شهریور ۰۷، ۱۳۹۱

Three Days of Peace & Music

مرداد ۱۰، ۱۳۹۱

تحمیق توده ها

قضیه اینجاست که دادن حکم کلی همونقدر که احمقانه است، اجتناب ناپذیر هم هست، حالا اگه این حکم در مورد موضوعی به طور کلی احمقانه مثل روابط انسانی باشه، کل موضوع رساله ای احمقانه در باب حماقت میشه، به هر حال،حکم کلیِ امروز اینه: "انسان،فارغ از رفتار شخص دیگر، انتخاب می کند که چه حسی نسبت به او داشته باشد." اگر حس یک نفر نسبت به دیگری رو خطی ا فقی در نظر بگیریم که سمت راستش به عشق ختم بشه و سمت چپ ش به نفرت، و طبیعتا مبدا این خط هم بی تفاوتی باشه، این ماییم که با توجه به چیزهایی که دوست داریم از طرفمون به یاد بیاریم و چیزهایی که معمولا عمدا فیلتر می کنیم و از یاد می بریم، تصمیم می گیریم که کجای این خط افقی وایسیم،  مساله ی جالب اینجاست که انتخاب و فیلتر خاطرات و زاویه دیدی که نسبت  به طرف داریم ممکنه در طول شبانه روز و یا با توجه به حس و حالمون تغییر کنه  و در کمتر از یک ساعت از عشق به نفرت یا  برعکس برسیم،همه چیز به این بستگی داره که ما دوست داریم طرف روچه جوری ببینیم، و از اونجایی که سنجش احساسات به  روشی عقلانی اساسا بیخود و بی نتیجه است کل این نوشته از حیز انتفاع ساقط بوده و صرفا جنبه ی تزیینی دارد و هیچی دیگه.

فروردین ۱۵، ۱۳۹۱

ما در این بازی همه خیلی خریم

مسئله ی فلسفی ای که مدتیه ذهن بنده رو درگیر خودش کرده، تقریبا مسئله ی فلسفی ایه که از دیرباز ذهن خیلی های دیگه رو هم درگیرکرده بوده انگار، مثل ذهن پیتر ویر کارگردان ترومن شو، یا یوستین گردر نویسنده ی دنیای سوفی: این ایده که ممکنه همه ی ما شخصیتهای ساخته شده تو ذهن یه خالق برتر باشیم، شخصیت هایی که به جای زندگی مشغول فکریده شدن هستیم، اما مسئله ی فلسفی ای که ذهن بنده رودرگیر کرده اینه که اگر ما شخصیت های ساخته شده تو ذهن اون خالق برتر باشیم و اگر فرض کنیم تنها انسانهای روی زمین، این شخصیت ها هستند و وجود اجنه و یا سایر موجودات سایر کرات رو کان لم یکن تلقی کنیم و حیوانات و آبزیان و حشرات و غیره رو به عنوان موجوداتی که بدون منطق خاصی مشغول چریدن هستند برای خودشون فرض کنیم، باز هم خالق برتر رو با مشکل بزرگی مواجه می کنیم: ساختن شیش میلیارد (جمعیت انسان ها همینفدر بود دیگه؟) داستان برای شیش میلیارد (جمعیت انسان ها همون قدر بود دیگه؟، هار هار) انسان روی زمین. خب طبیعیه وقتی این همه شخصیت داشته باشی هر چقدر هم که خالق خلاقی باشی در نهایت زیر داستان سرایی می زایی و مجبور میشی چند خط داستانی مشخص رو با کمی دستکاری و این ور اون ور کردن برای همه ی انسان ها به کار ببری، اگه شما سریال 24 یا همچین سریال هایی رو دیده باشید متوجه می شید که خط کلی داستان همه ی سیزن ها همیشه یه چیزه و معمولا با کمی جا به جایی یه سری اتفاق روتین می افته، اتفاقی که انگار اجتناب ناپذیره،  به همین دلیله که بعضی وقتا که داستان زندگی یه نفر دیگه رو می شنویم یا از کشمکش های عشقی یه دوست باخبر می شیم با خودمون میگیم : عه، چه جالب، دقیقا همچین اتفاقی واسه من هم افتاده یا واسه همینه که پاشنه ی آشیل هومر اینقدر با چشم اسفندیار فردوسی مطابقه یا مثلا داستان مزرعه ی حیوانات که بر اساس انقلاب روسیه نوشته شده با کمی تحریف با انقلاب ایسلامی یا هر انقلاب دیگه ای قابل انطباقه، به هرحال این نظریه ی فکریده شدن، انسان رو با مساله ی جبر و اختیار و سایر مشتقاتش نیز درگیر می کنه که از حوصله ی من و طبیعتا شما و این مقال خارجه و بهتره با گذاشتن دربمون به ادامه ی داستان خودمون بپردازیم.

فروردین ۰۶، ۱۳۹۱

زهرا


.

