب قلبی ُ صورتی بودم.خبالا نمی خواد بگین هوی مرتیکه اسب یا زنیکه یابو یکی باید بت یاد بده همه چی ُ در حد ِ افکار ِ مبتذل ِ خودت پایین نیاری.اصلن نمی خواد بگین اینُ.بابا من فقط می خوام بگم کاشکی منم بلد بودم.کاشکی تو ذاتم بود.کاشکی تو ووجوودم نهادینه شده بود.تو ووجوودم نهادینه نشده. خیلی خوشم میاد ازین اصطلاح.یه زمونی بود هرکی هرچی ازم می پرسید جوابم همین بود.مثلن استادمون می گفت تو چرا این مدلی هستی؟ من می گفتم چون تو ووجوودم نهادینه شده استاد.خیلی شیک ُ آکادمیک ِ لاکردار.دلم می خواد هش خط فقط بنویسم در ووجوودم نهادینه گشته.یا در ووجودم نهادینه نگشته.ولی نمی نویسم.چون خیلی خویشتن دار هستم.&lt;br /&gt;خلاصه که خیلی دلم می خواد بیفتم تو هچل.اینقدی که عالم ِ آدم فک می کنن من ازین آدمای دمبال ِ یارم.بس که لامصب دارم سعی ُ تلاش می کنم تو این راه.خیلی ولی کار ِ سختیه.فک نکنین کاره کمی می کنین بچه ها.ولله ِ که کارتون خیلی سخته.ولله ِ که من اینُ دیگه می فهمم.اونقدام نفهم نیستم.حتا همه آهنگا داریوشم می فهمم.خیلی ام می فهمم.با تک تک ِ اعضاء ُ جوارحم می فهمم.اصن داغونشم.تخریبشم.می گه عشق به شکل ِ پرواز ِ پرندس عشق خواب ِ یه آهوی رمندست.هوم،نه ولی خدایی حالا که جدی دارم بش فک می کنم می بینم استثناعن این یه موردُ نمی فهمم.ولی کلن فهیمما ینی حالا دُرُسه ما عاشق ِ شیکست خورده نیستیم ولی دیگه شیکست خورده که هستیم که.حتا ز ِمین خورده هم .ولی خدا گواه ِ اونجا که می گه از زمزمه دلتنگیم از هم همه بیزاریم نه طاقت خاموشی نه میل ِ سخن داریم ُ دیگه با بند بندمون می فهمیمش.اصن واس خاطره همینه که دیگه می خوایم خفه شیم.آره.&lt;br /&gt;عاه بیاه،عان ِ عاه&lt;br /&gt;خِلاص.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-7163226698549437181?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/7163226698549437181/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=7163226698549437181&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/7163226698549437181'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/7163226698549437181'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/10/blog-post_21.html' title='شرح ِ درد'/><author><name>Mo Mo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00533283604846246712</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-8465856657558657151</id><published>2010-10-19T22:47:00.000-07:00</published><updated>2010-10-19T22:47:07.918-07:00</updated><title type='text'>غم‌زدگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;غریبه با یک اسب و یک سگ وارد شهر شد. هر کس آن‌ها را می‌دید بدش نمی‌آمد بگوید : پناه بر خدا. مشکل این است که در این شهر فقط دو نفر آن‌ها را دیدند، که جزو ِ استثناها در زمینه‌ی پناه بر خدا گفتن بودند. یعنی که نمی‌گفتند پناه بر خدا. غریبه از پیرمردی که نه چپقی در دست داشت و نه کلاهی بر سر، و نه صورت کریهی داشت و نه هیچ امر&amp;nbsp;ِ کلیشه‌ای&amp;nbsp;ِ دیگری &amp;nbsp;او را همراهی می‌کرد، پرسید قهوه‌خانه کجاست؟ اگر این داستان درمنطقه‌ای به جز خاورمیانه رخ می‌داد ، غریبه پرسیده بود پاب کجاست؟ اما ما در خاورمیانه پاب نداریم. پیرمرد باز هم ساختار شکنی کرده &amp;nbsp;و یک آدرس دقیق به او داد، گفت مستقیم بروید. قهوه‌خانه را پیدا می‌کنید. پیرمرد مرد&amp;nbsp;ِ مودبی نبود. او از لغت&amp;nbsp;ِ جاکش در مکالمات روزمره‌اش استفاده می‌کرد. مثلاً به همسرش می‌گفت، باز این صبح ِ جاکش شوروع شد، اَه. یا به پسرش می‌گفت عروس&amp;nbsp;ِ جاکشم چه‌طور است؟ یا باز از همسرش می‌پرسید پس این ناهار&amp;nbsp;ِ جاکش&amp;nbsp;ِ ما چه شد؟ و همسرش هم می‌گفت ناهار&amp;nbsp;ِ جاکشت هنوز مانده تا آماده شود. کم مانده بود به غریبه هم بگوید، مستقیم بروید جاکش، قهوه‌خانه‌ی جاکش را پیدا می‌کنید. بیش از این به پیرمرد نمی‌پردازیم، چون این غریبه است که برای ما اهمیت دارد، و ما هنوز هیچی از او نمی‌دانیم جز این‌که او یک سگ، یک اسب، داشته و دنبال&amp;nbsp;ِ قهوه‌خانه است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;غریبه قهوه‌خانه را پیدا می‌کند. اسبش را می‌بندد به درخت&amp;nbsp;ِ بیدی که کنار قهوه‌‌‌خانه کاشته شده و اسب از این که او را می‌بندد تا نزند به سرش و در نرود، تشکر کرده و اضافه می‌کند خیلی مردی. غریبه می‌گوید قابلی نداشت تو هم بودی همین کار را می‌کردی. سگ هم کنار&amp;nbsp;ِ اسب لم می‌دهد. و به غریبه می‌گوید لطفاً لفتش نده. غریبه هم می‌گوید گُتُ بخور. بعد از این می‌رود توی قهوه‌خانه. غریبه چای سفارش می‌دهد و املت. قهوه‌چی می‌گوید تخم&amp;nbsp;ِ مرغ ندارد. غریبه می‌گوید پس چای می‌خورد با کره و عسل. قهوه‌چی می‌گوید عسل هم ندارد. قهوه‌چی اضافه می‌کند که هیچ‌وقت چیزی که از ما تحت&amp;nbsp;ِ یکی در آمده باشد را نخورده و نمی‌فروشد. خواه ما تحت&amp;nbsp;ِ زنبور باشد، خواه مرغ. غریبه گفت در مورد&amp;nbsp;ِ این‌که عسل از ما تحت&amp;nbsp;ِ زنبور در می‌آید مطمئن نیست. و قهوه‌چی گفت براش مهم نیست که غریبه از چی مطمئن است و از چی نه. غریبه گفت پس چای می‌خورد با پنیر و کره. و قهوه‌چی هم مخالفت نکرد. اگر این داستان در ایرلند رخ می‌داد، غریبه آب‌جوی گینس، که مختص به ایرلند است سفارش می‌داد. این آب‌جو سیاه رنگ بوده و مزه‌ی زهر مار می‌دهد و باعث می‌شود تا انتهای روز کمی حس&amp;nbsp;ِ ملنگ بودن داشته باشید.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;غریبه گفت اسبش کجا غذا بخورد؟ و قهوه‌چی گفت سر&amp;nbsp;ِ قبر&amp;nbsp;ِ من. گفت برای سگش استخوان می‌خواهد تا سق بزند، راه خسته و غرغرویش ساخته. قهوه‌چی گفت وقتی اسبت علف‌های سر&amp;nbsp;ِ قبرم را خورد بعد نبش&amp;nbsp;ِ قبر کن و به سگت استخوان بده. غریبه که از طنازیت هیچی از پدر&amp;nbsp;ِ خدابیامرزش به ارث نبرده بود، با استکان&amp;nbsp;ِ چایی رفت جلوی قهوه چی و ازش پرسید چه گهی خوردی؟ قهوه‌چی که هنوز نمی‌دانست چه گهی خورده، گفت گهی نخورده و این‌ها. اما دیر شده بود، غریبه استکان چایی را که داغ بود ریخت توی صورت&amp;nbsp;ِ قهوه‌چی و قهوه‌چی گفت، آخ سوختم، کور شدم و عباراتی از این دست. اگر محل اتفاق&amp;nbsp;ِ داستان ایرلند بود، کافه‌چی هیچ‌وقت نمی‌سوخت. سگ که متوجه سر و صداها شده بود آمد تو گفت چه خبر شده؟ جایی آتش گرفته؟ آب بیارم؟ غریبه به او گفت بیرون منتظر باشد. و سگ گفت او هر جا بخواهد منتظر می‌شود. و غریبه به سگ گفت لطفاً الان یکی به دو نکند. و سگ گفت یکی به دو یعنی چه؟ و غریبه برایش توضیح داد، اما من خیال ندارم برای شما یکی به دو را توضیح دهم. بل‌که ما این‌جا قهوه‌چی&amp;nbsp;ِ نگون بخت را داریم. قهوهچی&amp;nbsp;ِ نگون بخت با یک تکه‌ پارچه صورتش را پاک می‌کرد. او به غریبه گفت پدرت رو در می‌آرم. اما این کار را نکرد بل‌که فوری از در&amp;nbsp;ِ قهوه‌خانه زد به چاک. غریبه رفت سراغ&amp;nbsp;ِ دخل. سگ هم رفت سراغ اسب و گفت غریبه یک روانی&amp;nbsp;ِ حروم لقمه است و دیگر تاب&amp;nbsp;ِ این وضعیت را ندارد. اسب گفت برایش اهمیت ندارد. برایش هیچی اهمیت ندارد. و او الان از بکت هم نیهیلیست تر است و البته این دلیل دارد. دلش می‌خواهد به کله‌ی همه بریند. چون دیگر دنیای زیبایی نیست. چیز&amp;nbsp;ِ زیبایی وجود ندارد. حتی اسب‌ها دیگر به حرف زدن افتاده‌اند. اسب که نباید حرف بزند. اسب باید بدود، نه این‌که حرف بزند. سگ گفت من گیر&amp;nbsp;ِ دو تا روانی افتادم، کی ما را با هم هم‌مسیر کرد؟ غریبه آمده بود بیرون گفت راوی&amp;nbsp;ِ این داستان. من را می‌گفتند. من&amp;nbsp;ِ بی‌حوصله‌ی غم‌زده را می‌گفتند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-8465856657558657151?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/8465856657558657151/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=8465856657558657151&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8465856657558657151'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8465856657558657151'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/10/blog-post_19.html' title='غم‌زدگی'/><author><name>kasrZ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-6509027129156853207</id><published>2010-10-03T08:28:00.000-07:00</published><updated>2010-10-03T08:39:38.975-07:00</updated><title type='text'>ناتواني، منشاء ترس...</title><content type='html'>&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-size: 14px;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;يک روز کور مي‌شوم و نقطه عطف زندگي‌ام مي‌شود آخرين تصويري که ديده‌ام. آن آخرين تصوير آن‌قدر نقطه عطف زندگي‌ام مي‌شود که تمام تصاوير ديگر بصورت محو شده در پشت آن تصوير قرار مي‌گيرد و مي‌شوم فلاني قبل از کوري و فلاني بعد از کوري. اين ترس بيخود يقه‌ام نکرده است. يک روز کور مي‌شوم و تمام قيافه‌ها با آخرين تصويري که ديده‌ام معني پيدا مي‌کند. همه آنها ته چهره‌اي از آخرين تصويري که ديده‌ام دارند. ديگر مانده است به اينکه آخرين تصوير چه بوده باشد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;تمرين کوري مي‌کنم. چشم‌ بسته‌ام و دنبال وسايل در اتاقم گشته‌ام. هر جا خواستم باز کنم‌شان سعي کرده‌ام سنگ دوباره ديدن را از دامنم بيا‌ندازم؛ فکر زيرآبي رفتن هم نباشم. هر گهي که مي‌خورم را در عالم کوري آنقدر ادامه دهم تا ببينم چطور مي‌شود. يک ساعت. دو ساعت. کور شدن را جدي گرفته‌ام و همين خودش بيشتر مي‌ترساندم که کور مي‌شوم. کِرِم ماليده‌ام روي مسواک... چايي ته سيگار دار خورده‌ام. روي خيلي چيزها نشسته‌ام... از حالت عمودي روي تخت افقي شده‌ام و سرم محکم به ديوار خورده‌ است و صداي بم توي سرم پيچيده است... انگشت‌هايم را به پايه‌هاي مبل و تخت و ميز کوبيده‌ام... تمرين اگر سخت‌تر از امتحان نيست، بايد در همان حد باشد... نشسته‌ام و سعي کرده‌ام يکي يکي قيافه‌ها را به ياد بياورم. تا وقتي خيالم از ديدن دوباره راحت است مغزم پا به اين بازي‌ها نمي‌دهد... روي "کوري"، قيافه‌ گه‌ترين آدمها هم ناز مي‌کند...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;چشم‌هايم را مدل‌هاي مختلفي کور کرده‌ام و عکس گرفته‌ام از خودم. تمرين مي‌کردم ببينم چطور کوري شوم بهتر است. بهترينش همان است که باز باشد و نبيند. ساده‌ترين مدل کوري باشد. کوري پارگي اعصاب چشم باشد. کوري از بين رفته شبکيه هم بد نيست. حداقل ظاهر چشم حفظ شود. کوري آب سياه و قرنيه نباشد. کوري‌هاي زيادي ديده‌ام... کار کرده‌ام روي کوري... خرد خرد هم هر چه مي‌بينم را حفظ مي‌کنم. خرد خرد سعي مي‌کنم کارها را بدون نياز به چشم انجام دهم. شوخي نيست. اين ترس منشاء دارد حتما... بايد توانست از پس خود برآمد. کم آوردن به هيچ وجه... حالا اگر پاي ديگراني وسط باشد که جنازه آدم هم جلوي آنها مي‌خواهد تظاهر به زندگي کند که ديگر هيچ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;از بابت تايپ کردن خيالم راحت است... اين نوشته‌ هم يک غلط بيشتر نداشت...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-6509027129156853207?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/6509027129156853207/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=6509027129156853207&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6509027129156853207'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6509027129156853207'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='ناتواني، منشاء ترس...'/><author><name>Alee S</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_TtW2B8vbHOc/TFXxxlEl8TI/AAAAAAAAARs/c7hQDfnK_vI/S220/30128_1279067577888_1265988291_30640879_1965417_n.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-4677473065914326283</id><published>2010-09-25T12:48:00.000-07:00</published><updated>2010-09-25T12:48:25.174-07:00</updated><title type='text'>اختیار دارین / خونه ی خودتون ِ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;خونه ی مادربزرگم کلی تراس تمام سنگ داشت و یه عالمه همسایه / از اون مدل هایی که از این ور تا اون ور خیابون همه همسایه محسوب میشدن !&lt;br /&gt;بعد ما هفت هشت سالمون بود شبا رو این تراس ها می خوابیدیم و قبل از خواب می خندیدیم مامان بزرگم همش می اومد می گفت هیش ، همسایه اون وری فردا باید بره سر کار / این یکی بچه اش امتحان داره ، ساکت / آخرش می آوردمون تو خونه !&lt;br /&gt;بعد شد هفده هیجده سالمون بزرگ شدیم / تابستون بود می خواستیم بریم رو تراس بخوابیم / مامان بزرگم می اومد می گفت لباس تنتون نیست / فلان جاتون بیرونه / همسایه روبه رویی می بینه / همسایه اون وری دخترش تازه شوهر کرده خوبیت نداره / باز به زور می آوردمون تو خونه !&lt;br /&gt;بعد چند سال پیش جشن گرفتن اونجا ، نذاشت هیچ کدوم از مهمون ها رو تراس برقصن / چون زن حاج آقا عباسی مرده بود / خوبیت نداشت ! بازم همه رو به زور برد تو خونه نشوند رو صندلی !&lt;br /&gt;آخرش مامان بزرگم پارسال دو ماه رفت خارج از کشور خونه خالی بود / بعد خونه ی همسایه ی بغل و یه شب دزد زد / معلوم شد از رو تراس خونه ی مامان بزرگم رفتن تو خونه ی اونا ! وقتی مامان بزرگم برگشت داد همه تراس ها رو کلا خراب کردن !&lt;br /&gt;حالا همیشه فکر می کنم مامان بزرگم هم خاطرات مارو هم تراس های خونش و به خاطر همسایه هاش خراب کرد !&lt;br /&gt;نمی فهمم یه عمر واسه خودش زندگی کرد یا همسایه هاش ؟!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-4677473065914326283?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/4677473065914326283/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=4677473065914326283&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/4677473065914326283'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/4677473065914326283'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/09/blog-post_25.html' title='اختیار دارین / خونه ی خودتون ِ'/><author><name>تـــــــ</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05352843373569395719</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-739869565951390984</id><published>2010-09-24T14:16:00.000-07:00</published><updated>2010-09-25T03:07:10.073-07:00</updated><title type='text'>براي شادي روح همه درگذشتگان...</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;وقتي مُردم چه اتفاقي مي‌افتد. وقتي دراز به دراز وسط هال خانه خوابيده‌ام و مقداري از آخرين بقاياي ادرارم به شلوارم پس داده است، بالاي سرم چه ديالوگ‌هايي رد و بدل مي‌شود. چه مي‌گويند به همديگر. هر کس سعي مي‌کند بگويد که آخرين بار من را سالم ديده است و با او خوش و بشي کرده‌ام، حتي گرمتر از ساير وقت‌ها و او پيش خود گفته است که چقدر خوب شده است اين آدم؛ چقدر مهربان شده است. به همديگر از دل پاک من خواهند گفت و اينکه هيچ وقت از هيچ کس کينه‌اي به دل نداشته‌ام.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;وقتي تمام تنم شروع مي‌کند به لکه لکه کبود شدن و کف پاهايم زرد و يخ شده است و دهانم باز مانده است و شست‌هاي پاهايم به طرفين منحرف مي‌شود آرام آرام، آنها دارند از خوبي‌هاي من به همديگر مي گويند و گريه مي‌کنند. يکي يکي خبردار مي‌شوند و مي‌رسند و رسيده و نرسيده شروع مي‌کنند به گريه کردن و پرس‌ و جوي اينکه: خوب بود که... کي اينطوري شد...