فروردین ۰۴، ۱۳۹۱

پستی برای خروس همسایه

درِ اینجا را گِل گرفته‌اند، انگار عین در وبلاگ خودم که مدت‌هاست چیزی تویش ننوشته‌ام / دیروز کسری - همان مدیر اینجا را عرض می‌کنم - آمد مقادیری در یک جایی به ما رید که چرا کسی این وامانده را آپ نمی کند و فلان؟! بعد نتیجه‌اش شد اینکه من یادم آمد اینجا را هم می‌شود آپ کرد / مدت‌ها بود دلم یک جایی، بلاگی، صفحه‌یی، کوفتی می‌خواست که کسی نشناسدش بعد بیاید بگوید: آقا بیا اینجا بنویس، من راهت می‌دهم، نه اصلا محض رضای خدا آپ کن، نه بفرما یه چیزی بنویس دلت خالی شود / قسمت نشد / هیچکس نبود / آخر این شد که بیایم اینجا بنویسم / شش ماهی است که اساسا ننوشته‌ام و آنقدرها اتفاق افتاده که قد نوشتنِ لااقل بیست‌تا پست دراز حرف داشته باشم اما تصمیم گرفتم فقط آخریش را بنویسم / شاید چون از همه جدیدتر بوده، نزدیک‌تر بوده، تاثیرگذارتر بوده، عمومی‌تر بوده یا شاید به بقیه مربوط‌تر!
اخرین روز سال نود بد گذشت. البته سال نود از اولش هم برای ما چیز خاصی نداشت جز مصیبت اما روز آخرش دیگر سنگ تمام بود. اتفاق‌‌هایی افتاد که شما چون اولش را نمی‌دانید آخرش هم نباید زیاد برایتان جالب باشد. ته داستان را هم که برای کسی تعریف نمی‌کنند خالی خالی / اصولاً من یاد گرفته‌ام که در زندگی هیچ کاری را نباید خالی خالی کرد، این هم رویش.
ساعت شیش و نیم صبح بیست و نهم اسفند نود اتفاق افتاد و من چرا ساعت شیش و نیم صبح بیدار بودم؟ چون همسایه‌ی بغلی توی حیاطشان خروس نگه می‌دارد و خروس که چه عرض کنم از سگی که وقت جفت گیریش گذشته صدایش بیشتر است. حتماً از خودتان می‌پرسید من کجا زندگی می کنم که مردم تو خانه‌شان مرغ و خروس نگه می‌دارند؟ و حق باشماست، توی یک ده گنده! / بگذریم. خواب بودم و صدای خروس من را بیدار کرد. اول خودش را فحش دادم بعد صاحب مردم آزارش را بعد آمدم نت و بعدش ساعت ده و نیم یازده با چشم گریان رفتم توی تخت و احساس کردم من بدبخت‌ترین آدم این دنیا هستم و بعدش هی گریه و قطره‌های درشت اشک که از بغل چشمم می‌چکید رو این متکای لامصّب / و خب تا می‌آمد یادم برود و چشمم گرم شود و یک ساعتی خوابم ببرد، زرت صدای خروس تو گوشم راست می‌کرد که: کجا؟! خواب بی خواب هنوز همین جایی.
ظهر شد / شب شد و من با دو تکه لباس نازک که از شب قبلش تنم مانده بود تو تخت لولیدم و خودم را به این‌ور آن‌ور مالیدم بلکم چیزی عوض شود / حالم بهتر شود - که نشد / تصمیم گرفتم سریال جدید دانلود کنم، موزیک گوش بدهم، فیلم ببینم، از خروس همسایه انتقام بگیرم / کلّه‌ی فلانی را بِکنم، خودم را بکشم / نه، همسایه بغلی را شاید بکشم! اما هیچ کدام فایده نداشت / فقط شب شد و احتمالاً خودتان می‌دانید که این روزها چقدر طولانی است / یادم هست روز آخر که داشت می‌رفت تمام طول راه از دیباجی تا پونک با ترافیک ساعت پنج بعدازظهر سریع گذشت / آن نیم ساعت توی ماشین که من عین دیوانه‌ها گریه می‌کردم و خداحافظی، زود گذشت اما بیست و نه اسفند نود نه، تمام شدنی نبود!
ساعت نُه شب بود شاید ده / مهم نیست / آنقدری مهم است که هوا تاریک بود و من داغان / با چنان حجمی گریه کرده بودم که کورترین آدم از مسافت لااقل بیست متری می‌توانست بفهمد / منتظر بهانه بودم، یک چیزی که بزنم همه چیز را بیاورم پایین / برینم به خودم، اتاقم، زندگیم، حالا هر چیز ممکن / و این یکی هم زد افتاد و من هم شلوارم را همان پایین اتاق درآوردم و آن یکی را پوشیدم و اولین چیزی را که دستم آمد سرم انداختم و با ماشین زدم به خیابان / موبایلم یا به قول اینها تلفن همراه که نداشتم. نه که نبرده باشم، نه، دقت کنید! نداشتم! و ندارم مدتی ست / فقط کیفم همراهم بود و مدارک ماشین و خودم!
نیم ساعتی چرخیدم / تو کیفم پولی نبود، تو ماشین هم همین طور، وقتی عین دیوانه‌ها یکهو بزنید بیرون قطعاً وضع‌تان از من بهتر نخواهد بود / ماشین حدود ده دوازده لیتری بنزین داشت به گمانم / عقربه‌اش از پایین‌ترین خط هم پایین‌تر بود و من نسبتاً بی‌هدف تو خلوت‌ترین جایی از شهر که ممکن بود شب قبل از عید مردم عین زنبور تو هم نپلکند و نیش‌شان تو فلان جایشان باز نباشد می‌چرخیدم. حواسم به اطرافم نبود چون آدمی که حواسش به خودش نباشد و از حجم اشکی که از صبح ریخته چشم‌هایش تمام باز نشود نمی‌تواند خیلی حواسش به اطرافش باشد.
تو خیابان چیزی نبود یعنی تو ردیف مغازه‌های آن طرف خیابان لااقل / مطمئنم برای من با آن قیافه که زیرپیراهن شب قبل تنم بود و یک شلوار و کمربندِ  رویش و یک شال و بی‌پول، آن دست خیابان چیزی نبود. نه برای خریدن، نه برای دیدن، نه برای ایستادن / اما خودتان که می‌دانید، آدم است، خر است. گاهی اوقات تو زندگی بی‌دلیل می‌پیچد به راست، فرمان می چرخاند و نمی بیند و بعد پوغ! می‌کوبد تو ستون، ماشین یا حتی آدم بغلی و همه چیز را به گا می‌دهد و بعد خودش می‌ماند وعلامت سوال که: این از کجا آمد دیگر؟ یا به عبارت دیگر: این چه گهی بود که من خوردم و حالا قاشقش را کجایم ببندم؟
یکهو پیچیده بودم سمت راست / به ماشین بغلی کوبیده بودم / یعنی ماشین بغلی به من کوبیده بود / سمت راننده‌اش به سمت شاگرد ماشین من / مقصر بودم احتیاج به کروکی و افسر نداشت واضح بود آنقدرها که خودم هم می فهمیدم. راننده‌اش تنها بود. یعنی خودش بود و ماشینش، بغل دستی نداشت .
آمد پایین داد و بیداد / قیل و قال که: مگر کوری؟! / هنوز درست نفهمیده بود دخترم و ایضاً جوان / وقتی جلوتر آمد و از پنجره‌ی پایین داده نگاهش کردم و دید دخترم به وضوح ملایم‌تر شد. گفت: خانوم مقصری / نمی‌دانم چند سالش بود. سی و خورده‌ای شاید‌، معمولی / چیز خاصی نداشت که مثلا مشخصه‌اش باشد یا بزند توی چشم که من الان یادم باشد و بگوید و بشود توصیفش / گفت: خانوم لااقل بیا پایین ببین چی کار کردی؟
تصادف مهم نبود / مقصر بودن هم مهم نبود / همه یک جای زندگی‌شان مقصر هستند و مگر تا حالا جاهایی که مقصر نبوده‌ام چه فرقی داشته با مواقعی که بوده ام؟ / مهمش این است که آدم به گا نرود. وقتی که برود دیگر کجای ماجرا بودنِ خیلی‌ها فرق نمی‌کند. نمی‌توانستم از ماشین پیاده شوم. چرا؟ چون زیرپوشِ نازک از دیشبش تنم بود و شالم رویش و همین. وقتی از خانه زدم بیرون فکر نمی‌کردم با آن وضع ممکن است مجبور شوم جایی از ماشین پیاده شوم / من خر هستم، بله حق با شماست / حقم است، بله، این هم حق با شماست. سوال بعدی لطفاً!
گیر افتاده بودم. حالا با چه زبانی باید می‌گفتم: آقا من سر وضعم مرتب نیست، و بیا، بی‌خیال، کارت ماشین را بگیر و ببر تا بعد نمی‌دانم / مردک هی منتظر، زل زل من را نگاه می‌کرد / فکر کنم حتی شاید فکر کرد ممکن است من قصد فرار کردن داشته باشم.
چند ثانیه‌ای گذشت / همان چند ثانیه‌ی اولِ بعد از هر ماجرا و گه خوری بزرگ، همان طوری که به همه می‌گذرد. اولش بُهت، بعدش سیاهی، بعدش سکوت، بعدش دوباره ماجرا و حقیقت اینکه گیر افتادی اینکه شد /  دَر رفت باز. آدم که رد کند، تو گا که زیاد بماند، فشار که از یک حدی بیشتر بشود، آدم شاید حتی راضی شود خودش را بفروشد و از مخصمه‌ی یک جایی بزند بیرون و بگریزد / اینکه زندگی ول کند / اصطلاحی هست که می‌گویند: بکشد بیرون یا یک همچنین چیزی / آدم راضی می‌شود.
کار به حرکت عجیبی نرسید یا شاید نکشید. ادامه‌ش همان قدر بود که شالم را زدم کنار که: آقا جان ببین! چیز خاص قابل عرضی تنم نیست که بیایم پایین تو خیابان جلو شما و یک شهر بیاستم تا افسر بیاید و بگوید: مقصری! / این شماره را بردار، کارت هم می‌خواهی می‌دهم. آخرش نمی‌دانم مردک از من خجالت کشید، از خودش، از زنش که شاید توی خانه بود / وجدان داشت، خوب بود، غیرت داشت / دلش سوخت، مؤمن بود، باخدا بود یا دیدن سینه‌های نیمه برهنه‌ی من از زیر زیرپوش نازک، خیلی تحت تاثیرش قرار داد که سرش را انداخت پایین گفت: برو و ول کرد و رفت تا بعد بیاید سراغ خسارتش. نمی‌دانم اما هر چه بود، همان لحظه رفت. بیست و نه اسفند سال نود تمام به گاییش هنوز مانده، به گایی کل سال نود با جایش / حالم خوش نیست / پست هم نتیجه‌گیری خاصی ندارد تا آنجا که می‌دانم!