آخه چرا... و سريعا از آخرين برخوردي که با من داشته‌اند تعريف مي‌کنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;وقتي يک پارچه‌ مي‌آورند تا رويم بياندازند، مادرم که هيچ وقت با صداي بلند گريه نکرده است، صدايش بلند مي‌شود. فکر مي‌کند اگر روي من را بپوشانند ديگر مرا نمي‌بيند. خواهرم جيغ مي‌زند و حتما دو سه نفري سعي مي‌کنند آرامش کنند. پدرم مثل خودم از بلند شدن صدا خوشش نمي‌آيد. به بقيه تشر مي‌زند که آرام گريه کنيد. همسايه‌ها خواب هستند. حتي ممکن است سر دو سه نفري داد هم بزند. خودش هم دقيقه‌اي گريه مي‌کند و دوباره آرام مي‌شود و دوباره دقيقه‌اي گريه مي‌کند و آرام مي‌شود. بي‌قرار مي‌شود مثل خودم و مي‌رود و مي‌آيد و به فکر جمع و جور کردن ماجراست حتما. دوست‌هايم که خيلي هم نيستند يکي يکي خبردار مي‌شوند و مي‌رسند و مي‌آيند داخل و نگاهي مي‌اندازند. جز رضا، بقيه اهل گريه کردن آن چنان نيستند. قبلا هم ديدمشان در چنين موقعيتي. يکي دو نفر هستند که از همان دقايق اول شروع مي‌کنند دم گوشم دعا و قرآن خواندن. حتما معتقدند که اين کارها مي‌تواند نجاتم دهد يا روحم را تسلي دهد. به خيالشان روح من هنوز از فضاي خانه بيرون نرفته است و بالاي جسمم سرگردان است.پدرم سعي مي‌کند کفر من را توجيه کند و بگويد اعتقاد به خدا در رفتارش مشخص بود. پدرم هنوز فکر مي‌کند آدمها فطرتا خداجو هستند و فقط گاهي با مشغله‌هاي زندگي حواس‌شان پرت مي‌شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;خلاصه آمبولانس مي‌رسد و بعد از امضا کردن گواهي مرگ، مرا در آن کاور پلاستيکي سورمه‌اي رنگ مي‌گذارند تا ببرند به سردخانه. هيچ قسمتي اندازه شب خوابيدن در سردخانه ترسناک نيست به گمانم. پيش آن همه مرده ي ديگر و در کابيني جدا. تاريک. بوي کافور و سردي سنگ کف سالن‌ها و سراميک سفيد ديوارها بايد خيلي ترسناک باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;در خانه‌مان کسي شب نمي‌خوابد. دست عده‌اي تسبيح و قرآن هست لابد و تا صبح برايم قرآن و دعا مي‌خوانند. دورترها سعي مي‌کنند بساط مراسم و اتوبوس و ناهار برگشتن از سر خاکم را تدارک ببينند. يکي هم آن وسط پارچه سياهرنگي پيدا مي‌کند و مي‌زند به سر در خانه‌مان. خدا کند فقط الرحمن عبدالباسط را در ضبط نگذارند پشت پنجره. ولي به هر حال ناخودآگاه جمعي تمايل دارد فضا را تا حد ممکن غمگين کند و گريزي نيست لابد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;فردا صبح علي‌الطلوع همه با چشم‌هاي قرمز باد کرده و چهره‌هاي زرد به همديگر نگاه مي‌کنند و منتظرند که جمع بشوند تا بروند بهش زهرا لابد. قبرم هم که مهياست. بالاي قبر برادرم خاليست. از اين بابت چند نفر بصورت مشهود اظهار رضايت مي‌کنند. پدرم و يکي از فاميل‌ها مي‌روند سردخانه تا قبض آمبولانس حمل من به بهشت زهرا را بگيرند و پولش را پرداخت کنند و از آن طرف بيايند بهشت زهرا. وقتي مي‌رسم به بهشت زهرا مستقيما راهي غسالخانه مي‌شوم لابد. در همين حين يکي دويده است و رفته است دم آن باجه تا قبض کفن و دفن را بگيرد و ببرد بدهد تا اسمم را روي آن تابلوي فلزي سياه‌رنگ بنويسند. خدا کند درست بنويسند. معمولا فاميلي من را اشتباه مي‌نويسند. خلاصه يک قسمت وحشتناک ديگر هم باقي مانده است و آن خوابيدن روي سنگ لزج و تيره غسالخانه است. شيلنگ آب پرفشار و کف و کافور. پشت شيشه هم بستگان خودزني مي‌کنند حتما. پدرم از هوش مي‌رود، مي‌دانم. علي‌رغم ميلش دل نازکي دارد. وقتي هم که هوش باشد به مرده‌شور اشاره مي‌کند که خوب بشور، خوب بشور. يک لنگ روي آلتم انداخته‌اند و مدام مرا مي‌گردانند. وقتي شيلنگ پرفشار را بر صورتم مي‌گيرند حتما پشت شيشه هستند کساني که چندششان شود يا در ذهنشان بگذرد که الان صورتم را جمع مي‌کنم از فشار آب.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;نيم ساعت بعد من دراز به دراز زير آن سقف موقت در تابوت خوابيده‌ام و دارند برايم نماز ميت مي‌خوانند. بعد لا اله الي الله گويان بلندم مي‌کنند و مي‌برند در آمبولانس مي‌گذارند تا سر قطعه مربوط تحويلم بگيرند. فکر اين جايش را نکرده بودم. هنوز يک قسمت ترسناک ديگر هم باقي مانده است. گذاشتن در قبر. در حاليکه پدرم دارد به قبرکن سفارش مي‌کند گشادتر بگيرد قبر را. خيلي دوست دارم بدانم فشار قبري که اينها اعتقاد دارند، واقعا فيزيکي است يا قرار است يک عذاب روحي باشد. اگر روحي است، گشادتر کردن قبر چه فايده‌اي دارد. مي‌دانند و مي‌خواهند نپذيرند يا واقعا نمي‌دانند. به هر حال لابد روحم آن بالا همه ماجرا را مي‌بيند و منتظر است تا بگذارندم آن تو و رويم را مقداري باز کنند و برايم تلقين بخوانند و بعد بلوک‌هاي بتوني و گل و بعد هم خاک. ولي قبل از گذاشتن آخرين بلوک صداي شيون و گريه بالا مي‌گيرد. مادرم اشتباه مي‌کرده است؛ هنوز يک فرصت ديگر براي ديدنم دارد. اگر حواسش باشد خوب است. مي‌دانم که بعدا حسرتش را مي‌خورد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;بعد آن آقاي آفتاب سوخته ي عنکرالاصوات با اکو چنگ‌هاي قوي شروع مي‌کند مشخصات من را خواندن و اينکه پسر کي بودم و از قول خانواده‌ام که با زرنگي قبل از شروع آمارشان را درآورده است ناليدن که عجب پسري بودم و پشت پدرم خم شده است و آرزو داشته است که مرا داماد ببيند و خواهرم ديگر تکيه‌گاه ندارد و مادرم با تاسي به فاطمه زهرا بايد صبر داشته باشد و يک سري حرف‌هاي ديگر که بعيد مي‌دانم خلاقيت راهي به آنها داشته باشد. آخر سر هم مي‌گويد عزيزان با همان وسيله‌هايي که آمده‌اند برگردند تا در فلان رستوران پذيرايي شوند. مراسم ختم هم فلان روز در فلان مسجد است لابد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;من آن زير آرام مي‌گيرم و به اين فکر مي‌کنم که چرا هيچ اتفاق خارج از برنامه‌اي نيفتاد. ناسلامتي من جوان بودم و بيش از اين‌ها مي‌بايست برايم مايه مي‌گذاشتند. بعد هم حتما مي‌گويم گور پدر همه‌شان و به باقي برنامه‌ها مي‌رسم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;اما کاش هيچ کدام اين اتفاق‌ها اينقدر تکراري نباشد. دوست ندارم مرگ و مراسمم اينقدر قابل پيش‌بيني باشد. کاش يک نفر آن وسط خلاقيت به خرج بدهد و به اين فکر کند که واقعا دل خودم چه مي‌خواسته. کاش کفن و دفني درخور يک کافر برايم تدارک ببينند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;هيچ چيز جز اين راضيم نمي‌کند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-739869565951390984?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/739869565951390984/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=739869565951390984&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/739869565951390984'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/739869565951390984'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/09/blog-post_24.html' title='براي شادي روح همه درگذشتگان...'/><author><name>Alee S</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_TtW2B8vbHOc/TFXxxlEl8TI/AAAAAAAAARs/c7hQDfnK_vI/S220/30128_1279067577888_1265988291_30640879_1965417_n.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-6293667343341415554</id><published>2010-09-23T09:22:00.000-07:00</published><updated>2010-09-23T09:23:42.355-07:00</updated><title type='text'>پستچی همیشه سه بار زنگ می‌زند، دو بار با دست ِ راست، یک بار با دست ِ چپ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right; "&gt;دو تا مثلث یک ستاره ساختند و شده چی؟ شده ستاره داوود. بالا یک نوار آبی، پایین یک نوار ِ آبی و این شده چی؟ این شده پرچم اسراییل. داستان از این قرار است که یک روز خدا و یعقوب یا حالا جیکوب با هم کشتی فرنگی می‌گیرند ، خدا می‌بازد. چون بدنسازی‌ها باعث افت ِ بدنش شده بوده و فلان. ضمن این‌که آن موقع هنوز ردبول نبوده تا به خدا بال بدهد. خب. یعقوب یکی از پیغمبران خدا بوده، این دو تا با هم شرط بسته بودند که اگر یعقوب این کشتی را ببرد، آن‌وقت خدا یک سری ِ از اراضی ِ بی حد و حصرش بر روی زمین را به قوم ِ یعقوب یعنی بنی اسراییل می‌بخشد. از فُرات تا نیل یا چیزی در همین مایه‌ها. پرچم را می‌گفتم آن دو مثلث زمین و آسمانند، آن دو نوار آبی دو رود ِ فرات و نیلند و تمام این آدم‌کشی‌ها توجیه دارد.و خدا هم که به راستگویی در میان ِ طایفه‌ی قریش....نه این برای جای دیگری بود.... و خدا هم که به راست‌گویی و درست‌کاری و همه‌چی‌تمام بودن در میان فرشتگان مشهور بوده و حتی او راالله ِ امین صدا می‌زدند، به عهد خود وفا می‌کند. این قصه یکی از قصص عهد ِ عتیق است. این را یک یهودی در اصفهان برایم تعریف کرده بود. بنابراین اسراییلی‌ها درست مانند ما به دستورات ِ دین ِ خود عمل می‌کنند. برای آدم‌کشی توجیهی آسمانی دارند. مثل ِ خود ِ ما. یهودی‌ها هم گوشتی را می‌خورند که بر اساس دینشان ذبح شده باشد. گوشت و لبنیات را با هم مصرف نمی‌کنند. یا مثلاً اگر صبح شیر خورده باشند باید شش ساعت بگذرد تا بتوانند گوشت مصرف کنند. یک یهودی هیچ‌وقت نمی‌تواند پیتزا -چون پیتزا پنیر دارد و کالباس و سوسیس که گرچه نود درصدش سویا و سیر است اما شاید ده در صد هم پای مرغ توش باشد که گوشت محسوب می‌شود به هر حال- بخورد مگر این‌که ایمانش درست و حسابی نباشد. و باور نداشته باشد که موسی با عصا آب را شکافته و اجدادش را از نیل رد کرده. بنا‌براین می‌بینیم که این اسراییلی‌های آدم‌کش چقدر مومن هستند و به چه چیزهایی باور دارند. امروزه علم ثابت کرده آن ید ِ بیضای حضرت ِ موسی در حقیقت چراغ قوه‌ای بوده که خداوند از زمان آینده با دی اچ ال به مصر پست کرده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right; direction: ltr; "&gt;موسی در خانه بی‌قرار بود. عصایش قاطی کرده بود و هی مار می‌شد. رو به جبرییل گفت این چرا این‌جوری می‌کنه؟ جبرییل گفت همانا ما ندانیم. موسی گفت پس تو چی می‌دونی؟ من رو انداختین جلو. همه‌شون می‌خوان بزننم. عجب گهی خوردیم دنبال صدا راه افتادیم تو صحرا، آبمون نبود، دونمون نبود، چایی و قلیونمون نبود. بلی، موسی هم عاشق شاملو بود. در همین هنگام هارون برادر ِ موسی که کمی لکنت داشت و پدر و مادرش در بردن ِ او به مراکز ِ گفتار درمانی اهمال کرده بودند سر و کله‌اش پیدا شد. گفت س‌س‌س‌ سلام. موسی گفت سلام. جبرییل گفت سلام. هارون گفت ا‌ا‌ا‌ا‌امروز ه‌ه‌ه‌ه‌هوا چ‌‌‌‌‌‌‌چ‌چ‌چ‌ چه گرمه، ک‌ک‌ک‌‌‌ کوچولو گ‌گ‌‌‌‌گ‌گ‌گ‌گرما ‌خ‌خ‌خ‌‌ورده...هاهاها. اما موسی و جبرییل خسته تر از آن بودند تا به جوک ِ هارون که با خلاقیتی زاید الوصف از یک تیزر در مورد بخاری ِ ایران‌شرق ایده گرفته و تغییرش داده بود بخندند. هارون گفت چ‌چ‌چ‌‌‌چه م‌م‌‌‌‌م‌م‌م‌مرگتونه؟ موسی گفت عصام قاطی کرده هی مار می‌شه بی‌خودی. عصا گفت فیش فیشششش. موسی ادامه داد الانم باید بیرون معجزه کنم نمی‌دونم چه غلطی کنم دیگه. جبرییل پیشنهاد کرد چه طور است بروند بیرون و برای مردم کمی لامبادا برقصند تا معجز‌ه‌ی خدا برسد. موسی به او گفت خفه شود. چون هر چه می‌کشد از دست ِ اوست. هر چی که می‌کشد. حتی این سیگار‌های شتر. این‌ها را هم به خاطر این‌که از دست او حرص می‌خورد می‌کشد.‏هارون با لکنتش گفت- تصمیم ندارم هی حروف اضافه بگذارم تا لکنت را نشان دهم چون خواننده خودش تخیل دارد- چرا جبرییل یک تماس نمی‌گیرد و نمی‌پرسد معجزه چی شد . جبرییل گفت مودمش سوخته. در حقیقت جبرییل یک مودم لن داشت که شب ِ گذشته بعد از خواب آن را تا صبح روشن گذاشته بود و صبح دیده بود که مودمش سوخته. در همین هنگام پستچی سه بار زنگ زد مثل همیشه که سه بار زنگ می‌زند و بسته‌ای را بدیشان تحویل داد. روی بسته دستخط ِ خدا به هیروگلیف به چشم می‌خورد. نوشته شده بود جبرییل ِ عنینه، کودوم گوری هستی؟ موسی این وسیله را ببر بیرون دکمه‌ی آن را بزن. بعد که همه کف کردند دکمه‌ی آف را بزن. موسی به جبرییل گفت، هی گابریل-بله درست خواندید- خدا بهت گفته عنینه، کودوم گوری هستی. این را که گفت جبرییل خایه کرده و از در ِ پشتی رفت بیرون. چون خانه‌های پیامبرها دو در و سه پنجره دارد. جمعش می‌شود پنج به حقِ پنج تن‏.‏&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;direction: ltr; "&gt;موسی می‌رود بیرون رو به جماعت می‌کند. هارون کنار ِ موسی ایستاده و جماعت را تشویق به سکوت می‌کند. هیسسسسسسسسسس، هیسسسسسسسس. جماعت مطالباتی دارند. می‌گویند آن خس و خاشاک تویی و روی پلاکاردهایشان نوشته شده وِر ایز مای میرکل؟موسی با متانتی که یک پیغمبر فقط می‌تواند داشته باشد دست در یقه‌ی خود می‌کند تا چراغ قوه را در بیاورد، ناگهان نیروی انتظامی ِ رامسس دخالت کرده و به او می‌گویند سعی نکند کار ِ احمقانه‌ای کند. این نیرو بسیار آموزش‌دیده بوده و رییسشان برایشان از آلمان اسب خریده بود. بعداً رییس پلیس را کرده بودند شهردار و گندش در آمده بود که اسب‌ها یابو بودند. اما به هر حال سگ ِ یابوهای آلمانی-در آن زمان پروس- شرف داشت به شترهای مصری. موسی گفت این اسلحه نیست. این معجزه‌ایست که خدای من یهوه، ان را به شما نشان می‌دهد ای بنی اسراییل. پلیس‌های دولت ِ رامسس پوزخند زدند. و حالت عادی گرفتند. موسی با انگشتان ِ خویش چراغ قوه‌ی بلک‌اند‌دکر را یافت، آن را بیرون کشید و روشن کرد.‏&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-6293667343341415554?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/6293667343341415554/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=6293667343341415554&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6293667343341415554'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6293667343341415554'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/09/blog-post_23.html' title='پستچی همیشه سه بار زنگ می‌زند، دو بار با دست ِ راست، یک بار با دست ِ چپ'/><author><name>kasrZ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-5997237977590300578</id><published>2010-09-20T08:33:00.000-07:00</published><updated>2010-09-20T08:37:23.734-07:00</updated><title type='text'>سیاست ِ مستراح محور</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دو ماه گروهی تلاش کرده بودند / همه چیز سرجاش بود / مفهوم و ایده و کارکرد ! تمام تلاششون و تو طراحی مجتمع فرهنگی -هنری که قرار بود فلان جا ساخته بشه کرده بودند !&lt;br /&gt;دو ماه روزی سیزده ساعت کار / همه می گفتن عالیه / باید ساخته میشد ! فضاها و نمای شهری همه با هم منطبق بود ! ساختمان پر بود از راهرو و حس و حرکت و تقابل فضایی بین آدم ها و فرهنگ ها !کار اونقدر خوب شده بود که همه نظرشون مثبت بود !&lt;br /&gt;روز اعلام نتایج کار رد شد با یک دلیل کاملا روشن و خلاصه / رعایت نکردن موازین اسلامی در ساخت و جهت دهی بنا !&lt;br /&gt;&lt;b&gt;توالت های مجموعه در جهت قبله ساخته شده بودن !&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;اون همه فضا / سالن / اتاق ، حیاط و شیشه و نور و نما همه یه طرف و توالت های مجموعه و جهت ر.یدن ملت اونجا یه طرف دیگه ! &lt;br /&gt;گور بابای فرهنگ و هنر و کار دسته جمعی و ایده / جهت ر.یدن و ک.ون آقایان و خانم های محترم نسبت به یه مکان اون طرف دنیا ، از یک مکان فرهنگی این طرف دنیا و آدم هایی که قراره اونجا رفت و آمد کنن مهم تره !&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-5997237977590300578?