پانوشت: در ضمن علی گندو مدت هاست و امشب شاید می خواست اینجا را آپ کند که نوشتن من همزمانش شد/ خبر خوبش لاقل این است که می توانید منتظر یه چیز خوب باحال باشید.

آذر ۰۱، ۱۳۹۰

هاکی و راگبی و شهرمون

هستن جماعتی که ده سال مثلا در یک شهر خوشگل موشگل آمریکای شمالی زندگی کرده اند، و احساس کردن اونجایی شدن. یعنی وقتی باهاشان در خیابانهای شهر مذکور راه میروی، لاینقطع تعریف در دیوار خوشگل شهرشان را میکنند، میگویند این میدونمون ، ساحلمون، پارکمون، مالیاتمون، پرچممون... بعضا لاف میزنند در مورد تیم هاکی یا راگبی شان، از آن دست ورزشهایی که تا ایران بودن نمیدانستند روی چمن برگزار میشود یا توی آب؛ اما اکنون برای تیم ِ هاکی شهر مذبور یقه ی خود را جر ِ سرتاسری ای می دهند و جای شکی نیست که یکی از افتخارات زندگی شان تیم هاکی شان است، افتخار زنگ میزند توی گوش گوینده و شنونده، افتخار، افتخار...
لاینقطع غر میزند که این هندی ها برای پدرمادرهای سیاه ِ چرکشون درخواست مهاجرت میدن؛ کارشون هم یک سوم زمانی که که ایرانی ها باید تو نوبت باشن درست میشه، خیابون های خوشگل شهر رو برداشتند، ول میچرخند، دو سال از روزی که آمدن، یک دعوای زرگری با پسرشون میکنند میروند دادگاه میگند که پسر قلچماقمون ما رو از خونه انداخته بیرون، یاالله از من حمایت کنید، پول مالیات منی که این همه برای این مملکت زحمت میکشم میرود در جیب این مارمولک های هندی که میروند پول دولتی را به جیب پسرشان میریزند برای اجاره مثلا ! همه اش جنگ ِ زرگری. سر تکان میدهند، میگوید این ایرانی ها هم می آیند اینجا با ویزای توریستی، میمانند، مرده شور برده ها، کار رو برای بقیه که میخوان از راه ِ قانونی بیان سخت میکنند. یکی نیست بگه مگه چی تو ایران کم داری که این همه خفت و خواری رو حاضری قبول کنی پاشی بیای اینجا؟ چرا پناهنده میشند تا پاشون میرسه به غربت، غربتی ها. خفت و خواری را با حرص میگویند. ایمان دارن به این هنری که کرده ان پا شده اند آمده اند تا آمریکای شمالی و در آب و هوای خوب و یک حقوق مختصر از یک کمپانی که خون همه را در شیشه کرده میگیرند، زیر وام یک خانه ی مفید مختصر اسیر شده اند، چسبیده اند به رویای آمریکایی و خیال میکنند مردم در ایران خوشی زده زیر دلشان که حاضرند برند پناهنده ی یک کشور دیگه بشند. اگر باهاشان بحث کنی که خانوم جان، مردم در ایران جونشون به لبشان رسیده، میفهمی؟ میفهمی که آن سالی که من دنیا آمدم جمعیت ایران منفجر شده و الان همه اونهایی که اوایل شصت در ایران دنیا آمده اند کل بحران های یک دیکتاتوری پوپولیستی فاسد با اقتصاد رقت بار را باید تحمل کنند؟ جوابش به این حرفها اینه که آخه چرا روحیه ات رو با این فکرها خراب میکنی؟ یکم ورزش کن، برو پیلاته !
ایرانی بودن برایشان سخت است. یک دافعه و در عین حال چسبندگی خاصی نسبت به جماعت ایرانی دارن. یعنی در عین حالی که رادارهای پیدا کردن ایرانی شان در مغازه و رستوران و مستراح همیشه روشن است، یک مسابقه ی نهفته ی صامت با هم دارند. سر ِ اینکه کی زندگی اش از بقیه رو به راه تر است. اگر به این جماعت بگی که این دستاوردهایی که به دست آورده اند برایت هیچ ارزشی ندارد، با تو بحث میکنند که چرا ارزش دارد. به تو میگویند بچه ای نمیفهمی. از خودشان مطمئن هستند، اینقدری که خفه میشوی؛ سرت را می اندازی پایین و به بیرون ذل میزنی.

آبان ۰۸، ۱۳۹۰

یکیشم ما

آنجا نشسته بود در حالی که نمی فهمید آنها چه می گویند. تمامشان را پاک کرده بود. گفت من تمامتان را پاک کردم. پرسیدند چه؟ گفت با ریحان ها بودم ، می دانید که؟ با وجود ِ تمام ِ عشقم به ریحان باید قبول کرد یک سری از آنها را فقد گوسفندان می خورند. بعد همه با هم سه بار تکرار کردند بـــــع
جالب از کار در آمد. حیف ریحان ها آنجا نبودند که ببینند. همیشه موقعی که باید باشند نیستند. مثل ِ وقتهائی که از بد ِ روزگار به جای ِ ناهار املت دارید. املت کنار ِ پیچک ها در آشپزخانه مزه می دهد چون به هم می آیند. خودتان که بهتر می دانید. دختر داشت فکر می کرد که بس است هر چه دیوانه بودم، ازقضا دست ِ مادرش رفت زیر ِ سوزن ِ چرخ ِ خیاطی. قلبش ریخت. ریخت کف ِ آشپزخانه. نگاهش کرد. چیز ِ کبود ِ نفرت انگیزی نبود بلکه چیز ِ کبود ِ ترحم انگیزی هم نبود. یک چیزی بود ما بین ِ این دو. مثل ِ بین النهرین ، اما نه دقیقن همان. چرا سرتان را درد بیاورم؟ عذر می خواهم. چون مجبورم. وقتی که می بینید مادرتان دارد بیش از اندازه می خوابد باید بیدارش کنید وگرنه افسردگی ِ حاد می گیرد. این یک نظریه ی فردی/پزشکی/بهداشتی است که می توانید در صحتش شک کنید. زیرا ماهیت ِ مادر با خواب ِ زیاد تناقض ِ شدید دارد. پس باید کاری کنید که مادرتان بیدار شود. مثلن سر و صدا. خیلی کار ِ سختی نیست. کافیست با صدای بلند در حالی که سعی می کنید صدایتان شبیه داریوش باشد داریوش بخوانید. بعد مادرتان می گوید ســسس.
یک ســسس ِ بی رمق ِ افسرده . آنوقت است که باید عجله کنید و بلند تر بخوانید. بلندتر. اما طرف ِ مادرتان نروید چون رابطه یتان در این حد نیست. بعد شاید اتفاقی بی افتد که هر دوازده سال یکبار رخ می دهد. مثلن مادرتان از شما درخواستی کند. مثل ِ ماساژ ِ گردن یا یک لیوان آب.
راستی آیا می دانستید اگر مادرها فرزندانشان را در آغوش بگیرند ، فرزندان دیگر نیازی به سکس ندارند؟
اگر فکر می کنید تنها کاری که در حال ِ انجام دادنش هستم پراکنده ساختن ِ کس است باید بهتان بگویم که سخت در اشتباهید ، من برای ِ اثبات ِ صحت ِ نظریه ام شما را دعوت به تفکر در مورد ِ دوران ِ کودکیتان می کنم و قضاوت را به خودتان واگذار می کنم.
به هر جهت او می رود و گردن ِ مادرش را ماساژ می دهد ، یا برایش یک لیوان آب می آورد. تو می روی گردن ِ مادرت را ماساژ می دهی یا برایش یک لیوان آب می آوری. من می روم گردن ِ مادرم را ماساژ می دهم یا برایش یک لیوان آب می آورم. ما می رویم گردن ِ مادرانمان را ماساژ می دهیم یا برایشان یک لیوان آب می آوریم. آنها و ایشان هم به همچنین.اما این پایان ِ کار نیست. پایان ِ کار هنگامیست که به خودتان می گویید
این همه قبر، یکیشم ما