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/5997237977590300578/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=5997237977590300578&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5997237977590300578'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5997237977590300578'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/09/blog-post_20.html' title='سیاست ِ مستراح محور'/><author><name>تـــــــ</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05352843373569395719</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-7585750243730851722</id><published>2010-09-14T13:02:00.000-07:00</published><updated>2010-09-14T13:02:10.241-07:00</updated><title type='text'>یک روز از خواب پا میشی میبینی رفتی به گا</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;اینجا یه جور شده آدم میاد چار کلومش رو که میخونه، فکر میکنه الگومون حمید ماهی صفته! حالا نه در این حد ولی یه چی تو همون حدودا. البته مشکل این نیست. مشکل اینجاست که یه سرباز بدبختی مثه من که میاد شروع کنه به آه و ناله، دلش نمیاد یه همچین فضایی رو گه آلود کنه در حقیقت! شادیم همه دور هم، چه کاریه بزنیم تو این فازا؟ غروبا بندریا، قبل غروبا هم یه عده دیگه که یه وقت باز نگین تبعیض و این حرفا. اتفاقا همین خوبه. به تخـم چپ بابای جنابعالی که الان دراز کشیده داره بی بی سی نگاه میکنه که من چه غم و غصه ای دارم تو زندگیم و چه روزایی داشتم و چه بدبختیایی کشیدم. &lt;br /&gt;میگه که چون میگذرد غمی نیست. بعد باز یکی دیگه میگه که چیز خواهر آدم دروغگو! از اون نفر اولیه خیلی زیاده تو دنیا. حتی اون نفر دومیه هم یه روزی شاید گفته باشه این حرف رو. یکی از بی بند و بارترین ( بنا به مصوبه ی جدید شورای وبلاگ نویسان آه پس که اینطور، اشکال رکیک ممنوع است ) شعرهای دوران سربازی همین چون میگذرد .... هست. به طوری که اصولا همیشه شرایطش پیش میاد که یه چیزمغزی زارتی برداره اینو تلاوت کنه. حالا بحث من اینجاست که چیز خواهر آدم دروغگو! آخه عن! آخه عن! آخه عن! کجاش میگذرد؟ ای تو روح خودت و اون عن دیگه ای که این شعر رو ساخت. اصلا یکی نیست از اینا بپرسه شماها به روح اعتقاد دارین؟ مثلا همین دیروز پشت فرمون سر ظهر، این سربازای سپاه رو میدیدم سوار موتور خنده بر لب داشتن و میرفتن خونه هاشون. خب یه حالی بهم دس داد که اگه به شما دس میداد اسهال خونی میگرفتین! میگرفتین دیگه. بعد باز اون میاد میگه چون میگذرد .... . دِ خب مادرت چش به راهت بمونه، کجاش میگذره؟ اون خرحمالیاش میگذره یا اون بشین پاشو دادناش یا اون اضاف خوردناش؟ &lt;br /&gt;بعد باز یه عده هم هستن از بیرون. مثلا از شصت سال قبل تا حالا، روی هم رفته و نرفته، دوبار بیشتر ندیدیش. تا میرسه بهت و شرایطت رو میفهمه میگه میگذره دیگه. دِ خب عن خان! مرده شور اون دلداری دادناتو ببرن. اصلا به تو چه ربطی داره؟ اصلا تو گه میخوری میای گه اضافی میخوری.(این چند جمله ی آخر تراوشات حقیقی اما درونی مغز نویسنده بود که هیچ وقت با عن خان درمیان گذاشته نشد) در اصل اینطوریه: تا میرسه بهت و شرایطت رو میفهمه میگه میگذره دیگه. تو هم با لبخندی تخـماتیک بهش میگی بعله، میگذره. پایان مکالمه.&lt;br /&gt;اصلا چی میخواستم بگم؟ چیزی هم دارم بگم آخه؟ آدم یاس و خسته ای مثل من رو چه به حرف زدن؟ همین دیشب داشتم یه بنده خدایی که قراره بره سربازی رو تعریف میکردم براش از خاطرات آموزشی ( ر.ک به پست من یه مشت سربازم ) که دیگه طرف آخراش کم مونده بود بزنه چش و چالم رو دربیاره. ته همه جمله هام هم میگفتم البته نمیخوام بترسونمتا! آخه یکی نیس بگه خب عنی، اگه نمیخوای بدبخت رو بترسونی این کرسی شعر چیه راه انداختی؟ طرف فکر کنم الان عرض خلیج فارس رو کرال پشت شنا کرده تا برسه به آبهای نیلگون اونور! &lt;br /&gt;یه سرگروهبان داشتیم خ.الف، یادتونه؟ اون. روزای آخر آموزشی تیکه کلامش این شده بود که: ارتش رو به چیزت گرفتیا پسر! خدا ازش نگذره چه قدر بامزه بود. طفلی روزای آخر خدمتش بود. دیگه موجی 99 درصد شده بود. یه جوری خودش رو فدای ارتش کرده بود که از تو چشاش زده بود بیرون! منم یه چی میشم مثه این. مثلا میام همه چی رو بگیرم به چیزم، انقدر میگیرم به چیزم که از اونور جو میگیرتم میشم سرباز نمونه میرم از دست آقا نشان ایفتیخار میگیرم. اینو که میگم یعنی قابلیتشو دارما. یه همچین موجود خاصی هستم. حالا همینه دیگه. همش با خودم فکر میکنم بعد این هیجده ماه، آیا من هنوز همون آدمی خواهم بود که قبلا بودم؟ اونجاست که معلم دینی سال اول دبیرستان میاد تو ذهنم که میگه بُرد رو اون کسی کرده که از اتفاقات زندگیش درس گرفته بوده باشه! بعد باز فکر میکنم که این معلم دینیه هم انگار به روح اعتقاد چندانی نداشت! &lt;br /&gt;شما چه طور؟ آیا شما به روح اعتقاد دارید؟ نظرات خودتون رو به صندوق پستی فیلان شعبه ی بیسار ارسال نکنید و واسه خودتون نگه دارین.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-7585750243730851722?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/7585750243730851722/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=7585750243730851722&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/7585750243730851722'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/7585750243730851722'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/09/blog-post_14.html' title='یک روز از خواب پا میشی میبینی رفتی به گا'/><author><name>Hectorist</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02625828408463157725</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VaNEx3034fE/SvNPW9AnWTI/AAAAAAAAAAM/YdpA23WPk9E/S220/img.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-8053742349271758488</id><published>2010-09-09T07:34:00.000-07:00</published><updated>2010-09-09T08:14:16.629-07:00</updated><title type='text'>لایکها برای که به خوارش در می آیند؟</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد از اضافه شدن گزینه ی لایک به گودر ، تحولاتی شگرف در وبلاگستان رخ نمود و لایک به مثابه اندازه ی آلت در مدارس راهنمایی پسرانه ، به یکی از معیارهای&amp;nbsp; افتخار&amp;nbsp; تبدیل گشت ، در این نوشته سعی شده ، به بررسی این پدیده ،پرداخته گردد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1. وجود 100+ لایک کنار یک پست به این معنی است که حداقل صد نفر از آن نوشته خوششان آمده و اصلا مشخص نمی کند که چندین نفر هیچ نظری نسبت به آن نداشته و یا&amp;nbsp; با آن مخالف بوده&amp;nbsp; اند ، فلذا اگر دیدید از بعضی نوشته های مثبت صد ، عن تان می گیرد ، به جای جر دادن خود و سخنرانی من باب مافیا ی گودر و غیره ، لبخند زده و آیتم بعدی را مطالعه فرمایید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2 .&amp;nbsp; طبق قانون اساسی ، هرکس آزاد است که به هر کرسی شعری لایک زده و هیچ تعهدی بابت پاسخگویی&amp;nbsp; به شما یا هر عزیز دیگری راجع به چرایی لایکش ندارد ، لایک خودش است و به هر کس که بخواهد می دهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3 .&amp;nbsp;&amp;nbsp; روشهای زیر یکی از مطمئن ترین راههای لایک اندوزی می باشد&lt;br /&gt;الف : گنجاندن عکسی از&amp;nbsp; جرج کلونی یا ناتالی پورتمن یا عزیز روشنفکرپسند دیگری&amp;nbsp; در پست خود &lt;br /&gt;ب :&amp;nbsp; نوشتن از چندین سلبریتی گودر با لحن پسرخاله بودگی و نان قرض دادن به آن عزیزان&lt;br /&gt;ج : فحش دادن به احمتی نجات&lt;br /&gt;د: اشاره به نامیرا بودن جــ.ـنـــتی&lt;br /&gt;ه ؟ : نوشتن پستی با این مضمون:&lt;br /&gt;&lt;i&gt;هر کس که بچه کـــیونی نیست ، لایک بده و این نوشته رو شر کنه&lt;/i&gt;..&lt;br /&gt;در این روش بیش از نود در صد خوانندگان لایک داده و شر می نمایند ، آن ده درصد باقیمانده هم عده ای داعیه&amp;nbsp; دار افراطی آزادی همجنسگرایان می باشند ، که هنوز به تفاوتهای میان بچه کیونی بودن و گی بودگی ، پی نبرده و نقش شادی صدر جنبش مبارزه با هموفوب ها را ایفا می نمایند و در صدد اجابت مزاج به این جنبش می باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4. برخی افراد، از بس خوب می نویسند که پس از مدتی به جایگاهی رفیع در ذهن مخاطب دست می یازند به طوری که اگر&amp;nbsp; اقدام به رهاکردن باد در گودر نیز بنمایند ، باز مخاطب ناخودآگاه لایک می دهد ، این عزیزان نان خوب نویسی قبلیشان را می خورند ، گیر ندهید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5. سایت &lt;a href="http://likekhor.com/"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="font-family: Georgia,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif;"&gt;لایکخور&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; ، یکی از سایتهای موفق می باشد که با همت متخصصان داخلی&amp;nbsp; و بدون هیچ چشمداشتی به معرفی وبلاگها ، افراد و نوشته های لایک پسند می پردازد و از مدیریتی بسیار محترم و پاسخگو برخوردار می باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6 . داشتن لایک بیشتر ، تنها محبوب بودن نوشته را مشخص می کند و هیچ ربطی به کیفیت نوشته و یا وبلاگ ندارد ، معیار اصلی کیفیت ، ایمان ، تقوا و عمل صالح است و تنها خداوند است که حق دارد دیگران را جاج نماید &lt;br /&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-8053742349271758488?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/8053742349271758488/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=8053742349271758488&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8053742349271758488'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8053742349271758488'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/09/blog-post_09.html' title='لایکها برای که به خوارش در می آیند؟'/><author><name>Abestanioos</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12646287957162012895</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-3735105109598891764</id><published>2010-09-05T11:37:00.000-07:00</published><updated>2010-09-05T11:39:09.247-07:00</updated><title type='text'>کل من علیها فان...</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span lang="FA" style="line-height: 115%; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:georgia;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;چرا ميرويد؟ نرويد. خارج کجاست که شما هي ميرويد. هر کدامتان بخشي از وجودمان را ميبريد. نبريد. اين که ميبريد تيکه اي از شخصيت و هويت و گند و گه من است که در وجودتان تجلي و تسلي يافته است. نبريد. بدون بيهوشي کامل و موضعي خراش ميدهيد. ميکنيد و ميبريد. نکنيد. از پارسال روند رفتنتان اينقدر سرعت گرفته است که نميدانم غصه کدام تيکه را بخورم. زخم کجا را چسب بزنم نامردها. آن لاييهايي که به شما ميزدم يا فرار مخفيانه از رستوران و عکاسي در قبرستانها را؟ باهم هماهنگ کرده ايد؟ قرار گذاشته ايد؟ برنامه است؟ خب خنديديم. ولي نرويد. خارج که فقط يکي از گزينه هاي زندگيتان بود؛ کنار هزار گزينه ديگر. کنار همه آن کتابهاي نخوانده و فيلمهاي نديده و ورزشهاي نکرده و مسافرتهاي نرفته. قرار نبود اينقدر جدي شويد و سط اين همه شوخي. چرا شد تنها گزينه تان؟ هي ميرويد. هي ميرويد. به کجايتان رسيده است که نميمانيد نامردها.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span lang="FA" style="line-height: 115%; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:georgia;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;بگذاريد همان بوي جوراب باشد و لاشه سگ. بگذاريد احساس مفيد بودن اندازه همان سالي، ماهي، هفته اي يک زنگ و يک کافه بماند برايمان. پاره نکنيد. خاطره نساختيم که شما بايستيد و بشاشيد به آن. پس اين همه درخت و ديوار و بن بست و ماشين براي چيست. به خاطره چرا. به دوستي چرا. به احساسات بوي نا گرفته چرا. نشاشيد. لاشيخانه ما را خالي نگذاريد. بمانيد و لاشيگريتان را بکنيد. بگذاريد حرص همان لاشيگريتان را بخوريم. برخوردهاي چهره به چهره خود به خود کم ميشد. لازم نبود اينطوري چهره آدم را بکشيد به آسفالت و برويد. نرويد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span lang="FA" style="line-height: 115%; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:georgia;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;آدم را اينطوري خالي خالي نگذاريد. دزدها هم يک چيزهايي باقي ميگذارند. شما چرا...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span lang="FA" style="line-height: 115%; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:georgia;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;همه اش مزخرف بود. برويد. به سلامت. خوش باشيد. مراقب خودتان هم باشيد. ملالي نيست جز دوري شما.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-3735105109598891764?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/3735105109598891764/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=3735105109598891764&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/3735105109598891764'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/3735105109598891764'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/09/blog-post_05.html' title='کل من علیها فان...'/><author><name>Alee S</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_TtW2B8vbHOc/TFXxxlEl8TI/AAAAAAAAARs/c7hQDfnK_vI/S220/30128_1279067577888_1265988291_30640879_1965417_n.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-7271111067349740719</id><published>2010-09-03T05:10:00.000-07:00</published><updated>2010-09-03T06:13:09.889-07:00</updated><title type='text'>باور، این قاتل دیرینه یا باور، این قاتل ِ خالی/قسمت یکم از باورنامه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تنها چیزی که باعث خونریزی و کشت و کشتار شده باور است. هیچ دلیل دیگری در کار نیست. باور یکی از تولیدات مغز است. یک محصول تضمین شده از مغز.  این محصول از مواد اولیه‌ی مختلفی به وجود آمده. مثل مشاهدات. چه می‌گفتم؟ قرار بود درباره این‌که باور چه طور می‌کشد، خون می‌ریزاند، بگم. البته باور کارهای بد دیگری را هم موجب شده. می‌خواهم با این‌که صلاحیتش را ندارم بروم سراغ ِ اولین قتل ِ تاریخ. اگر صبر کنم تا در مواردی که صلاحیت دارم حرف بزنم ممکن است لال از دنیا بروم.  اول یک مقدمه‌ی با ارتباط می‌خوانید از باور و نقش ِ او در این‌که ما چرا این‌جا هستیم و بعد نقش ی باور در اولین قتل ِ تاریخ را.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;طبق نصّ صریح کتب آسمانی باور ِ حوّا باعث فریب خوردنش شد. حرف مار/شیطان/ آل پاچینو را پذیرفت. سیب را به آدم داد. سیب را نخورد. این همان نکته‌ی انسانی ِ قضیه است. اول سیب را بُرد پیش ِ آدم. بعد آدم سیب را بو کرد و گفت این چیه هانی؟ هانی گفت این سیبه. این ما رو جاودانه می‌کنه. بعد آدم، چون اومانیست بود برگشت گفت من جاودانگی بی تو چون خواهم؟ تو هم بِخور. این بود که آدم و حوّا با هم سیب/گندم/ موز(چون انسان های اولیه با توجه به شبه میمون بودنشان یحتمل موز خیلی دوشت داشتند)/ پَشن فروت را خوردند و خداوند قهرش گرفت. البته خداوند توی باغ نبود، این شیطان بود که عَن بازی در آورد و گفت معظم له دیدی این دو تا حروم لقمه میوه‌ی جاودانگی رو خوردن؟ خدا گفت کودوم میوه؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شیطان گفت گندم. خدا گفت گندم؟ مگه کنجیشکن که گندم بخورن؟ شیطان گفت خب، سیب، چه میدونم، یه میوه ای بود. من که تا حالا میوه نخوردم، من مجردم، یعنی مجرداتم و گرسنه ام نمی‌شه. اصن ریدم برای هر چی میوه‌ است، این از من. خدا گفت خودت رو کنترل کن، وختی خوردن، چی شد؟ شیطان گفت برگای روی تنشون افتاد روی زمین. خدا گفت بعدش چی؟ شیطان گفت بعد بهم نزدیک شدن. در حالی که حوّا مثل مُرده ها دهنش نیمه باز مونده بود و حرکاتش هم کند شده بود و آدم، از جایی که برگ افتاده بود یه مار ِ...خدا گفت بسه. از کجا جای میوه رو پیدا کردن؟ شیطان گفت من بهشون نشون دادم. خدا گفت خریت کردی، می‌فرستمت تبعید. شیطان گفت می‌خواستم به شما ثابت کنم که این دو تا مفت نمی‌ارزن. و وقتی این را می‌گفت من و شما می‌دانیم به گفته‌هاش باور داشت. باور ِ او موجب شد آن همه سال عبادت، حقوقِ مُکفی، حق ِ بیمه و خانه‌ی ویلایی‌اش را از دست بدهد و در پیری رهسپار یک جای بد آب و هوا شود. و حوّا به خاطر باورش گول خورد و آدم به خاطر باورش به حرف حوّا مبنی بر جاودانگی و تنها وقتی فهمید حوّا گول خورده و شرّ و ورّ تحویلش داده که مُرد و دفنش کردند. در این‌گونه مواقع کُرت ونه‌گات می‌گفت بله رسم ِ روزگار چنین است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد هابیل و قابیل پیش آمد. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شاید وقتش رسیده که سی‌آی اِی مدارک این را هم رو کند تا ببینیم چه شده. سی‌آی‌اِی هر چند ساال یک بار همه‌ی مدارکی که در هر رابطه جمع کرده یا به نوعی در آن دست داشته را رو می‌کند فقط مانده اعترافش به کشتن ِ جان لنون، دست داشتن در ترور ِ کندی و زیر آب ِهابیل را پیش ِ قابیل زدن. اما داستانی که ما در دست داریم چیست؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ما فکر می‌کردیم قابیل به این دلیل هابیل را کشته چون حسودی‌اش شده. چون هابیل محصولات درشتش را برده پهلوی خدا و خدا گفته آورین آورین. پس محصول‌های او چی؟ تقصیر ِ او چیست که محصولاتش ریز و این‌ها شده؟ گناهِ او چیست. قابیل به این نتیجه می‌رسد که در زندگی زخم‌هایی هستند که مثل خوره روح را در انزوا می‌تراشند و می‌خورند و یکی از این زخم‌ها همین این است که خداوند که می‌داند چه خبر است اما خودش را بزند به آن راه. آخر این چه کاریست؟قابیل باور دارد که این نامردی است و اگر نامردی نیست، پس چیست؟ بنابراین می‌زند برادرش را می‌کشد. در این ورژن، هیچ زنی در کار نیست به جز حوّا. این یک ورژن گی‌وارانه است، تکلیف ِ ما معلوم نیست که از کدام مرد و زن پدیدار می‌آییم. اگر گی‌وار نباشد هم ادیپ وارانه است خیلی. حوّا در این ورژن برای قابیل مراسم ِ در خور می‌گیرد، سوم در نایب ِ آبان . هفتم در مسجد ِ الغدیر رو به حضار کرده و می‌گوید هزینه‌ی مراسم را صرف ِ امور خیریه خواهد کرد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; اما ورژن دوم پای دو زن ِ دیگر به قصه باز می‌شود. و از فضای پدرو آلمادووار فاصله می‌گیریم. و تصورات کودکانه‌ی ما که فکر می‌کردیم آدم و حوّا  فقط دو پسر داشتند همچو دیوار برلین فرو می‌ریزد. و روی این خرابه‌ راجر واترز کنسرت می‌گذارد. بله. هابیل و قابیل هر کدام خواهر داشتند. یعنی دو قلو بودند. اسم ِ یکی اقلیما و اسم ِ آن یکی هم نامعلوم است. اما اجازه بدهید اسم ِ دیگری را نیکول بگذاریم. اقلیما و نیکول. اقلیما قُل ِ قابیل بوده. اما خداوند امر می‌کند با قُل‌های هم ازدواج ننُمایید. اقلیما از نیکول خوشگل‌تر بوده. و مردها هم عقلشان به چشمشان است. هر چه نیکول را می‌فرستند کلاس ِ آشپزی، قلابدوزی، رقص اسپانیولی با معلم ِ خانم، روی قابیل اثرگزار نیست. قابیل معتقد است هابیل باید با قُلِ ایکبیری خودش ازدواج کند و او هم با قُل ِ همچو پنجه‌ی آفتاب ِ خودش یعنی اقلیما. اما خدا امر می‌کند که وختی من حرف می‌زنم گه ِ اضافه نخورید، لابد من یک چیزی می‌دانم. این است که اقلیما را می‌دهند به هابیل. و قابیل حتی قرص می‌خورد و تظاهر به خودکشی می‌کند. اما دستور ِ خدا برنمی‌گردد. خدا به چیزی که می‌گفته باور داشته.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هر چه آدم و حوّا با پسرشان صحبت می‌کنند و او را می‌برند جلسات مشاوره درست نمی‌شود. او در کف ِ اقلیما مانده بود. هیچ کس هم به فکر ِ نیکول نیست. نظر ِ او را نمی‌پرسد. نیکول شب‌ها مخفیانه روی بالشی که خودش برای آقاشون قلابدوزی کرده گریه می‌کند و قابیل چه؟ قابیل هیچ، قابیل روی کاناپه‌ی ایکه‌آیشان می‌خوابد، چون اصلا حوصله‌ی نیکول را ندارد. آدم و حوّا نیکول را وادار می‌کنند که دماغش را عمل کند. اما نیکول باور داشته که زنانگی به دماغ نیست. زنانگی یک چیز درونی است که همه‌ی زن‌های دماغ‌دار و بی‌دماغ دارند. آدم و حوّا بهش می‌گویند جفنگ نگوید چون موضوع زنانگی نیست بلکه زیباییست. اما حتی بعد ِ عمل، قابیل به یاد قُلش اقلیماست. و معتقد است با یک عمل ِ بینی که همه چیز درست نمی‌شود، چشم و ابرو را چه کار می‌کنند، چانه را چه کار می‌کنند، دندان ها را چه کار می‌کنند؟ مدل ِ لبها، استخوان ِ فک و طول ِ گردن را چه کار می‌کنند، بعد می‌گوید همه‌اش زیر ِ سر ِ خداست....آخر این یعنی چی که این را این طوری خلق کرده، آن را آن طوری؟ بعد می‌دانید  چه می‌شود شیطان نمی‌آید تا قابیل را گول بزند. چون شیطان گفته بوده اصلاً دیگر به من مربوط نیست این آدم‌ها چه گهی می‌خورند. قابیل باور داشته که اقلیما حق اوست. می‌رود و زرتی هابیل را می‌کشد. اما بعد به جای این‌که با اقلیما رابط و مربوط شوند، می‌رود سر به بیابان می‌گزارد تا یک پایان هنری و باز داشته باشیم برای این داستان ِ بر اساس ِ نصّ صریح کتب آسمانی. مهم نیست. گفته‌اند ما از نسل ِ قابیلیم. کسی که در هر دو ورژن فکر می‌کرد در حقش نامردی شده.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اما همانطور که دیدید او نه با نیکول ماند و نه با اقلیما رفت، پس ما چه طور از نسل قابیلیم؟ و تازه، دیدید باور با یک آدم چه می‌کند؟ دیدید؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-7271111067349740719?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/7271111067349740719/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=7271111067349740719&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/7271111067349740719'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/7271111067349740719'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='باور، این قاتل دیرینه یا باور، این قاتل ِ خالی/قسمت یکم از باورنامه'/><author><name>kasrZ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-3894184686942759866</id><published>2010-08-31T13:15:00.001-07:00</published><updated>2010-08-31T15:10:30.811-07:00</updated><title type='text'>جنگ یک نعمت است...</title><content type='html'>&lt;span class="Apple-style-span"  style="  border-collapse: collapse; line-height: 14px; font-family:georgia;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;شب بيست و يکم ماه رمضون بود...تيپ سوم لشکر عاشورا پشت خاکريزهايي که به زحمت يک ساعت از برپا شدنشون ميگذشت، موضع گرفته بود...موتورسوارها با تيربارچيهاي ترکشون جلوي خاکريز صف بسته بودن تا با اسم رمز بزنن به خطوط دشمن...دشمني که خيلي نرم نفوذ کرده بود تا بيست متري خاکريزها پيش اومده بود... منتهي معلوم نبود چرا ايستادن و حرکتي نميکنن...دلهره و اضطراب تو چهره تک تک بچه ها خط انداخته بود...حاجي بيسيم از دستش نميفتاد...با دقت حرکات دشمن رو رصد ميکرد...ماسک زده بود و گاهي تا لبه خاکريز بالا ميومد و سريع مينشست...دشمن توي خودروها آماده به حرکت بود...معلوم نبود کدوم طرف قراره اول تک بزنه...به هر حال هر دو طرف بساط پاتک چيده شده بود...بچه هاي حفاظت ترددها رو زير نظر داشتن...هر چيزي امکان داشت...نفوذ منافق بزرگ خطر هر جبهه اي بود...گاهي صداي حرکت خودرويي همه رو برآشفته ميکرد...شمارش معکوس آغاز شده بود...همه ميدونستن قراره يه اتفاقي بيفته...گرم بود...دود و خاک و گرما و عرق....صداي گاز ماشينهاي دشمن بلند شد...تضعيف روحيه...شکستن اعتماد بچه ها...حادثه نزديک بود...شماره اندازه چراغ راهنمايي تک رقمي شده بود... دشمن راهي نداشت جز اينکه ميدون رو به سمت بالا حرکت کند...بيسيم چي ها در رفت و آمد بودند...خبر ميگرفتن و خبر ميدادن...همه مقداد بودن قاعدتا...يک سري هم بصير...چراغ سبز شد و دشمن حرکت کرد...ولوله اي به پا شد...عده اي از بچه ها ايثارگرانه با تابلوهاي ايست دشمن رو به کناره خيابون هدايت ميکردند...فدايي ها با موتور جلوي حرکت خودروها رو گرفتن...دشمن در اولين تک خودش زمينگير شد...خيلي زود تمام خودروها وارسي شد... مشخص شد اين يک حمله ايذايي بوده...خودروهاي خالي براي رد گم کردن...حاجي که تيزهوشيش زبونزد بود، سريع بيسيم زد که چهارراه بالايي...چهارراه بالايي...فهميده بود رودست خوردن...موتور سوارها سريع به سمت چهارراه بعدي حرکت کردند...ترافيک به جريان افتاد و ميدون هفت تير با يک چشم بهم زدن خلوت شد...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-3894184686942759866?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/3894184686942759866/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=3894184686942759866&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/3894184686942759866'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/3894184686942759866'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/08/blog-post_5036.html' title='جنگ یک نعمت است...'/><author><name>Alee S</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_TtW2B8vbHOc/TFXxxlEl8TI/AAAAAAAAARs/c7hQDfnK_vI/S220/30128_1279067577888_1265988291_30640879_1965417_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-56192717534265467</id><published>2010-08-29T12:56:00.000-07:00</published><updated>2010-08-29T13:38:52.342-07:00</updated><title type='text'>معجزه‌ی خدا</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعله می‌گن خدا رو شکر کنین که تو پاکستان به دنیا نیومدین. الان ویلون بودین. رو یه تیکه کلک، شناور بودین. مرغ و خروساتون رو هم بار کرده بودین. بچه‌هاتونم زنتون می‌آورد. یکی بغلش، یکی رو دوشش. مرغا هم با شما. شما چی می‌گین؟ می‌گین خب، چرا خدا رو شماطت نکنیم به دو دلیل، یکی این‌که اصولا چرا همچو بلایی رو سر ِ یه مشت کشاورز ِ از خدا باخبر-چون کمونیست ممونیست نبودن که-آورده، آخه این چه کاریه؟ دوم این‌که چرا تو مثلاً آمریکا، فرانسه، ژاپن به دنیا نیومدین. می‌تونین به شماطت کردنتون ادامه بدین. بگین خدایا چرا به جا این‌که این یه تیکه خاورمیانه رو بیافرینی، ریدیش؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; بهتون می‌گن کفر  نگین، می‌گن خفه شین. بگن. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ما به خفه شو شنفتن عادت داریم. سر ِ کلاس. یادتون هست؟ سر ِ صف. می‌شه دوازده سال. ممارست داشتیم، تحمل و آستانه‌ی دردمون رو بردیم بالا.وقتی شما با خدا حرف می‌زنین، ازش سوال می‌کنین یا هرچی، ینی می‌گین هس. هس حالا؟ ما یه مدیر گروه داشتیم در دوران تحصیلات دانشگایی‌مون. مثل ِ خدا بود. وجود داشت اما دیده نمی‌شد. یه نشانه‌هایی داشت. مث دفتر، دستک. و چیزایی که خلق کرده بود. مث واحدهای ارائه شده توسط گروه که اون تعیین می‌کرد. مث انتخاب استادها. اما خب، خودش رو هیشکس ندیده بود. عاقبت یه روز، وقتی دو هفته مونده بود به پایان ِ ترم و ما هنوز استادِ اقتصاد کلان نداشتیم، اومد سر ِ کلاس. گفت من مدیر گروتونم. ما ، همه‌مون گفتیم، ینی این بود؟ این بود که به خاطر استاداش، واحدهاش، برنامه ریزیش، این‌همه زجر کشیدیم؟ تو بودی لگوری؟ لگوری گفت خودش بوده و گفت بابت ِ اقتصاد کلانمون متاسفه، گفت یه استاد آورده، با صدای چی؟ نخودچی کیشمیش. استاده اومد تو، سیبیل داشت و صداش، صداش کلفت بود. حنجره نداشت، جاش لوله پُلیکا داشت تو حلقومش. یکی شناختش. آقا! شما تو تلویزیون نیستین؟ شبکه چاهار؟ آقا گفت، بله، خودمم. بعد مدیر گروهمون رفت. خیلی تند و سریع. از ترس انگشت کردن بود یا ادرار داشت، بر هیچ‌کس معلوم نیست. استاد اقتصاد شروع کرد به گفتن این‌که شاملو چقدر عظیم بوده، از بس عظیم بوده که هیچ‌جا، جا نمی‌شده، بعد زد توی یک شعر ِ دیگه از یک شاعر ِ دیگه که هیچ یادم نیست کی بود اما ترجیع بند ِ شعر این بود:"در انفجار ِ خزان ایستاده‌ام." و یکی گفت این اقتصاده؟ یا کلانه؟ استاد پرتش کرد بیرون. گفت شاملو عظیم بوده و ما خفه شیم. بعد یک شعر رو از حفظ خوند. این بار از شاملو، طبعاً. پریا بود، وسط‌های شعر چن نفر با استاد همخوانی می‌کردن اما استاد بهشون گفت فقط گوش بدن، چون درس اینه و نه هیچی ِ دیگه. درس شعره. ما به هم نگاه می‌کردیم. فکر می‌کردیم. که چرا ما؟ چرا هر چی دیوانه توی دنیاست به پست ِ ما می‌خورد؟ مگر ما روان‌کاویم؟ من اون ترم اقتصاد کلان شدم هیژده و نیم. و استاد ِ اقتصاد کلان، همون نیم ترم اون‌جا بود. و مدیر گروه هم ترم ِ بعد رفت و جاش یکی اومد که می‌شد دیدش.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-56192717534265467?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/56192717534265467/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=56192717534265467&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/56192717534265467'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/56192717534265467'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/08/blog-post_29.html' title='معجزه‌ی خدا'/><author><name>kasrZ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-5523910429120802675</id><published>2010-08-23T00:27:00.000-07:00</published><updated>2010-08-23T00:37:52.881-07:00</updated><title type='text'>چند دقیقه یی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;آدم می تواند وسط یک بعدظهر تابستانی از فرط بغض توی ِ گلویش ، بزرگ ترین و خرکی ترین عینک آفتابی اش را بزند و برود توی خیابان و از زیرش قایمکی گریه کند / بعد می تواند آهنگ هم بشنود / قدم هم بزند / بعد دلش بخواهد برود یک قبرستانی / آرامگاهی / امامزاده یی ،جایی و چیزی که توی حال خودش باشد / یک جایی که مثلا خانه ی ِ یک نفر دیگر باشد ولی نه خانه ی ِ خود ِ آدم !&lt;br /&gt;بعد دیروز می روم و گوشه یی ، همچین جایی ، بی سر و صدا توی حال و هوای خودم می نشینم / که یک خانمی از این مدل چادری ها که توی رسانه ی ملی همیشه نقش مثبت نشان شان می دهند می آید و می گوید : عزیزم بابات مرده !&lt;br /&gt;چند دقیقه بعدش دختر بچه یی چند ساله توی رویم نگاه می کند و با انگشت به پدرش نشانم می دهد / پدرش هم&amp;nbsp; مات و زل&amp;nbsp; تا تهش نگاهم می کند !&lt;br /&gt;یک پیرمردی آن طرف تر توی حیاط متعلقات حلق و بینی اش رامی ریزد توی حوض و بعدش هم برق کل مجموعه قطع&amp;nbsp; می شود!&lt;br /&gt;آخرش موقع رفتن / هنوز توی حیاط نرسیده ، یک پرنده یی از آن بالا / تمام مقنعه ی ِ مشکیم را از بالای گوش تا روی ِ سینه ، را می ر/یند&amp;nbsp; و جالب ترش آنکه خانمی رد می شود و می گوید / دخترم این نشونه ی استجاب دعاست ها !&lt;br /&gt;&amp;nbsp;ساعتم را نگاه می کنم همه اش پانزده دقیقه بود که آنجا نشسته بودم ! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-5523910429120802675?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/5523910429120802675/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=5523910429120802675&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5523910429120802675'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5523910429120802675'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/08/blog-post_23.html' title='چند دقیقه یی'/><author><name>تـــــــ</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05352843373569395719</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-3703579153711142848</id><published>2010-08-19T14:29:00.001-07:00</published><updated>2010-08-19T14:44:48.053-07:00</updated><title type='text'>مرا نریده نگذارید و نگذرید از من...