مرداد ۲۸، ۱۳۹۰

جنگ های انحصار وراثت

سی سی دیوانه بود. خواهر زاده هاش صداش میکردن خاله سی سی. دیوانگی های سی سی شاید یه مقدارش ژنتیکی بود. یعنی خب پدرشان هم ییهو دچار جنون ِ آنی میشده و بچه ها را مفصل میزده، تهدید میکرده که میندازتشون تو تنور. این اخلاقیاتش از دوره ی افسریش باهاش مونده بود. بعدا ناظم مدرسه میشه. چشمهاش ذاغی بود، گوشهاش درشت بود، دماغش گنده بود، لبهاش کلفت بود، اخمش شدید بود، همه ی خصوصیات یه ناظم رعب انگیز رو داشت. بعد تو خونه هم هنوز ناظم مآبی میکرد. سی سی بچه ی آخر بود، همیشه بغل خواهر بزرگه بود. و زندگی مجموعه ای بود از رقابت ها برای به دست آووردن دل پدر مادرو دعوا و رقابت و کتک خوردن. بعد اینطوری شد که بزرگ که شدند، سی سی از خواهر بزرگه بدش میامد و خواهر بزرگه از سی سی متنفر بود.
یعنی نسل قبلی تو روابط خواهر برادری ریده اند. من نمیشناسم فک فامیلی که یه گوشه اش دعوا نباشه. بعضی موقعا، یعنی بیشتر موقعا دعوا سر ِ پوله. بعضی موقع ها مثل ِ مورد سی سی دعوا سر بزن بزن های دوره ی کودکیه. بعد بزرگ شده بودن، رقابت های بچگی ِ خودشان تمام شده بود، حالا سر بچه هایشان هم با هم رقابت میکردند. در ظاهر خواهر بودند اما در باطن فقط میخواستند به آن یکی برتری خودشان رو اثبات کنند. سر اینکه عن دماغ بچه ی من خوشگلتر است دعوا میکردند و به هم میپریدند. بعد شیش سال قهر میکردند، و از خاله و دائی احوال هم رو جویا میشدند، نه از سر دلتنگی، از سر اینکه بدانند دیگری نکنه گهی خورده باشد که این یکی جا بماند.
دعوای عظیم اول، سر فوت مادرشان پیش آمده بود. سر اینکه با پدر چه کنند و کجا بمونه و خب الحمدالله پدر نظامی مآب زنده بود و هارت و پورت میکرد که خونه ام میمونم و پرستار میخوام. کم کم گفت پرستار را بلکه صیغه کنم که از برهوت خارج شم. سر همان پرستار هم یک جنگ عظمایی کردند و گیس هم را کشیدند خواهرها و آن میان پدر نظامی مآب هم پشماش ریخت و ترسید و بیخیال صیغه شد.
دعوای عظیم بعدی وقتی پیش آمد که پدر هم فوت شد و خواهرها خوب پریدند به هم. خداوند ارث را برای دعوای خانوادگی قرار داد. یکی شان میخواست انحصار وراثت بگیرد و یکی شان میگفت تو دست به مال اموال پدرم نزن سلیطه. خواهر بزرگه میگفت ریدی، من سهمم رو میخوام، خواهر کوچیکه میگفت پدسگ خونه ی پدری رو نمیفروشم. بعد شیش ماه تف برای هم ننداختند و نزدیک سالگرد فوت پدرشان که شد خواهر کوچیکه فهمید اگر انحصار وراثت رو سر یک سال درست نکنند، یک مالیات کلفتی باید به دولت فخیمه بدهند. بنابراین کاغذها امضاء شد و قرار شد خانه رو بفروشند. اینبار خواهر بزرگه گفت شماها ریدید و من خونه ی پدری رو نمیفروشم که اشک همه ی شما گداصفتان دربیاد. آن وسط برادر قلچماق ِ زالو صفت فریادش به هوا بود که من سهمم دو برابر است و اصلا بابا میخواست کلا خانه را به نام من کنه، و اگر طبق خواسته ی اون مرحوم بخوایم عمل کنیم بهتره خونه رو به نام من کنید. خواهر کوچیکه افسانه ی خانه ی پدری و آن الم شنگه ی شیش ماه قبلش در باب نگهداری از میراث ِ خانوادگی را یادش رفته بود و هم را جر مفصلی دادند تا خواهر بزرگه پس از چزاندن همه، راضی به فروش شد. پولش را هر کس برداشت رفت زد به یک زخمی، یکی داد پول بالای قرض های قمار شوهر الکلی اش، یکی یک آپارتمان خرید تا هر وقت با شوهره دعواش شد بزاره بره و هیچ وقت نرفت، یکی قرض و قوله های عقب وام خانه اش را داد، یکی هم ریخت به پای فرستادن توله هایش به خارجه، که بلکه بچه هایش که از کودنی باسن را نمیتوانستند به تنهایی پاک کنند، در لندن دکتر شوند. و توصیه ی من به شما این است که در لندن دکتر نروید اگر از این تخمه و ترکه اند.