</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span lang="FA" style="line-height: 115%; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:georgia;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;آدم بايد گاهي رد کند... تشتک بپراند...لگد بزند زير همه چيز...رها کند و بگذارد و برود...ماندن يعني بوي تعفن...بوي طالبي مانده...بوي تخم مرغ خشک شده بر ظرف آب خورده...بوي ماهي فاسد شده...تکرار يعني مرداب...رکود...گندآب... خوردن و پوشيدن و نوشتن و نوشيدن و شنيدن و کشيدن و گرفتن و خوابيدن و کردن...فرقي نميکند...تکرار يعني مرگ...تکرار ِ خود يعني خفه شدن در گه...در گه سگ ِ اسهال گرفته که از قضاي روزگار صبح تخم مرغ شل و کره آب شده خورده باشد...به قول دوستم، [حتي] خوابيدن با يک نفر بيش از يکبار، منفي خوردن است... اگر با کسي نخوابيد، صفريد...ولي تکراري خوابيدن منفي خوردن است...مهم نيست که منفي ميخوريد...مهم اين است که بدانيد در حال منفي خوردنيد...در حال تکراريد...در حال لجن بستنيد...بدانيد و همين...غذاي تکراري بخوريد تا گاييده شويد...تکراري بپوشيد...ريدم بر تيپ هاي تيپيک...صاحب سبک شدن يعني کپک زدن...يعني ريدن...يعني گندآب...مهم نيست که مردم توجه ميکنند و لذت ميبرند...آنها شما را يکي از گزينه هاي روزانه خود ميدانند...شما براي آنها تکرار نميشويد...شما يکي از برنامه هاي متنوع روزانه شان هستيد...شما براي خودتان تکرار ميشويد و لجن ميبنديد و ريده ميشويد از مزاج يوبس خود...شما ريده ايد...تکرار کرده ايد...خلاقيت کشي کرده ايد...جنايتکاريد... به همين وسعت...بايد شاشيد بر هیکل خود...بايد ريد بر تمام خود...بر من و هر چه به من اعتبار میدهد...اعتبار تله است برای ماندن...برای گندیدن...برای تعفن... بايد شاشيد و ريد تا از ميان گه و شاش، دوباره متولد شويد...تميز و براق و شيک و شفاف و درخشان و خوشبو... ريدم بر خودم با کلان روايتهايم...ريدم بر خودم و قواعد نانوشته ام... ريدم به روابط ماندگار... ريدم بر قواعد ثابت بازي شطرنج...فوتبال...تنيس... ريدم بر مسابقه که هميشه نفر اولش، اول است...ريدم بر جوايز ساليانه...بر جشنواره ها... بر تمام نفرات اول کنکور...بر خود کنکور...بر باعث و باني ريده شدن بر بازنده ها... ريدم بر تمام اسباب دلخوشي آدم به چيزي که هست... به چيزي که بايد بشود و از قبل نشانه اش گرفته است...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="  line-height: 18px; font-family:georgia;font-size:small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-3703579153711142848?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/3703579153711142848/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=3703579153711142848&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/3703579153711142848'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/3703579153711142848'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/08/blog-post_19.html' title='مرا نریده نگذارید و نگذرید از من...'/><author><name>Alee S</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_TtW2B8vbHOc/TFXxxlEl8TI/AAAAAAAAARs/c7hQDfnK_vI/S220/30128_1279067577888_1265988291_30640879_1965417_n.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-6153873007487895312</id><published>2010-08-17T14:02:00.000-07:00</published><updated>2010-08-17T14:34:30.308-07:00</updated><title type='text'>هو کرز؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک روز آقای نشر چشمه اردشیر رستمی را دیدبعد اردشیر رستمی هم به کتاب‌ها رید، دقیقن هم‌چین پروسه‌ای. اولش قرار بود این آقا کتاب‌ها را بخواند و برایشان طرح جلد بزند بعد یکم که گذشت به خودش گفت چرا من این کتابها را بخوانم این کتابها باید بیایند مرا بخوانند بعد برای خودش نقاشی کشید و کودک درونش را خوشحال می‌کرد و وقتی طرحش را روی جلد کتاب‌ها می‌دید به ریش ما می‌خندید، بعد آقای نشر چشمه شاید از خواب غفلت بیدار شد شاید هم خواب دیگری دید آمد با فونت بزرگ زشت در یک پس‌زمینه‌ی آبی مرده، خاکستری مرده، همه رنگهای مرده اسم کتاب را چاپ کرد داد بیرون.&lt;br /&gt;یا رد پا کشید رو جلد کتاب یا آدمی چتر به دست در حال عبور از برف و در حال گذاشتن رد پا در برف. اردشیر رستمی چه شد؟ نمی‌دانم! شاید نشست قوری کشید و جملاتی هم در توصیفشان نوشت و اعصاب شما را وقتی در کافه‌ای به انتظار دوستی نشسته بودید هدف قرار داد.&lt;br /&gt;طرح جلد کتاب خیلی مهم بود اما هیچ‌کس اهمیتی نمی‌داد؛ طرح جلد خوب به اندازه‌ی مترجم خوب مهم بود به اندازه‌ی گرفتن حق کپی‌رایت از نویسنده مهم بود اما کسی به هیچ کدامشان اهمیتی نمی‌داد. طراح جلد نگاه می‌کرد به اسم کتاب مثلن  یک بار اسم کتاب مردی در تاریکی بود دو تا طراح برای دوتا نشر مختلف با مترجم‌های مختلف طرح زدند هر دو چی کشیدند؟ بله مردی در تاریکی کشیدند. این وسط چندتا هم طرح از دست طراحان در رفت و خوب از آب درآمد. یک روز هم یکی به یکی گفت: چرا طرح جلد را ساده نمی‌زنند پشتش عکس نویسنده را چاپ کنند خیلی شیک خیلی کم‌هزینه‌تر؟!  اون یکی گفت: نمی‌دانم آقای ناشر فکر کرد شاید یه روز اصلا با اکلیل و پولک کتاب‌ها رو تزئین کردم دادم بیرون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-6153873007487895312?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/6153873007487895312/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=6153873007487895312&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6153873007487895312'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6153873007487895312'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/08/blog-post_17.html' title='هو کرز؟'/><author><name>Diis.ignotis</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00171822744035794811</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_UZKd4QfH-Nw/SxZMncz8edI/AAAAAAAAADw/Aa_WhZICugo/S220/diisignotis-128.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-5227073169244055405</id><published>2010-08-15T12:29:00.000-07:00</published><updated>2010-08-15T12:58:24.070-07:00</updated><title type='text'>When In Rome, Do As The Romans Do</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style=" line-height: 18px; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:georgia;"&gt;خيابونهاي تاريک عابرهاي خسته ميخوان...بي هدفهاي پرسه بزن...مات برده ها...خيره شوها...مسيرهاي سوت و کور، آدمهاي صامت ميخوان...ايستاده ها، نشسته ها...تو ايستگاهها...تاکسيهاي کهنه، مسافرهاي خراب ميخوان...خراشيده هاي سربه شيشه گذار...چهارراه هاي بدقواره، پليس ميخوان...آفتاب خورده هاي سوت به دهن...بيغوله هاي شبه کافه، دوديهاي نزار ميخوان...دوشاخه هاي سيگار به دست... مضطربهاي چايي به دست... روزنامه هاي سياه سفيد، شيشه پاکن هاي قدر ميخوان... برج پاک کنهاي در ارتفاع... شهرهاي رنگ پريده هم، جنازه هاي متحرک ميخوان...چشم سردهاي تنه بزن...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-5227073169244055405?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/5227073169244055405/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=5227073169244055405&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5227073169244055405'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5227073169244055405'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/08/when-in-rome-do-as-romans-do.html' title='When In Rome, Do As The Romans Do'/><author><name>Alee S</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_TtW2B8vbHOc/TFXxxlEl8TI/AAAAAAAAARs/c7hQDfnK_vI/S220/30128_1279067577888_1265988291_30640879_1965417_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-5818570954697111596</id><published>2010-08-14T00:04:00.000-07:00</published><updated>2010-08-14T00:32:18.975-07:00</updated><title type='text'>NoWhereGuys</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالا،&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; اوضاع جوری شده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; که رییس‌پلیس می‌آید در تی‌وی.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; خط می‌کشد،&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; نشان می‌کشد،&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; ما مطمئن می‌شویم او در کشیدن وارد است،&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; مگر پارسال نبود که حدس زدیم ممکن است در کشیدن وارد باشد،&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; همین سال ِ  زشت ِ 88 ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; با ریش‌های قشنگش، با نگاهِ لَوَندش،&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; با لبخند ،&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; با ته‌لهجه‌،&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; رو به دوربین می‌کند و به ما می‌گوید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-چون مخاطبش مگر کیست جز ما؟- &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ما گشت گذاشتیم برای مبارزه با روزه خواری در خیابان، &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;در معابر،&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; در خودروها.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; یعنی سیستم کسب اطمینان این‌جوری است در این مملکت. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یعنی بشیینید توی خونه و گه نخورید چون روزه با گه هم باطل می‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد می‌شینی توی خونه، و گه می‌خوری، چون تو که روزه نیستی، بعد می‌روی اینترنت، گودر، بهتر بگویم کودر&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد می‌نویسی این چه وضعی است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پدرمان در دارد می‌آید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حبس خانگی&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کوفت، زهر ِ مار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به ما چه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ما اصلاً اگر نخو.اهیم بیاییم روزه بگیریم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اصلاً اگر فلان و بیساریم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;باید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کی را&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; یا مودبانه بگویم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; چه کسی را ببینیم؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد دوستانت که روزه هستند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;و انگار&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;رادان تربیتشان کرده اصلاً&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به شما می‌گویند خفه شوید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;و حرف نزنید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چون آن‌ها روزه هستند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد شما خفه می‌شوید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چون می‌بینید&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بابا اصلاً گویا هیچ‌جا جای شما نیست در این مملکت.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حتی اینترنتش.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-5818570954697111596?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/5818570954697111596/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=5818570954697111596&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5818570954697111596'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5818570954697111596'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/08/nowhereguys.html' title='NoWhereGuys'/><author><name>kasrZ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-936787579040063705</id><published>2010-08-08T13:57:00.000-07:00</published><updated>2010-08-08T14:59:58.221-07:00</updated><title type='text'>من خوبم...</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;براي بلند شدن از خواب، براي خوابيدن، خوردن، شاشيدن، بيرون رفتن و... تصميمي نداشتم. تصميمها قبلا گرفته شده بود. نميدانم در کجا و چطور. گرفته شده بود. بلند ميشوم و انجام ميدهم. ميروم و مي آيم. ميخورم و ميکنم. دخالتي در تصميمگيري و چرخه عافيت طلبي ندارم. رانندگي هم که ميکنم، ميدانم نبايد به مانعي برخورد کنم. من به برخورد کردن و نکردن و عواقبش فکر نميکنم. ماشينها و آدمها موانعي هستند که نبايد به آنها برخورد کرد...ميشنوم و جواب ميدهم. جايي که بايد لبخند بزنم، ميزنم و زماني که بايد تعجب کنم، ميکنم. موافقت، تکرار آخرين قسمت صحبتهايي است که شنيده ميشود. مخالفت ساده تر است: نه اينطوريا هم نيست. ماشين آبي ِچراغ قرمز رد کرده جلويم ظاهر شد، ترمز کردم. بدون توجه راه افتادم. همانجا که بايد، پياده شدم و در ماشين را قفل کردم. در آسانسور به خودم نگاه کردم. چيزي نديدم. فقط نگاهي انداختم. هيچ چيز توجهم را جلب نکرد. در زدم و داخل شدم و نشستم و صحبت کردم و بلند شدم و خداحافظي کردم و بيرون آمدم و باز آسانسور و ماشين و رانندگي و چراغ قرمز و موتوري و پياده روهايي با موانع متحرک که نبايد با آنها برخورد ميکردم. ايستادم؛ سوار شد؛ رفتم؛ پياده شد. رسيدم؛ در باز شد؛ پارک کردم؛ پياده شدم؛ دوباره آسانسور؛ نگاه کردم؛ توجه نکردم؛ در باز شد؛ پياده شدم؛ لخت شدم؛ خوابيدم؛ بيدار شدم؛ حاضر شدم؛ خوردم؛ راه افتادم؛ سوار شد؛ رسيديم؛ پياده شديم؛ دوباره آسانسور؛ نگاه نکردم؛ در باز شد؛ داخل شديم؛ نشست؛ نشستم؛ صحبت کرديم و تمام شد. دوباره آسانسور؛ نگاه کردم؛ چيزي نديدم؛ در باز شد؛ سوار شديم؛ نگه داشتم؛ پياده شد؛ رسيدم؛ پياده شدم؛ در باز شد؛ دوباره آسانسور؛ نگاه کردم؛ نه نگاه نکردم؛ داخل شدم و خوابيدم. در کل بهترم و از همينها ميخواهم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-936787579040063705?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/936787579040063705/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=936787579040063705&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/936787579040063705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/936787579040063705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/08/blog-post_08.html' title='من خوبم...'