مرداد ۲۴، ۱۳۹۰

وقتی فیلم‌های خمسه خنده‌دار بود

 توی کوچه با توپ بازی می‌کردیم. توپی که راه راه صورتی و خاکستری بود، رویش نوشته شده بود شقایق. تیر دروازه‌های ما آجر بودند. تیردروازه را نمی‌شد خرید باید از جایی که بنایی می‌کردند دزدید.اما توپ داستانی متفاوت داشت. باید دو تا توپ می‌خریدیم، یکی را هی می‌زدیم به در و دیوار تا بترکد و بعد بشود لایه‌ی توپ سالم. معمولاً توپی که بزرگ‌تر بود انتخاب می‌شد. چون اندازه‌های توپ‌ها فرق داشتند. توپ‌ این‌طوری سنگین‌تر می‌شد و می‌نشست روی پا و می‌شد شوت ِ سهمگین زد. شوت‌های سهمگین سرنوشتشان بد بود. یا می‌رفتند زیر ماشین گیر می‌کردند و صبح صاحب ماشین به شوتر ِ قهار فحش ِ خوارمادر می‌داد. یا می‌رفتند خانه‌ی فاطمه‌اره. فاطمه‌اره توپ را جر می‌داد و می‌گفت گورمان را گم کنیم. می‌گفت ما یک مشت توله‌سگ کون‌نشسته هستیم. شوت‌های سهمگین امکان داشت گل شوند. اما این‌طوری احتمالاً توپ گم می‌شد چون گلر کون ِ این که برود دنبال توپ را نداشت. بازیکن ضعیف را می‌فرستادند پی ِ توپ. ممکن بود بازیکن ِ ضعیف لج کند و بگوید کله‌ی باباتون من نمی‌رم دنبال توپ. بازی تمام می‌شد. همه می‌نشستند لب جوب و سعی می‌کردند برای دخترهای محل سکسی به نظر برسند. با این‌که سنی نداشتند اما سعی ِ همه همین بود. پسربچه‌هایی که می‌خواستند مرموز باشند و مثل بزرگ‌ترهایشان کله‌ی پر ژل داشتند، اما به آلتشان می‌گفتند دودول. ما که اجازه نداشتیم اما خیلی‌ها هم می‌رفتند سوپر کُترا و نوشابه‌ی زرد می‌خوردند در حالی که نارنجی بود. من فقط می‌رفتم و از کُترا نوشابه برای خانه می‌خریدم. برای این کار یک ظرف پلاستیکی دسته‌دار داشتیم که تویش شش تا نوشابه جا می‌شد و به طرز زقت‌انگیزی قرمز بود و دسته‌های سفید داشت. آن موقع هنوز کیسه‌های پلاستیکی بین سوپرمارکت داران باب نبود؟ چون مشخصاً ما یک زنبیل زرد ِ تورتوری هم داشتیم. که همه جاش سوراخ هم بود. یک بار دسته‌ی زنبیل جدا شد و همه‌چیز ریخت وسط کوچه. ما پسری بودیم که عادت نداشت گریه کند، دویدیم خانه و گفتیم چه شده. گفتند همه‌چیز را ول کردی آمدی این را بگی؟ بعد در رفتیم چون پدرمان دوید دنبالمان. آن موقع هنوز نوشابه‌ی خانواده اختراع نشده بود. یا اگر شده بود. دست  کم به نظر ما احمقانه بود که آن همه نوشابه بخریم. بعضی شب‌ها ما را صدا می‌زدند تا یک چونه خمیر از نانوایی بخریم. نانوایی هم همان بغل بود و بربری می‌پخت. سر بربری را می‌کندیم و توی راه می‌خوردیم. و می‌گفتند چرا دست کثافتمان را فرو کردیم توی خمیرها؟ و با قیچی نان را می‌بریدند تا اثر دست کثافت ما کمتر شود. چونه‌ی خمیر را هم می‌بردیم تا مادرمان پیتزا بسازد. البته فر ما اکثراً خراب بود. هم خراب بود هم آردل ِ پرسی‌گاز بود. وقتی خراب بود، یک اُوِنی داشتیم که مادرمان آن تو برایمان پیتزا می‌پخت. ورمی‌داشت نان باگت را نصف می‌کرد یک ورش کالباس و پنیر و سس می‌زد می‌گذاشت توی اُوِن. چی بود آن؟ ما دوست نداشتیم. پیتزا باید گرد باشد. برای پیتزا ما می‌رفتیم به سال‌های 1930 در یک جایی در شیراز ونک. همان‌جا یک استخری بود که هنوز هم هست و مردم دمش جوجه‌کباب می‌خوردند و استخوان‌هایشان را برای گربه‌های بی‌نوا پرت می‌کردند و گربه‌های بی‌نوا هم استخوان را برمی‌داشتند می‌رفتند لای شب‌بوها پای ِ آن کاج ِ بلند.

تیر ۲۸، ۱۳۹۰

بنی آدم اعضای یک پیکرند ؟



همان طور که می دانید روزی روزگاری ؛ مغز و حنجره و قلب و کبد و جگر سفید و تُخم چپ و چاله ی لُپ و پانکراس و رباط صلیبیِ زانو و پشم سینه و کرم آسکاریس و فلان و جناب مقعد دور هم جمع شده بودند و برای هم کُرکُری می خواندند که تعیین کنند که کدام عضو بدن ؛ مهم ترین است و به عنوان مثال ؛ مغز می گفت معلوم است که من رئیسم و اگر من نباشم هیچ کدام از شما نمی توانید تکان بخورید حتی و این منم که سیاست ِ شما را تعیین می کنم و شما از خود اختیاری ندارید ؛ همه به فکر فرو رفته بودند و تخم چپ هم بی تفاوت به افق ها نگاه می کرد که ناگهان قلب لبخند زد و دستش را بلند کرد و گفت من اگر نباشم و این خون سرخ را در کالبد شما پمپاژ نکنم ؛ حتی همین مغز که اینقدر چُسان فُسان می کند ؛ نفسش بند می آید و سنگ روی سنگ بند نمی آید ؛ بعد سرش را پایین انداخت و به کفش کهنه اش اشاره کرد که به خدای کعبه قسم که ارزش خلافت برای من از همین نعلین پاره هم کمتر است و همه ی اعضاء لبخند زدند و خلافت را حق قلب می دانستند که ناگهان جوانی سرکش از قبیله ی عوس یا خزرج به نام مقعد که اصلیتی گرمساری داشت به پا خاست و بلند عربده زد که همانا من امیر المومنینم ؛ بعد مغز همان طور که به گردن تکیه داده بود ؛ پوزخندی زد و گفت چه گنده گوزی ها و همه ی اعضا بلند بلند خندیدند و جگر سفید که بانویی یائسه بود از فرط خنده به خود شاشید و گفت خدا مرگم و دامنش را لای پایش گرفت و به طرف مثانه دوید ؛ مقعد در جواب ؛ لب های غنچه و چروکش را از هم باز کرد و لبخند زد و به همین بسنده کرد که " خواهیم دید" !  همه می دانیم که مقعد سه روز راه بر روده ی بزرگ بست و حتی به باد های موسمی نیز اجازه ی خروج نداد و در روز چهارم مغز و قلب به خدمت مقعد رسیدند و برای صلاح تمام اعضاء دست از مبارزه کشیدند و با مقعد بیعت کردند و وی را امیرالمومنین نامیدند ؛ بعد هم مقعد دهان غنچه و چروکش را دوباره باز کرد و گفت من دولت تعیین می کنم و راه را بر روده ی بزرگ و سنده ها و باد های موسمی باز کرد ؛ ولی علی رغم تمام قول هایی که مقعد برای احداث آزاد راه های رایگان به اعضاء داده بود ؛ از آن پس برای رفت و آمد ؛ باید مالیات سنگینی پرداخت می کردند ؛ رنگ سبز نیز از پرچم سه رنگ برداشته شد و رنگ قهوه ای جای آن را گرفت و عکس قلب از وسط پرچم برداشته شد و طراحی سیاه قلم از سوراخ کـ.ـون جایگزین آن شد.