/><author><name>Alee S</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_TtW2B8vbHOc/TFXxxlEl8TI/AAAAAAAAARs/c7hQDfnK_vI/S220/30128_1279067577888_1265988291_30640879_1965417_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-744221650449760737</id><published>2010-08-07T10:52:00.000-07:00</published><updated>2010-08-07T10:52:12.296-07:00</updated><title type='text'>بیسکوییت / عروسک / صندلی و من</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;بند نافم را که بریدند اسمم را گذاشتند فلان / فلان اسم دخترانه ی ِ خوبی بود / جدید بود ، همه هم از جد پدری گرفته تا نیاکان مادری ام راضی بودند که اسم من را گذاشته اند فلان / یک عمر بعدش هم ، همه مرا همان فلان صدا کردند ! حالا هر کسی بنا به جایگاه و نسبت و احساسی که داشت یک پسوندی هم چسبانده بود تهش ! مادرم سال ها مرا فلان ِ عزیزم صدا کرد / مادر بزرگم فلان گلی / پدرم فلان ِ من / گاهی هم فلان ِ فلان شده ! وقتی که مدرسه رفتم خودم را فلان ِ فلانی معرفی می کردم و خوشحال بودم ! دوستانم هم هر وقت کارشان گیر می کرد فلان جون خطابم می کردند ! بعد تر ها قرار بود بشوم مهندس فلان و خلاصه یک روزی هم احتمالا فلان ِ خدا بیامرز اما نشد / دنیا چرخید و او آمد !&lt;br /&gt;او آمد و من را عروسک و جوجو و بیسکوییت ... صدا کرد / اگر صندلی و پریز هم خطاب می کرد باز فرقی نداشت این اسم های جدید از همه ی ِ فلان ها و اسم های محترمانه ی قبلی بیشتر به من می چسبید ! از همه ی نگاه ها و خطاب های دوستانه ی اطرافیانم هم حتی بیشتر ! آدم است دیگر !&lt;br /&gt;حالا مهم اش این است که این عروسک و بیسکوییت و حتی صندلی جدید نه خودش و نه دلش دیگر آن فلان قبل نمی شود ! می ماند / می گیرد / گیر می کند و آخرش تنگ می شود ! بیسکوییت که می بیند تنگ می شود !&lt;br /&gt;حالا برای همه همین است / برای آدم ها همین است بعد از یک اویی ،یک کسی ، یک حسی و یک جایی دیگر نه اسمشان اسم قبل خواهد بود نه دل و ذهن و زندگی شان ! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-744221650449760737?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/744221650449760737/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=744221650449760737&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/744221650449760737'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/744221650449760737'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/08/blog-post_07.html' title='بیسکوییت / عروسک / صندلی و من'/><author><name>تـــــــ</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05352843373569395719</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-3519349963717462908</id><published>2010-08-06T03:25:00.000-07:00</published><updated>2010-08-13T03:31:25.174-07:00</updated><title type='text'>پارانویا...اصالت ِ میل...حیوانات خانگی...</title><content type='html'>زندگيم، داستان سگي است که گربه اي درونش دارد...وقتي از کسي خوشم مي آيد، درونم پاي ماندن نيست و فرار ميکند...با کسي که ناسازگار باشم، درونم به سمتش کشيده مي شود...وقتي خوابم، درونم تازه بيدار شده است و در و ديوار را چنگ ميزند...وقتي بيدار شده ام که درونم به خواب رفته و ساکت و متروک است...راه که ميروم، او ميدود...ميدوم، حتي راه هم نميرود...خسته ام، چشمانش برق شيطنت ميزند...چشمانم که برق ميزند، گوشه اي استراحت ميکند...از گرما فراريم، دربه در تابستان است...عاشق زمستانم، افسرده و خراب کنجي دراز کشيده است...پريود که ميشوم، خوب و سرحال است...همين که خوب ميشوم، خون ديده است...غذا ميخورم، سرگرم بازي است...غذا که ميخواهد، خوابيده ام...وقتي خوابيده ام، تازه بيدار شده است؛ همين که بيدار ميشوم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-3519349963717462908?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/3519349963717462908/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=3519349963717462908&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/3519349963717462908'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/3519349963717462908'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/08/blog-post_06.html' title='پارانویا...اصالت ِ میل...حیوانات خانگی...'/><author><name>Alee S</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_TtW2B8vbHOc/TFXxxlEl8TI/AAAAAAAAARs/c7hQDfnK_vI/S220/30128_1279067577888_1265988291_30640879_1965417_n.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-4330026824814525719</id><published>2010-08-05T14:37:00.000-07:00</published><updated>2010-08-05T14:40:38.541-07:00</updated><title type='text'>890514</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چندوقت پیش یه سریال کره‌ای به طرز سرزده‌ای خودش رو رسوند بهم کلن 6 تا دی‌وی‌دی بود قسمت اول همه چیز دست آدم می‌اومد قضیه 4 تا پسر دبیرستانی بیلیونر بود که تو یه مدرسه بچه‌های دیگه رو اذیت می‌کردن تا این که دختری فقیر به طرز ژانگولرآنه‌ای می‌آد تو این مدرسه بچه پولدارا و دوتا از پسرای پولدار عاشقش میشن همزمان و اینا موضوع فیلم و پسرای بااین‌که‌کره‌ای‌ولی‌بانمک فیلم خوراک دخترای 13 14ساله‌س و بهترین جایگزین برای کتابای مودب‌پوره اگر فکر کردید که تا اینو دریافتم لبخند آدم بزرگانه زدم و دی‌وی‌دی رو از دستگاه در آوردم سخت در اشتباهید نه تنها این کارو نکردم بلکه همشو تو سه روز دیدم هر اپیزودش حدودن یه زندگی بود کلی تعجب کرده بودم که چطوری 4 تا اپیزودش رو تو یه دی‌وی‌دی جا دادن حاضرم شرط ببندم فیلمنامه‌ی فیلم رو یه هندی نوشته بود.همه کاری کردن تا جلوی پای دختر پسر فیلم سنگ بندازن از لحاظ کشش فیلم و اینا از مادر بدجنس تا ازدواج زورکی و سرطان و ضربه مغزی و فراموشی و حدودن 4 5 بار هم قهرمان دختر داستان در آستانه‌ی غرق شدن در دریا قرار گرفت همه اینا رو گفتم که به این جا برسم من کشف کردم که کره‌ای‌ها زبان ندارن منظورم یه زبانیه که از کلمه‌ها و جمله‌ها تشکیل شده باشه برای اونا همه چی آوائه مثلن آ میاماااااااا هامیووائهههههههههه حدود یک ساعت این آواها بدون این که نفس بگیرن رو می‌گن و می‌شه یه کلمه "بله" بعد یه کوچولو مثلن سامیانوآاااا می‌شه داری می‌ری درو ببند مواظب باش از خیابونم رد می‌شی اول سمت راست رو نگاه کن بعد سمت چپ. خلاصه که کره‌ای هم نشدیم. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-4330026824814525719?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/4330026824814525719/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=4330026824814525719&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/4330026824814525719'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/4330026824814525719'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/08/890514.html' title='890514'/><author><name>Diis.ignotis</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00171822744035794811</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_UZKd4QfH-Nw/SxZMncz8edI/AAAAAAAAADw/Aa_WhZICugo/S220/diisignotis-128.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-750109019973335638</id><published>2010-08-01T13:56:00.000-07:00</published><updated>2010-08-08T15:03:20.889-07:00</updated><title type='text'>کجاس ننم...بگه گلم...</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زندون ِ و...مرد و هزارتا دردش...زندون ِ و... مرد ِ و عمق صبرش...طاقت بيار ننه؛ خدا کريمه...نه مرخصي ميدن ننه، نه مشروط...انگار فعلا راه چاره همينه...صبر کني کـــنج انفرادي...بسازي و کمي دوام بياري...وکيلت زير هشته؛ آزاد شه پيگير ميشه...قول داده؛ حرفش حرفه...گفتن که آزاد ميشه...اگر که جوگير نشه، رجوع کنه به قانون...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هرباري که تو زندون...يه عده اعتصابن...دست و دلم ميلرزه...يا وقتي حکمي مياد...ميگم اي داد ِ بيداد...جوونهاي مردمن...نصفي که پرپر شدن...بقيه هم خرابن...معلم ِ مدرسه...دانشجوي اخراجي...ستاره دار؛ تعليقي؛ انصرافي...ننه قلبم گرفته...تو که صبور و ساکت...اون دخترا رو بگو...شيدا نظربهاري...قيافش هم قشنگ بود...بقيشون يادم نيست...يکي دوتا نبودن...گفتن کتابخون شدي؛ به لطف انفرادي...اينا شعور ندارن...آدم ِ پشت ِ ميله...فکرش بزرگتر ميشه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ننه بيرون ساکته...آتيش؛ زير خاکستر...هوا هم خيلي گرمه...کولرمون که سوخته...پنکهه هم خرابه...نخواستم که درست شه...گفتم به يادت باشم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;[نشون به اون نشون که...عرقگیر سفیدت...همیشه خیس آبه...]&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-750109019973335638?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/750109019973335638/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=750109019973335638&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/750109019973335638'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/750109019973335638'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='کجاس ننم...بگه گلم...'/><author><name>Alee S</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-1119405180654935683</id><published>2010-07-30T14:11:00.000-07:00</published><updated>2010-08-08T15:05:41.437-07:00</updated><title type='text'>در جستجوی زمان از دست رفته...</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زمان آن چيزي نيست که ساعت نشان ميدهد. ساعت معياريست براي تنظيم مراودات اجتماعي و فردي در يک جامعه. براي هيچ انساني «هميشه» يک دقيقه شصت ثانيه نيست. يک ساعت هم. يک روز هم. يک ماه و يک سال هم. سير خطي زمان هرگز هميشگي نبوده و نيست. براي دو انسان متفاوت که به طريق اولي اينطور خواهد بود. سير خطي زمان تنها در شمارش واحدهای زمانی ممکن است. در واقع واحدهای زمانی، ابزاري اند که - در بهترين حالت ممکن - تنها قرار است گذشت زمان را ملموس تر کنند. با تعريف مفهوم زمان ارتباطي نداشته و نخواهد داشت؛ مگر آنکه ساعتهايي ساخته شوند تا با دريافت دروني هر کس نسبت به تغيير شرايط، هماهنگ باشد. کيست که باور نداشته باشد زمان در شادي ها با سرعت بيشتر و در انتظار و تنهايي کندتر سپري ميگردد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;عمر ما نيز بالتبع، دريافت دروني ما از سير تحولاتي است که نسبت به آنها [در طول زمان] آگاه شده ايم؛ تاريخ تولد و سن و سالي که براساس شناسنامه محاسبه ميگردد، تنها معياريست براي هماهنگي ساير قراردادهاي اجتماعي [نظير اخذ گواهينامه رانندگي ، سربازي رفتن و...]. هيچ دو انسان هم سني دريافت مشابهي از زماني که بر آنها گذشته است نداشته و نخواهند داشت. دنيا پر از پيرمرد/زن هاي بيست ساله و کودکان هفتاد ساله است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمان و عمر، مفاهيمي شخصي و غيرقابل تعميم است. استفاده نابجاي سال، ماه، روز، ساعت، دقيقه، ثانيه و... به جاي مفهوم زمان، انسانها را دچار اين اشتباه کرده است که مثلا بيست سالگي اتفاقي است عام که براي هر شخصي که به ميزان بيست سال از تاريخ تولدش بگذرد، اتفاق مي افتد. واضح تر آنکه «سن» آن چيزي نيست که اعداد محاسبه شده براساس شمارش واحدهاي زماني سپري شده از تاريخ تولد فرد، نشان ميدهد. يا اگر «سن» اين است، پس بيست سالگي فقط قرار است نشان دهد از تاريخ تولد فرد، چند واحد زماني گذشته است ولاغير.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چکيده آنکه هر کس تنها خودش ميداند چقدر عمر کرده است و در دنيا هيچ دو نفري هيچگاه هم سن نبوده و نخواهند بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن یک: عنوان مطلب نام کتابی از مارسل پروست است که تنها به دلیل زیبایی انتخاب شده است و ارتباطی با متن ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-1119405180654935683?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/1119405180654935683/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=1119405180654935683&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/1119405180654935683'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/1119405180654935683'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/07/blog-post_30.html' title='در جستجوی زمان از دست رفته...'/><author><name>Alee S</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-1089543449068581182</id><published>2010-07-28T05:26:00.000-07:00</published><updated>2010-07-28T05:51:56.330-07:00</updated><title type='text'>آموزه های ِ کلفت زندگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;بچگی ها استعداد عجیبی داشتم توی شناخت نقطه ضعف آدم ها / توی دستکاری ِ تعلقات مهم ِ زندگی شان !&lt;br /&gt;مثلا خوب می دانستم مهم ترین تعلق زندگی ِ پدربزرگم آن پیپ ِ چوب تراش ِ دست سازش است ، فقط به آن عادت دارد و با آن می تواند خوب دود کند / می دانستم با ارزش ترین قسمت زندگی دایی ام لحظه هایی است که آن عکس سه در چهار توی جیب ِ کیفش را قایمکی دید می زند ، عکس دختری بود که دوستش داشت نگاهش می کرد و می خندید / یا مثلا می دانستم دختر همسایه مان جانش در می رود برای آن یک دانه رژ صورتی رنگی که نمی دانم عمه اش برایش از کجا سوغات آورده بود !&lt;br /&gt;تهش اینکه خوب فهمیده بودم چه طوری می شود از آدم های اطرافم باج گیری کنم / تمام فایده وهدف و معنی ِ این باج گیری ها هم برای دختر بچه یی به سن و سال آن موقع های من میشد نگه داشتن چند ساعت بیشتر آدم ها توی ِ خانه مان !&lt;br /&gt;زندگی به من نشان داده بود همه ی آدم ها چیزهایی دارند هر چند کوچک ، که اگر کسی دستشان بزند ، اگر کسی گروگان شان بگیرد ، دلشان تنگ می شود / مغزشان درگیر می شود و یک چیزشان گیر می کند! / فهمیده بودم همه ی آدم ها چیزهایی دارند که حاضر نیستند جایی جایشان بگذارند . &lt;br /&gt;همین میشد که موقع رفتن / یک کمی قبل از تعارفات آخر، کیف دایی ام را ، یک چیز مهم مهمان ها را یا حد آخرش پیپ پدربزرگم را بر می داشتم و توی پنهانی ترین جایی که بلد بودم مثل جیب ِ مانتو های مادرم یا پشت ِ کمد قایمشان می کردم و بقیه تا می آمدند و پیدایشان کنند دیگر دیر شده بود و مجبور می شدند که بمانند / آدم ها حتی نزدیک ترین هایشان هم دوست ندارد بدون متعلقات مهم شان از خانه ی آدم برود ! &lt;br /&gt;بعد ترها که زندگی درس هایش را زورکی و کلفت&amp;nbsp; به آدم می آموزد به من هم یاد داد که هر چقدر هم با استعداد باشی / ترفند هایت به زودی رو خواهد شد ! مهم دانستن نقطه ی ِ ضعف آدم ها نیست مهم قسمتی از نقطه ضعف زندگی ِ آدم ها بودن است / زندگی به من یاد داد باید عکس توی کیف آدم ها بود نه کسی که به عکس های توی کیفشان دست می زند ! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-1089543449068581182?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/1089543449068581182/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=1089543449068581182&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/1089543449068581182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/1089543449068581182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/07/blog-post_28.html' title='آموزه های ِ کلفت زندگی'/><author><name>تـــــــ</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05352843373569395719</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-8622842843533564534</id><published>2010-07-27T02:59:00.000-07:00</published><updated>2010-08-13T03:32:13.736-07:00</updated><title type='text'>کجاس آقام...بگه پسر...‏</title><content type='html'>اين روزِ روز...که شغل و کار...دغدغه هر پسر و دختريه...که شاغلي تو عطاري، پارتی میخواد...راننده ‏آژانس شدن، ضامن و ضامنه ميخواد...غذا خوردن تو رستوران، تراول و سفته ميخواد...زن گرفتن، تخم ِ بزرگ؛ ‏خايه هاي گنده ميخواد...عاشق شدن ديگه چيه؟ عاشقي رو بذار کنار...بکش بيرون از اين افکار...که چن سالي ‏کار میکنم...پول و پله جور میکنم...شرکتکي وا میکنم...تا اون موقع...معشوقه ات هم بزرگ شده؛ خانوم ‏شده...شوهر کرده؛ توله داره...دومیش هم تو راه داره...نيگاش کني، دق ميکني...ياد قديم، سر ميخوره توي ‏جونت...پريشوني؛ دربه دري....سر به بيابون ميذاري...‏&lt;br /&gt;‏...‏&lt;br /&gt;همين الان، مثِ یه مرد، بذار برو...‏&lt;br /&gt;‏[نشون به اون نشون که ما؛ پريروزا...تو خیابون؛ جنب همين قصابي ِ آقا رضا...چشم تو چشم شديم؛ ‏وامصيبتا...]‏&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-8622842843533564534?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/8622842843533564534/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=8622842843533564534&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8622842843533564534'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8622842843533564534'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/07/blog-post_27.html' title='کجاس آقام...بگه پسر...‏'/><author><name>Alee S</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-8611958740361190300</id><published>2010-07-25T22:12:00.000-07:00</published><updated>2010-07-25T23:14:34.178-07:00</updated><title type='text'>متن هایی برای هیچ</title><content type='html'>مطالعه ی  چندین و چند ساله ی بنده بر مینیمال نویسی و به طور کلی تر در کرسی شعر نویسی ، حقیر را بر آن داشت که چندین اصل کلی ِ گل واژه نویسی را  به استحضار ملت برسانم باشد که ره توشه ی آیندگان شود:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: georgia; font-weight: bold;"&gt;1. بددهن باشید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هدف از نوشتن ، تنها و تنها عقده گشایی است پس با احوالپرسی با عمه ی ملت و استفاده از واژگان رکیک ، هم خود و هم مخاطب را به لذتی والاتر برسانید ، اصولا اگر سوژه هم جایی برای نوشتن از آلات تناسلی و زنای ذهنی مخاطب نداشت ، شما با اندکی زیرکی می توانید آلات را در نوشته تان فرو کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثال :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; نوشته ی باکره : &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دم را غنیمت شمار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نوشته ی آلتین :&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کـــون لق گذشته&lt;br /&gt;کــــُس ِ خوار ِ آینده&lt;br /&gt;وقتی که همیشه حالــــی برای کـــردن هست&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;2.روی موج سوار شوید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در وبلاگستان اصولا هر چند وقت یک بار ، یک سوژه ، کشف می شود و تا وقتی که به طور کاملا حرفه ای جــ.ــنـــده نشده و به گاه نرفته است ، مورد استفاده قرار می گیرد ، به این سوژه ها دقت کنید ، از آنها بیرون نکشید و هر چیزی که راجع به آنها به ذهنتان می رسد بنویسید ، مخاطب اصولا خسته است و به شدت از این سوژه استقبال می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلا در گذشته فحش دادن به فرهاد جعفری مد بود ولی طی چند وقت اخیر می توان به  : زنا و زلزله ، آرنج و بیضه ، جواد خیابانی ، گشت نسبت ، آزاد سازی خرمشهر و عدم آباد سازی آن توسط مسئولین و هزاران سوژه ی بامزه و یخ دیگر اشاره کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;3.به مقدسات رحم نکنید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تجربه ی زندگی در میهن عزیز ، ناخودآگاه انسان را نسبت به عمه ی ائمه و هر گونه مقدساتی مشتاق می کند&lt;br /&gt;در اجابت مزاج بر هر چیز بزرگ و مقدسی لذتی هست که در هفتادسال عبادت نیست ، پس با بازکردن سرشوخی با خدا و متعلقات ، به حضرت باریتعالی صمیمی تر شوید و خود را مقرب تر کنید.&lt;br /&gt;مثال :&lt;br /&gt;من اگه خدا بودم و محاورات پیامبر کذاب و .....&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;4. از اعتماد به نفس کاذب رنج ببرید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگر در زندگی واقعی خود ، هیچ گهی نیستید چه باک؟&lt;br /&gt;با گنده گوزی و ریدن بر دیگران در وبلاگتان ، انتقام تمام تحقیرهای زندگی را بگیرید. اصلا همان طور که ویرجینیا ولف می فرمایند : ادبیات نسخه ی دوم از واقعیت نیست ، از آن کثافت یک نسخه کافی است.&lt;br /&gt;البته اطلاق واژه ی ادبیات به نوشته هایتان اندکی مزاح  میباشد  ولی اعتماد به نفس کاذب برای همین مواقع است و هر کسی که از نوشته هایتان ، هزار ایراد نگارشی ، املایی ، مفهومی گرفت یک سرخورده ی اجتماعی عقده ای و  حسودی  در حال گـــه اضافه خوردن است&lt;br /&gt;مثال :&lt;br /&gt;همین متنی که در حال مطالعه ی آن هستید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;5. گاهی به خود برینید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;زیاده روی در استفاده از اصل شماره ی چهار ممکن است ، مخاطب را اندکی فراری داده و ماهیت پلید شما را برای دیگران آشکار کند&lt;br /&gt;برای جذب مخاطب و حال دادن به آنها ، هر از چندگاهی از زندگی تخــمی خود شکایت کنید و خود را فرت و فرت سرزنش کنید&lt;br /&gt;واکنش احتمالی مخاطب کامنتهایی با مضمون :" الــــهی" یا  "بمیرم واست" و  یا "اصغر جون چی شده ؟ الان بهت زنگ می زنم با هم حرف بزنیم" از سوی جنس مخالف(در اینجا جنس لطیف) و " me too"  از سوی جنس موافق است که باعث تلطیف فضا وجلب توجه  بیشتر به سمت شما می گردد .&lt;br /&gt;مثال :&lt;br /&gt;همین متنی که در حال مطالعه ی آن هستید.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="font-family: lucida grande;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;توجه :  &lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family: trebuchet ms;"&gt;این نوشتار درباره ی کرسی شعر نویسی خرد است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-8611958740361190300?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/8611958740361190300/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=8611958740361190300&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8611958740361190300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/8611958740361190300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/07/blog-post_25.html' title='متن هایی برای هیچ'/><author><name>Abestanioos</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12646287957162012895</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-2372853034222468914</id><published>2010-07-23T05:36:00.000-07:00</published><updated>2010-08-13T03:31:53.914-07:00</updated><title type='text'>کجاس آقام...بگه جـَـوون...</title><content type='html'>اون روز...همون روز... که روزش خــــــیلی روز بود...آفتابش، چاک کیون و ...سردی ِ سرماش، مغز استخون...جامد و جنبندش هم فرقی نداشت... میگایید... مردی هنوز یک کــَــمکی ارج و قرب و...مردونگی...ای بگی نگی...عزت و احترامی داشت...&lt;br /&gt;[ نشون به اون نشون که هیچ مردی واس خاطر دو سیر گوشت التماس نمیکرد...خوردنی و کردنی ]...&lt;br /&gt;آره...همون روز...چرک و کثافت مدال افتخاری بود... تنگ ِ جوراب...زیر ناخن...مـــــــرد جماعت...مو فرفری...درست مث ِ پشم ِ سینه...شامپوی مرد، تاید ِ لب ِ تشت ِ حموم...سیبیل سیاه...قواره دار...جلا داده...نه که آلت ِ دست ِ یه مشت سوسول زاده...امروز بلند...فردا کوتاه...نوکش پایین...زیرش بالا...&lt;br /&gt;زن جماعت، نشسته بود...بانک و مترو و مریضخونه توفیر نداشت...زن جماعت نشسته بود...صندلیا پر نمیشد تا که زنی ایستاده بود...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-2372853034222468914?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/2372853034222468914/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=2372853034222468914&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/2372853034222468914'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/2372853034222468914'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/07/blog-post_23.html' title='کجاس آقام...بگه جـَـوون...'/><author><name>Alee S</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_TtW2B8vbHOc/S5upISAp2cI/AAAAAAAAADI/dRrsXuPeof0/S220/n1265988291_901.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-4039432763556675571</id><published>2010-07-22T08:56:00.000-07:00</published><updated>2010-07-22T08:56:00.870-07:00</updated><title type='text'>من یه مشت سربازم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آموزشی جای عجیبیه. خیلی عجیب. مخصوصا اگه ارتش باشه. اونجا غرورتو زیر پات میزارن و میگن هرچی بودی بیرون از اینجا بودی واسه خودت و این حرفا. حتی اگه از من بپرسی میگم غرورتو جای ماتحتت میزارن تا زیر پات. اون روزای اول هرکی از کنارت رد میشه بهت میگه بوی واکسن میاد. خب این هم خودش از سلسله مراتب قرار دادن غرور در قسمت تحتانی هست. اصولا آدمی نیستم که زیر بار زور برم. پس&amp;nbsp;به هرکس که بهم میگفت بوی واکسن میاد، توضیح میدادم که ببین دوست عزیز، من بیشتر از یک سال هست که از مراحل کاغذ بازی و اعزامم گذشته و خب طبیعتا بوی واکسن نمیاد. اما نمیدونم چرا طرف در طی توضیحات من لبخند تخماتیکی به لب داشت و آخرش هم باز میگفت "ببین داداش، بوی واکسن میاد" و میرفت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آموزشی جای عجیبیه. اونجا بهت میگن چیز یغلوی. نه این که روم نشه اسمشو کامل بگم‌ها، نه. اونجا آقای عقیدتی سیاسی اینجوری میگه اینو. ما بهش میگیم: تیپولوووو (به معنای تـُپـُـلـَک - با عشوه). آقای عقیدتی سیاسی مرد خوبیه. صداش رو بلند نمیکنه و بچه ها هم ازش راضین. خدا ازش راضی باشه. بچه های عقیدتی سیاسی و امام جماعت خیلی با مرامن. اونا حتی نمیزارن کسی تو هوای به این گرمی از نمازخونه بیرون بره و گرمازده بشه. تا وقتی ناله های امام جماعت تموم نشده، بچه ها از در نمازخونه بیرون نمیرن. یعنی نه اینکه بخوان برن‌ها، نه. نمیتونن برن. یه نیرویی جلوشون رو میگیره. یه نیروی معنوی. حالا من که ندیدم ولی یه عده بر این عقیده‌ن که این نیرو اسمش هست دژبان. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خدا خیرش بده سرگروهبان خ.الف رو. بر عکس فاملیش خیلی هم بد اخلاق هست. اما بچه بامرامیه. یه روز که خیلی هم گرم بود، قبل ناهار بیشتر از پنجاه و سه تا بشین پاشو بهمون نداد و ما هم ازش تشکر کردیم. شبا هم قبل خاموشی حداکثرش ده دقیقه بشین پاشو و پامرغی میده که ما بچه ها ممنونش‌ایم. حتی یه بار هم کمر خودم گیر کرد به پیچ تخت و کلی خون اومد. اونجا من به اون جمله ی معروفی فکر کردم که اراده‌ام رو داده بودم دستش. اون جمله ای که تو تموم سختی‌ها به کمکم میومد: "ما قراره اینجا مرد بشیم". به این جمله فکر کردم و ادامه دادم. بشین ... پاشو ... بشین ... پاشو .... . خلاصه که سرگروهبان خ.الف بچه بامرامیه. یه بار هم یکی از بچه ها که تو پاش پلاتین گذاشته بود، بعد از کلی بشین پاشو و توکل به اون جمله ی معروف، متاسفانه تحملش تموم شد و در اومد گفت سرکار من پام پلاتینه. سرگروهبان هم که خدا خیرش بده گفت اشکال نداره، تو شنا برو. سرگروهبان حتی با بچه ها شوخی هم میکنه. تیکه کلامهاش اینان: "بیشین پسر، میزنم تخمات بترکه ها" یا&amp;nbsp; "همچین میزنم که دندونات بریزه تو دهنت". سرگروهبان تا حالا نزده تخمای کسی بترکه و نزده دندونای کسی بریزه تو دهنش. از این رو هست که من حدس میزنم اون با بچه ها شوخی میکنه و میخواد روحیه ی بچه ها رو بالا ببره. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اونجا همه فکر و ذکرشون ماهاییم. سرگروهبانها میگن هر اتفاقی که افتاد بیاین به ما بگین. جناب سروان که فرمانده گروهان هست هم همینو میگه. میگه بیاین به من بگین. یکی دو باری هم که فرمانده گردان برامون حرف زد، نظرش این بود که بیاین همه چی رو به من بگین. از اونطرف هم که بچه های بامرام عقیدتی سیاسی هستن که ازمون درخواست میکنن همه چی رو به اونها بگیم. اون روزای اول من تحت تاثیر این همه توجه و اهمیتی قرار گرفتم که اینها به ما میکردن و میدادن. اما کم کم متوجه شدم که ارزش والای انسانی هست که اینها رو اینطور متعهد میکنه با ما مهربون باشن و محبت بورزن. حتی فرمانده گروهان همیشه اینو میگه که ما با هم مثل برادریم. خیلی از بچه ها اشک تو چشماشون حلقه میزنه. همین چند روز پیش هم ناهار که آوردن کباب بود. نفری یه سیخ دادن که بچه ها با به به و چه چه اونو خوردن. چند دقیقه بعدش سروان داد زد بیاین به خط شین یه سیخ دیگه هم بگیرین. به خط شدیم اما کلا به ده بیست نفر یه سیخ دیگه رسید و بقیه مون رفتیم پی کارمون. یک ساعت بعد هم سروان باز به خطمون کرد و توضیح داد که اینجا ما همه برادریم و یک خانواده. اگه کسی پرسید امروز چند سیخ خوردین، میگید چی؟ ما هم گفتیم چی؟ اونم گفت میگین دو سیخ خوردین. ولی ما که دو سیخ نخورده بودیم. اما احساس مسئولیتی که نسبت به خانواده مون داشتیم، بهمون اجازه نمیداد که نگیم دو سیخ خوردیم. پس همه با هم همدل و یکصدا فریاد زدیم بله جناب. موقع نماز هم یکی از بچه ها که تو آبدارخونه بود یه شایعه ای رو پراکوند و اون این بود که بچه های مسئول غذا با سیخای اضافی تو سر و کله ی هم میزدن. اما این شایعه ای بیش نبود و ما باور نکردیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آموزشی آدم دوستای زیادی پیدا میکنه. مثلا بغل آبخوری. وقتی مسئول یخ که بهش میگیم ملکه ی یخی ساعت ده و نیم صبح یخ ها رو میاره و میندازه تو تانکر، همه ی بچه ها هدفشون یکی میشه و به سمت تانکر میرن. اونجاست که رفاقتا شکل میگیره. اونجا که یکی سرش به سر اون یکی میخوره موقع آب خوردن. سرشون به هم میخوره و به هم میخندن و دست میندازن رو شونه های هم و دوستیشون تا ابدیت ادامه پیدا میکنه. یا سر همون تانکر که به بغل دستیات میگی پاهاتو بگیرن که تو مثل مرد عنکبوتی از بالا چپکی آب بخوری. اونجا که تو هم این کارو برای اونا میکنی، رفاقتی شکل میگیره که در نوع خودش بی همتاست. یا وقتی که بوق سگ از خواب بیدار میشیم و تختامون رو آنکارد میکنیم. اونجا با اولین نفری که میبینیمش عهد میبندیم که این عمل رو دو نفری انجام بدیم. یکیمون اینور تخت یکیمونم اونور. میکنیم و با هم میخندیم. بعضی وقتا هم اتفاقای جالبی در نوع خودش می افته. یه بار محافظ تخت یکی از بچه های طبقه بالا (تخت بالایی)&amp;nbsp; که از جنس آهن آبدیده هست و یه هفت هشت کیلویی وزن داره، خورد تو سر یکی از بچه های طبقه پایینی و دوستیشون اینجوری شکل گرفت. دست انداختن رو شونه های هم و از دیده ها نهان شدن.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آره. آموزشی جای عجیبیه. شاید یه روز هم نوبت شما بشه. شاید یه روز هم شما این دوران خوب رو بگذرونین و یاد حرفای من بیفتین. اون موقع‌ست که میفهمید چرا تعداد قابل توجهی از اطرافیانتون که تجربه ی این دوره رو داشتن، تو روی کچلتون وایمیستن و با یه لبخند تخماتیک میگن: آموزشی آدم رو مرد میکنه! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-4039432763556675571?