یادم می آید رفیقم به پارتی ِ بالماسکه ای دعوت شده بود و جلوی آیفون تصویری ؛ قبل از وارد شدن به خانه ؛ در حالی که اسهال بوده ؛ گوزیده بود و بله ؛ درست حدس زده اید ؛ ریده بود و برای همیشه فرار کرده بود و می گفت دیگر "یه ترکه" نبود که ریسک کرده بود و این خود ِ من بودم ؛ حالا این جوک ها شده است حکایت زندگی ِ ما جهان سومی ها که حاکمانی داریم قدرتمند که بویی از مغز و قلب نبرده اند و مقعد هایی اند با گنده گوزی های فراوان که از بد روزگار ؛ دروازه ی شهر دست آنها افتاده ؛ اصلا جوک ازین غمگین تر وجود دارد برای من و تویی که تمام جوانی مان را می گذاریم برای قلب تر شدن و مغز تر شدن و مغز شدنمان فقط درگیری و دغدغه می آورد و قلب شدنمان تنها باعث دلشوره‏ است ؛ و در نهایت باز همه چیز دست مقعدی است که فقط انگل های دستمال کش ِ خود را آدم حساب می کند و تنها امیدمان این است که قلبی باشیم یا مغزی یا حتی چاله ی لُپّی که پیوند بخوریم به اندام دیگری و برای همیشه از این بدن کنده شویم ؛ که شاید اندام مقصد ؛ مغزی داشته باشد که درگیر و خودخواه نباشد و قلبی داشته باشد که با آرامش بتپد و مقعدی داشته باشد محترم که هم او حد خود را بداند و هم بقیه ی عضو ها احترام وی را نگه دارند. و باز چه دردناک است گاهی که دل می بندیم به یاری ِ آلتی پیل پیکر در دوردست ها که به نام نجات ِ ما و به کام ِ ختنه گاه خویش ؛ مقعد ِ ما را پاره می کند و ازین آزادی ؛ جز درد چیزی به قلب و مغز و ستون فقرات ِ ما نمی رسد ؛ این روز ها تخم های چپ هم دغدغه دارند ؛ این روزها خندیدن به جوک ها حتی ؛ خندیدن ِ تلخ حتّی ؛ غنیمت است ؛ اصلا شاید خاورمیانه شوخی ِ بزرگی بود که خدا یا طبیعت با ما کرد.

تیر ۲۷، ۱۳۹۰

من تا صبح بیدارم!

نیمه شب است تو یکی از کوچه پس کوچه­های جردن، جلو سفارت یکی از کشورهای آفریقایی ایستاده­ای. از دور صدای محو شتاب گرفتن موتورسیکلت­ها و بوق گاه و نیمگاه کامیون­ها به گوش می­رسد. داغی دم گرفته­ی هوا گویی وزنه­ی آویزان به پلک­هایت را سنگین­تر کرده و تو در این نزاع نابرابر با بی­خوابی، رمق­های آخرت را خرج می­کنی. کیوسک فلزی لعنتی هم که انگار نشانه­ای است از آنچه برگردن تو انداخته­ شده: بی‌فایدگی. روی برچسب داخل کیوسک نوشته: نوع جدید. پس این مدل بهبودیافته­اش باید باشد. در تابستان گرمای به جان رفته­ش را تا صبح حفظ می­کند و احتمالا زمستان هم به سرمای بیرون نه نخواهد گفت. محض دکور پنکه­ای هم روی سقفش نصب شده که خب طبیعی ست که کار نمی­کند. پس چاره­ای نیست، به بغل تکیه داده­ای به چارچوب در کیوسک و قدم­های خرامان سوسکی را نگاه می­کنی که احتمالا خودش نمی­داند در این نیمه شب نکبتی دنبال چه می‌گردد.

هنوز چند ساعتی مانده تا پایان این نوبت مداوم نگهبانیت. افسر گشت درحال نوشتن ساعت بازدیدش از توست و زیرزیرکی به درجه­های روی شانه­ات نگاه می­کند. هم، درجه­اش سال­ها کمتر از درجه­ی توست، هم سنش. ولی تو به اجبار به نظام فروشده‌ای (یا به عکس) و او به اختیار بردگی را به عنوان شغلش برگزیده. درحالی که سرش پایین است می­پرسد: "فوق لیسانسی؟!" می­گویی: "بله". سری تکان می­دهد به نشانه­ی افسوس ولی چهره­اش ذوق­زدگی تمسخرآمیزی را منتقل می­کند. برگه­ات را ازش پس می­گیری و به سمت کیوسک برمی­گردی. نه! انگار نه این هوا قصد نرمش دارد و نه این ثانیه­های عذاب سرعت می­گیرند. مثل هرشب فرصت شام خوردن نداشتی و معده­ات به جمع آزاردهنده­های این روزها اضافه شده. اهمیتی نمی­دهی و سعی می‌کنی با قدم زدن کمی وقت کشی تمرین کنی.

صدایش شفاف است و با اینکه از دور به گوش می‌رسد ولی راحت متوجه می­شوی که چه می­خواند. با پس زمینه­ی صدای آکاردئون، آوازش کوچه را پر کرده که " غروب پاییزه...دلم غم­انگیزه...". خیال می­کنی که ای کاش غروب پاییز بود و از این گرمای خفه­کننده خبری نبود. اما خودت به خیالت پوزخند می­زنی که مگر خودت نبودی که اینجور موقع­ها شکسپیر می­خواندی: "کیست که بتواند آتش برکف دست نهد و به کوه­های پربرف قفقاز فکر کند..." چشم می‌اندازی تا ببینی این آوازه­خوان دوره­گرد که انصافا خوب هم می­خواند کیست. کوچه خلوت است و او سرخوشانه پیچ و تاب خوران خیابان گز می­کند. انگار... نه، بدون شک، دارد تنها برای خودش می­نوازد و می‌خواند. غم کهنه­ی صدایش وقتی از روشنایی­های یکی درمیان کوچه رد می­شود، در چهره­ی سوخته­اش هم به چشم می­آید. نزدیک کیوسک که می­شود می­ایستد. سرش و پشت آن چشم­هایش به سمت تو برمی­گردند و به نظر می­رسد که تلاش می­کنند تصویر ثابتی از آنچه پیش رویشان است ایجاد کنند. سایه بدنش هم دنباله‌روی چشم­هایش سر می­خورند سمت کیوسک. سلام می­کند و تو با علاقه (و البته برخلاف قانونی که آموزش دیده­ای) دست دراز می­کنی برای دست دادن. نگاهی بی­هدف به کیوسک می­کند و می­گوید: " آب داری؟" دهانش که باز می­شود بوی مانده­ی الکل فضا را می­گیرد. عکس­العملی نشان نمی­دهی و ظرف آب را می­دهی دستش. می­گوید: "بوی ویسکی می­گیره" می­گویی اشکالی ندارد و می­تواند ظرف آب را باخودش ببرد. قصد جبران دارد. دست می­کند به جیب کنار زانوی شلوارش . بطری کوچکی بیرون می­آورد. نه، ظاهرا عیشش مدام است و تصمیم ندارد مستی­ش به این زودی از گل بیافتد. تعارف می­کند. می­پرسد: "تابحال ویسکی خوردی؟" با سر حالیش می­کنی که خوردی. دستش را جلوتر می­آورد. می­گویی که نمی­توانی بخوری و اگر بفهمند کارت به جاهای باریک می­کشد. با اکراه می­گویی. موقعیت وسوسه­انگیز است. دلت می­خواهد بطری را ازش بگیری و سربکشی. هرچه باداباد. هم­صدایش شوی و فارغ از هرچه هست، تلوتلوخوران شبگردی کنی. دلت این را می‌خواهد. اما نیمه محافظه کارت دستت را سفت گرفته و عقب می‌کشد. سکوتتان که طولانی می‌شود، لبخند صمیمانه‌ای می‌زند و آکاردئونش را روی شانه‌اش جابجا می‌کند. مسیر زیگزاگی خیابان منتظرش است. تو با حسرت چشم می دوزی به این آوازخوان مست شبگرد که یک ثانیه زندگی سرخوشانه‌اش به عمر جماعتی می‌ارزد. بادی نمی وزد که بپیچد زیر ردای خواننده‌ی پریشان قصه ما تا شاید پایان دراماتیک‌تری داشته باشد. خب نوزد. این شب برای تو، رخوتناک و عذاب آور است و برای او... که می داند؟