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/4039432763556675571/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=4039432763556675571&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/4039432763556675571'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/4039432763556675571'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/07/blog-post_22.html' title='من یه مشت سربازم'/><author><name>Hectorist</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02625828408463157725</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_VaNEx3034fE/SvNPW9AnWTI/AAAAAAAAAAM/YdpA23WPk9E/S220/img.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-6321582837865087770</id><published>2010-07-18T07:32:00.000-07:00</published><updated>2010-07-18T07:48:21.989-07:00</updated><title type='text'>داستان آ فـــــــــ ـرینش ،  روایت اون وری</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هوا شرجی و خفه , زمین ، ساکن  و  خدا بغضی در گلوی  بندگان بود  که  روزی اقلاً سه بار می شکست.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;مشکل اصلی خدا این بود که هیچ وقت از گلو بالاتر نمی رفت که برسد به سر بنده هایش  ، برود توی مغزشان و  آنهارا اهل یقین  کند از بس که زور  می زدد بخزد پایین  توی قلب بندگان و آنها را تطمئن القلوب کند، ولی متاسفانه عن تر از این حرفها بود  ،  به همین خاطر همیشه در گلو گیر می کرد و بغض می شد و می شکست ، گاهی هم که حرصش می گرفت از راه فرعی می رفت پایین تر از قلب ، خیلی پایین تر ، و چوبی در ماتحتشان می شد.&lt;br /&gt;مشکل از جایی شروع شد که پروردگار دیگر حس بالا آمدن نداشت و همان پایین جا خوش کرد ، برای همیشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-6321582837865087770?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/6321582837865087770/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=6321582837865087770&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6321582837865087770'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6321582837865087770'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/07/blog-post_8264.html' title='داستان آ فـــــــــ ـرینش ،  روایت اون وری'/><author><name>Abestanioos</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12646287957162012895</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-153761253933503751</id><published>2010-07-18T03:52:00.000-07:00</published><updated>2010-07-18T04:35:18.036-07:00</updated><title type='text'>گه گرفتگی</title><content type='html'>مانیتور ابلهانه به من خیره شده، اما از دستان من معجزه نمی‌بارد. من چیزی ندارم بگویم، هیچ وقت نداشتم. همه‌اش حرف‌های صد تا یه غاز. همه‌اش آشغال. بچه که بودم، نقاشی بلد نبودم بکشم، مادرم برام دفتر ِ فیلی خریده بود و مداد و آبرنگ و کوفت و کمی هم زهرِ مار. اما من می‌گفتم که می‌توانم آشغال بکشم.&lt;div&gt;این حرف به قدری مادرم را تحت تاثیر قرار داد که با خودش بردتم کلاس طراحی‌ای که می‌رفت. یادم هست قیافه‌ی استاد را موهای سفید، ریش‌های سفید، شاگردهای گنده. اسبهای مجسمه. من که نقاش نشدم. بعداً رفتم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که در خیابان حجاب بود. آنجا یاد گرفتم هواپیما بکشم و روش بنویسم یو اس آرمی.  آرمی هم نمی‌دانستم یعنی چه، اهمیتی نداشت، هنوز هم ندارد.  غرب زده شدم. اما تولید آشغال هیچ وقت در ذهن من متوقف نشد. مثلاً من نینجا ترتلز را می‌کشیدم، که واقعاً آشغالند و خودم هم دوناتلو بودم که آشغال ترین ِ از میان ترتلز بود. چون برادرم زودترمیکلآنجلو را ورداشته بود که کمتر آشغال بود. یا مثلاً من بنز می‌کشیدم که همه می‌دانیم چقدر آشغال است. همه اش سرباز می‌کشیدم و ماشین پلیس پیش سرباز ها و یک پلیس که لباسش سبز نیست و آبی است. و عینک آفتابی می‌زند. حتما روی شیشه‌ی عینک می‌نوشتم ری بن. ری بن هم که آشغال است. ری بن را بزرگ می‌نوشتم تا اگر یک نفر دید نقاشی را، فکر کند که ایول! این بچه می‌داند ری بن چیست. لذا پلیس هیچ چیز نمی‌دید جز ری بن باید از آن یکی چشمش استفاده می‌کرد. آن یکی چشمش رو به تانک ها بود و آدمها سمت ری بن بودند. سرباز ها و ماشین پلیس.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;همین الان. این نوشته یک آشغال است اگر به یک نفر رفتگر آن را نشان دهید جارویش می‌کند می‌ریزد تو فرغون. ما یک همکلاسی داشتیم به نام فرقانی، بهش می‌گفتیم فرغون. یک بار یک پسر ی که تپل و بور بود اما علی رغم این خصوصیات خیلی فوتبالش خوب بود بهش گفت فرغون. فرقانی هم به او گفت مادر قحبه. بعد پسر تپل و بور کتکی به فرقانی زد که یکی از خصوصیاتِ آن خونین نشدن ِ صورت ِ فرقانی بود. پسر ِ تپل و بور خیلی مهربان بود. و پدرش هر روز ظهر می‌آمد دنبالش و تازه با فرقانی روی یک نیمکت می‌نشستند. من آن‌موقع ها مبصر بودم. و وقتی دعوا شد تنها گهی که خوردم این بود که آمدم کنار ایستادم تا فرقانی خوب کتک بخورد. فرقانی با من دوست بود. یکی از آشغال هایی که در دوران نوجوانی و جوانی تولید می‌کردم همین ترس  بود.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;الان، حس می‌کنم قوطی‌ام. قوطی خالی. قوطی خالی ِ رد بال که به شما بول می‌دهد. کی شیکاگو بولز یادش هست؟ اسکاتی پیپن؟ کلاههای شیکاگو بولز؟ صبح‌های جمعه؟ هان؟ هیچکس، چون آن‌ها همه آشغال بودند. چند دختر در زندگی من هستند ، در طول این سال‌هایی که فرق هرّ را از برّ می‌فهمم. از وقتی هورمونهایم باعث رشد و تعالی من و اعضای مربوط  شدند. این دخترها همگی آخرش به این نتیجه رسیدند که من آشغالم و فقط یک کیسه‌ی سیاه ِ بدجنس کم دارم برای اینکه برم توش و لم بدهم. مثلاً یکی از آشغال‌های این دورانم، هم هنوز بعد از بیس سال ترس است. همین ترس. ترس خوار من را گاییده. و دخترها از مردهای خوارگاییده بدشان می‌آید. منتهای مراتب ...&lt;/div&gt;&lt;div&gt;منتهای مراتب ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-153761253933503751?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/153761253933503751/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=153761253933503751&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/153761253933503751'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/153761253933503751'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/07/blog-post_18.html' title='گه گرفتگی'/><author><name>kasrZ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-6305541213061848861</id><published>2010-07-16T05:23:00.000-07:00</published><updated>2010-07-16T05:47:46.863-07:00</updated><title type='text'>پیشگیری بهتر از درمان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;دیروز متوجه شدم که پدر و مادرم هم مثل خودم با به دنیا اومدنم مخالف بودند ، بعد اگه الان نقش اول یه فیلم هالیوودی یا قهرمان یکی از شاهکارهای پائولو کوئیلو  بودم ، اون لحظه ی آگاهی از ناخواسته بودن، نقطه ی عطفی در زندگی پرفراز و نشیبم می بود و من رو با این واقعیت آشنا می کرد که خدا به خاطر هدفی خاص بنده رو به این دنیا دعوت کرده و من باید دنبال گنج شخصی خودم باشم و  زندگی ای هدفمند رو آغاز بنمایم و از این دست کرسی شعریات.&lt;br /&gt;ولی از اونجایی که من ، منم و  فقط و فقط  نقش اول منفعل و مفعول زندگی آلتی خودم هستم ، مثل هر آدم عادی دیگه ای به این نتیجه رسیدم که به  دنیا اومدنم رو مدیون بی دقتی والدین گرامی و یا یه چی دیگه تو همین مایه ها بودم و به زندگی مفعولانه ی خودم با اندیشیدن به این پرسش ادامه می دم که : فرزند ناخواسته عنه؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-6305541213061848861?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/6305541213061848861/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=6305541213061848861&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6305541213061848861'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/6305541213061848861'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/07/blog-post_16.html' title='پیشگیری بهتر از درمان'/><author><name>Abestanioos</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12646287957162012895</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-5041060296582746939</id><published>2010-07-14T01:55:00.000-07:00</published><updated>2010-07-14T02:33:51.053-07:00</updated><title type='text'>من يك عن هستم ، با كمال افتخار</title><content type='html'>گاهي كه احساس مي كنم ميزان روشنفكريت خونم پايين اومده يا مدتيه زخمهايي كه روح آدم را در انزوا مي نمايد خوب انگول نكردم ، سيگاري مي گيرانم و مي شينم به حساب كتاب كردن كه چه قدر در راه فرهنگ اين مملكت هزينه كردم؟ ،تا كجا براي تغذيه ي روحم حاضرم جلو برم و قرباني بدم؟ آخر اين قصه كجاست؟ انسان تا كي بايد رنج ببره يا بكشه با چي؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همون طور كه پيامبر مي فرمايند:حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا. منم مشغول محاسبه مي شم و به جنگي نابرابر با خويشتن خود مي نشينم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرين نمونه اش همين ديروز بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از اتمام امتحانات ، احساس كردم با توجه به اين همه فشاري كه به ماتحتم آوردم ، بعد از اين همه ريدن بي وقفه ، به يك تفريح و آرامش نسبي نياز دارم ، هر چند كه دردي است غير مردن آن را دوا نباشد و ما جماعت روشنفكر ذاتا" زاده ي رنجيم و&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد . ولي گاهي بايد خودمون رو گول بزنيم و پشت نقاب پوپوليسم مخفي شيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علي ايحال براي تسكين دردهاي خود ، با سي و پنج تومان پولي كه در حساب خويش داشتم وارد تهران شدم ( اصولا تفريحات من دو دسته اند : ورود به تهران و ورود به نت)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد در اين مدتي كه در اين خراب شده بودم پونزده تومن پول بليط يه تياتر خسته كننده ي عن در آر به نام كاليگولا ، چهار تومن پول مجله ي فخيم نافه ، شيش تومن پول سيگار و چهار تومن پول خريد كتاب واسه تولد يكي از دوستان دادم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آهان دوهزار و پونصد تومن هم پول كافه دادم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بله ، همون طور كه شما هم پا به پاي من متوجه شديد من حدود سي تومن رو فقط و فقط در راه ارضاي روح خسته م هزينه كردم و با حساب كردن پول خوراك و تاكسي و اينها ، الان تنها چيزي كه برام مونده تخمهام هستن كه مي تونن براي مدتي به عنوان وسيله ي بازي ، من رو سرگرم كنند و روح كماكان خسته ام رو به چالش بكشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر جوري كه حساب كنيد من از اين امتحان الهي سربلند بيرون اومدم و الان به شدت از خودم راضي ام و هدف از نوشتن اين متن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه كم كردن سوزش ماتحت ، بلكه آگاه سازي شما و ارائه ي يك الگوي مناسب لايف استايل و آشنا كردن شما عزيزان با زندگي قشر فرهيخته ي جامعه بود. افلا تبصرون؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2485934205563311778-5041060296582746939?l=ke-intor.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ke-intor.blogspot.com/feeds/5041060296582746939/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2485934205563311778&amp;postID=5041060296582746939&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5041060296582746939'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2485934205563311778/posts/default/5041060296582746939'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ke-intor.blogspot.com/2010/07/blog-post_14.html' title='من يك عن هستم ، با كمال افتخار'/><author><name>Abestanioos</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12646287957162012895</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2485934205563311778.post-3653140447178891409</id><published>2010-07-13T08:40:00.000-07:00</published><updated>2010-07-13T09:06:13.453-07:00</updated><title type='text'>مادربزرگ! نگاهت را</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt; &lt;p style="text-align: justify;" mce_style="text-align: justify;"&gt;۱- بنا  به حادثه، نیمه‌ی دوم برنامه‌ اخیر دیروز-امروز-فردا را تماشا کردم. اصولا  تحمل این برنامه برای من به شدت سخت بوده اما چون این بار جدا از کاسه‌  لیسی‌ها و شاخ و شانه کشیدن‌های مرسوم بود و به مسائل فرهنگی ( مسلما از  نوع تهاجمی) می‌پرداخت، دیدنی به نظر می‌رسید. دکتر! حسن عباسی، یکی از  تئوریسین‌های جریان احمدی‌نژادی  و از مشوقان شهادت‌طلبی به عنوان کارشناس  تشرف فرما شده بودند. فرمایشات گهر باری منتشر کردند که دریچه‌های بیشماری  را برای من محبوس در تاریکی روشن نمود. منی که غرق در سریال‌هایی شدم که  دانه به دانه از سال‌ها برنامه‌ریزی برای جنگ نرم و انزوای اسلام بیرون  آمده بودند. نمی‌دانستم شخصیت اول Kyle XY چون ناف ندارد و از جایی  ناشناخته افتاده زمین، از مبلغان داروینیسم و دشمن " صله رحم" - از احکام  پسندیده ما- است، اصلا وی قصدی جز براندازی "جامعه‌ی رحمی" نداشته بود و من  چه ناغافل . سریال Supernaturals (یا به قول دکتر سوپر نیچرال)  پرچم  دشمنی با جبرئیل و اسرافیل در سر دارد و نیچه از بنیانگذاران این سریال  است. اما چه بگویم از سریال‌های عشقی و خانوادگی؟ چه نرم نرمک سریال  Desperate Housewives  (که دکتر از ترجمه عنوان آن به فارسی شرم داشت!!!!)  تیشه‌ به ریشه‌ی وحدت انداخته و طلایه‌دار پلورالیسم دینی ست. تک تک این  خانم‌هایی که دله‌ی شوهر (نقل به مضمون) هستند، هدفی جز اشاعه‌ی پلورالیسم  دینی ندارند. وی معتقد بود که حتی  فیلم دعوت حاتمی‌کیا نوعی Desperate  Housewives به نمایش می‌گذارد، خب در آن فیلم هم تعدادی زن بودند و این خود  شروعی برای پلورالیسم است. سراغ سریال‌های فارسی وان هم رفت، سریال‌هایی  مانند ویکتوریا را (که به دقت مشاهده کرده بود) نسخه‌ای عوامانه‌تر از  اینگونه سریال‌‌های "زن‌های دله" دانست که تم اصلیشان بر پایه‌ی عشق‌های  مثلثی بودند (یعنی یک زوج رسمی و یک غیر رسمی). من به راستی نمی دانستم که  تمام مخاطبان بیشمار لاست تا حداقل نیمه‌ی لاست درگیر این بوده‌اند که در  مثلث عشقی چه کسی موفق می‌شود (البته سوالی که برای من پیش آمد این بود که  نمی دانم کدام یکی از شخصیت‌ها مثلث درست کرده بودند، احتمالا جک،  سایر و  کیت و جولیت، نه! چهارتا  شد) . فکر کنید! اسطوره شناسی، فلسفه، علم و  تاریخی که به خیالمان در هم تنیده شده در لاست، بازیچه‌ای بود برای این  مثلث عشقی. دکتر از Fring یا Flashforward چیزی نگفت، اما من شک ندارم که  این دو سریال را هم برای نفی وجود معاد -یکی دیگر از اصول دین ما- ساختند  تا بدین طریق چیزی از دین اسلام بین ما ایرانی ها معنی نداشته باشد. به هر  ترتیب، پس از چنین سخنان روشنگر، حیرت‌انگیز و انگشت به فلان‌جا آور،  دکترتیر نهایی را بر قلب گمراهان فرو کرد که "درد جامعه‌ی ما زنای ذهنی  ست". او معتقد یود سریال هایی که فارسی وان پخش می‌کند هدفی جز اشاعه‌ی  "زنای ذهنی" ندارند. چون در جامعه زنای جسمی کم است، این سریال‌ها به زنای  ذهنی دامن زده که منجر به خودارضایی می‌شوند. کلمبیا سریالش را به منظور  زنای ذهنی در ایران ساخته، نه چیز دیگر. برنامه‌ریزی برای براندازی نرم  نظام اسلامی از  طریق زنای دهنی را ببینید از کجا آغاز کردند و ما غرق د