تیر ۲۴، ۱۳۹۰

سال ِ در بن بست رقصیدن

شخصیت ِ داستان دارد می رود. شخصیت ِ داستان که در سال ِ سه هزار زندگی می کند دارد می رود. سالی که انسانها انتخاب می کنند درازکش بخوابند یا در حین ِ راه رفتن. سالی که به واسطه ی پیشرفت های بی شائبه ی علم پزشکی کمتر آدمی مثانه دارد. شاشیدن امری عبس ، بیهوده و وقت گیر تلقی می گردد. و شعار ِ به امید ِ دنیائی عاری از شاش همه جا را فرا گرفته. این در حالیست که هنوز نیاز ِ به شاشیدن در اعماق ِ روح ِ انسانها وجود دارد و آنها گاهن در خفا به خودشان لعن می فرستند که چرا و چگونه صرفن به خاطر ِ یک هوس زودگذر و یک تصمیم ِ آنی لذت ِ شاشیدن را برای همیشه از دست دادند. شخصیت ِ داستان در چنین سالی است که دارد می رود. سالی که دیگر سالهاست که موز قیمتی ندارد و در میوه فروشی ها جلوی عبارت ِ قیمت ِ موز نوشته اند هیچ، در نتیجه قوت ِ غالب ِ مردم موز است. دولت ها موز را به صورت ِ رایگان بین ِ ملت ها تقسیم می کنند. به همین سبب مردم ِ کشورهای هنوز اسلامی برای ِ فطریه هیچ مبلغی نمی پردازند. و این است عدل ِ علی ِ حاکم بر جوامع اسلامی. سالی که هرکس در آن، شرایط ِ زندگی اش بهتر از سایرین باشد وظیفه دارد راه بی افتد و از هفت خانه این ورتر هفت خانه آن ورتر هفت خانه بالا و هفت خانه پائین عذر بخواهد. و آن هفت خانه این ورتر هفت خانه آن ورتر ، هفت خانه بالا و هفت خانه پائین ها می توانند عذر خواهی ِ او را نپذیرند و با سردی در را به رویش ببندند. بله. چنین سالیست سال ِ سه هزار. سال ِ انسان های فاقد ِ مو. سالی که حتا قلب های فلزی هم خاطره شدند. سالی که در آن مجازات ِ چاقی پرت شدن از روی ِ بلندی های ِ دور است.سالی که باد نیز از آمدن خود داری می کند. سالی که در آن هیچ کس نمی دود(جز در مکان های ِ معدود و مخصوص) بلکه در صورت ِ لزوم با سرعت به جلو رانده می شود بدون ِ آنکه گامی بردارد. سالی که دیگر مدتهاست سکوت ارزش تلقی می شود و حتا نوزادان هم این نکته را می دانند ، به همین دلیل در هنگام ِ به دنیا آمدن از خود هیچ صدائی ساطع نمی کنند. سالی که در آن هر کاری موجب ِ بر هم زدن ِ آرامش و سکون ِ ذهنی ِ دیگران شود مطرود و نکوهیده خواهد بود حتا ترکیب ِ رنگها. شخصیت ِ داستان دارد می رود تا به مکانی که برای ِ ارضاء روحی مردم تعبیه شده برسد. او هفته ای سه بار به آنجا می رود. مکان ِ پنجه به دیوار کشیدن. این مکان که شامل ِ یک دیوار ِ طویل می شود به علت ِ ساخته شدن از مواد و مصالح ِ مخصوص باعث ِ درگیری بین ِ ناخن های ِ انسان(از هر جنس و نوع) و بافت ِ به ظاهر خشن دیوار می شود به طوری که در اثر این درگیری بافت ِ دیوار بیشترین صدمه را ببیند و نه ناخن های ِ انسان. دانشمندان نزدیک به نیم قرن وقت روی ِ پروژه ی موسوم به پنجه به دیوار کشیدن صرف کردند تا خراشیدن ِ دیوار آن صدای دلخواهشان را بدهد و در سال ِ سه هزار بود که توانستند حاصل ِ زحمات ِ خود را با موفقیت اجرائی کنند. دوربین های مدار بسته ای که دراطراف ِ خروجی ِ مکان ِ پنجه به دیوار کشیدن تعبیه شده بودند خبر از لبخند ِ رضایت ِ مردم در هنگام ِ خروج می دادند. تنها یک نفر بود که هیچوقت لبخند نمی زد و آن شخصیت ِ داستان ِ ما بود. او هیچوقت لبخند نمی زد زیرا که شخصیت ِ داستان ِ ما باید با دیگران یک فرقی داشته باشد ، حتا اگر در سال ِ سه هزار زندگی کند، سالی که دیگر تفاوت ارزش نیست. در پایان ِ داستان قرار نیست اتفاقی بی افتد. چون در سال ِ سه هزار اتفاقی نمی افتد. راوی فقط می خواهد به شما بگوید علت ِ اینکه شخصیت ِ داستان در مکان ِ ارضاکننده ای همچون مکان ِ پنجه به دیوار کشیدن ارضا نمی شود چیست. علتش این است که شخصیت ِ داستان دست ندارد. بله ، علت از خرمالوی نارس هم گس تر ، درست مثل ِ سال ِ سه هزار

تیر ۰۹، ۱۳۹۰

فداکاری از نوع خانوم بازی

نمیدونم اون لحظه ای که ورق برمیگرده کیه، اون لحظه ای که دیگه از هیکل و وجود و سر و ریخت طرفت حالت بد میشود آیا یک لحظه است؟ یا یک سال طول میکشه و به مرور است. یعنی چه طور میشود کسی که تا یک سال پیش دوست داشتی ، حالا عاشق کشته مرده نه، اما خوب بودی و بلد بودی بهش بگی دوستت دارم، الان میخواهی ریختش را نبینی. ساده انگاریه که فکر کنی خب حتما واقعا دوستش نداشتی، نه بابا، یک موقع تو چشمهای کسی نگاه میکردم، میگفتم اوه شت، خدا، دریا، آسمون، از همین دست خزعبلات، یک سال بعدش فکر میکردم این شکم گنده که چهار تا دست و پا ازش بیرون زده کیه که من باهاش میچرخم؟ بعد نیگاه میکنم میبینم که مردم جملگی همینند. آقای دکتر فلانی مثلا یادم است، عاشقانه شروع کردند، دخترک شاگردش بود، آمد بهش اعتراف کرد که استاد، میخوامت، دیوانه ات شدم. عاشقتم، کشته ی توام. بعد سریع دخترک را عروسش کرد، مثل قصه ی پریا بود. آنقدر با هم خوب بودن که قابل پرس و جو نیست. بعد زد و بچه دار شدن، هشت ماه بعد از عروسی دنیا آمد. لابد بوی عن و گه بچه بوی حقیقت و واقعیت زندگی رو به یادشون آوورد. بعد هیچ کس حوصله نداشت اخ و گه بچه رو عوض کنه، در یک مهمونی بود اولین بار که دیدم بهم فحش میدند، جلوی غریبه و آشنا با هم داد و بیداد میکنند. لابد چند سال توی سر و کله ی هم میزنند، تا به این واقعیت دردناک برسند که عجب گهی خوردند و زندگی شان تباه شده. گیر کرده اند، نه راه پس دارند نه راه پیش. بچه دگمه ی برگشت نداره و هیچ کدوم از طرفین دلش نمیاد که با یک بچه کوچیک جدا بشه و بره. در ِ خونه رو که وا میکنند باید قیافه ی نحس هم رو تحمل کنند، به مدت سالیان ِ سال.

بعد آقا خانوم باز شد، چون از موهای خزه خزه ی خانومه که مثل جنگل روی پاهاش نقش بسته عقش میگرفت لابد. خانوم هم انگیزه ای برای تراشیدن جنگل پشمهاش نداشت، یک بچه داشت که غذا بده و بزرگ کنه و فکرش رو علیه پدرش مسموم کنه. سر کار وقتش رو پر کنه و سعی کنه از آقای شوهر دوری کنه. هر چی کمتر در طول روز قیافه ی نحس هم رو ببینند صدای داد و بیداد کمتر بالا میره و آسایش و آرامش همسایه و بچه و خودشون کمتر خط خطی میشه. آقای دکتر به هیچ منشی ای رحم نمیکرد و از تریاک و عرق و بی چاک و بستی کم نمیذاشت. هر دو هم خیال میکردن که چه فداکاری ِ بزرگی کردن جدا نشدن و این بچه رو بزرگ کردن.

شخصا فکر میکنم ریدن با این طرز فداکاری.

تیر ۰۳، ۱۳۹۰

عقربه‌های کند

شانه ‌ام را که تکان داد، بیدار شدم. ساعت را نگاه کردم، ده دقیقه به چهار صبح بود. با سر و چشم اشاره کردم که مشکلی نیست الان می‌آیم. دستم را گرفتم به لبه‌ی تخت و پام را روی میله ی بین طبقه اول و دوم محکم کردم و پریدم پایین. ساعت چهار و چند دقیقه بود که پوتینم را پوشیده بودم و "وضعیت کامل" از در آسایشگاه بیرون آمدم. چهار ساعت پیش که خوابیده بودم آسمان صاف بود و پرستاره، ولی در را که باز کردم دیدم باران شدیدی گرفته و من مجبورم دو ساعت زیر این باران نگهبانی بدهم از یک آبخوری که بیست و چهار تا شیر آب دارد. دوساعت دور آبخوری بگردم که نکند آبی نامربوط از آن خارج شود. کلاه اورکتم را در آوردم و کشیدم روی سرم و بند زیرش را محکم سفت کردم. سایه‌بان آبخوری فقط روی شیرها را می‌پوشاند، انگار قرار بود آبخوری خیس نشود. رفتم آن قسمتش ایستادم که شیروانیش بزرگتر بود و کمتر خیس می‌شدم. پادگان ساکت بود و فقط صدای باران می آمد و گهگاه از دور به نظر می‌رسید که یک نفر "ایست" می‌کشد. ولی خب همه می‌دانستند که این تنها تظاهر به اجرای اصول نگهبانیست در یک پادگان پیزوری وسط شهر. سیخ ایستاده بودم گوشه‌ی آبخوری، نصف بدنم زیر نور پروژکتوری که جلوی اسلحه‌خانه را روشن می‌کرد، از دور معلوم بود. سرم توی اورکت فرو رفته بود و دست‌ها داخل جیب. به نقطه‌ای خیره بودم.
گربه‌‌ ی خاکستری و سفیدی از گوشه‌ی تاریکی بیرون آمد و به محض اینکه اولین قطره‌ی باران (شاید هم دومی) تنش را خیس کرد، دوید سمت آنجایی که من ایستاده بودم. گربه‌ی بی‌نزاکت، انگار من، یک سرباز یک متر وهشتاد سانتی که در آن لباس‌های دو سایز بزرگتر عظمتی داشت را به چپش هم لحاظ نکرد و آمد چسبید به پای چپ من. دستش را زیر شکمش پنهان کرد و خواب آلود به نقطه‌ای خیره شد. چپ چپ نگاهش کردم. گفتم خب حداقل تنها نیستم. دو ساعت نگهبانی دادن از آبخوری زیر باران با یک گربه بهتر است تا تنهایی نگهبانی دادن. ولی این تمام قضیه نبود. انگار قرار نبود این شب بارانی سرد، فقط من و گربه نگهبان‌های آبخوری باشیم. می‌توانم بگویم نیم ساعت، چهل دقیقه‌ای بود که گربه بی‌نزاکت و من بی تفاوت به حضور همدیگر داشتیم در مورد بی‌ربط ترین مسائل ممکن فکر می‌کردیم، که حرکت چیزی من را از فکر و خیال بیرون پراند. خیلی نرم و بی‌خیال راه می رفت. بیشتر شبیه یک قهرمان قدیمی بود که حالا شکم آورده و از آن روزهای بزرگ فقط غرور نصفه نیمه‌ای برایش مانده و دیگر حتی حال راه رفتن هم ندارد. ولی این خیلی برایم عجیب نبود، تعجبم از دیدن یک قورباغه بود در این شهر کوهستانی سرد. قورباغه شکم گنده تنبل هم انگار کنجکاو شده بود اینجا چه خبر است. قدم زنان خودش را رساند سمت من و گربه بی ادب. نزدیک که شد، گربه کمی سرش را بالا آورد و نیم نگاه متبکرانه‌ای به قورباغه کرد؛ ولی واکنش قورباغه صدایی شبیه آروغ بود. به نظر می‌رسید یک جور خصومت کهنه بین این دوتا وجود دارد. گربه که سرش را برگردانده بود جای قبلش، قورباغه رسیده بود نزدیک پای راست من. یک نگاه به دور و برم انداختم. فکر کردم خب چه بهتر، مراقبت از آبخوری بیست و چهار شیره، زیر باران شبانه‌ی یک شهر سرد با یک گربه بی ادب و یک قورباغه تنبل مسلما بهتر است تا تنهایی نگهبانی دادن.
ساعت هم انگار مجبور بود بیدار باشد، کند حرکت می‌کرد. باران کم رمق‌تر شده بود. ولی باد سرد آن تیکه‌ی کمی از صورتم را که بیرون بود، سرخ می‌کرد. پادگان خواب بود و از تک و توک شیرهای آبخوری، قطره قطره آب می چکید.

تیر ۰۱، ۱۳۹۰

مستهجن

امروز صوب کسی شوخی کثیفی با فضای هندسی خونه کرده بود
درو که وا کردم دیدم پشتش دششوئیه
در اتاق به دششوئی وامیشد.
بله،
یک طرف اتاق من، یک طرف دششوئی
(اینو میگن جنگ بدون اعلان
جنگی که هیچ قائده ئی نداره)
و دری در فیمابین
این همه ی اون چیزی بود که اونجا به چش میخورد.
به این ترتیب بخشهایی از خونه رو از دست داده بودم.
من دو تا دستمو بردم لای موهام
به صحنه نیگا کردم
و با نوک دو انگشت اشاره پشت سرمو خاروندم
پووووووووووووف
در نخطه ی دوری از من سوسک مرده ئی به پشت کنار آفتابه افتاده بود
و گاهی یکی از دستاش بحالت چندشی تکون میخورد
مث پلک آدمی که به یه صحنه ی دهشتناک چشم دوخته باشه
و گاهی بپپره
دستمو زدم به کمرم
و بخودم گفتم هی هی مظفر
به خودت مسلط باش پسر
بعد رفتم تو توالت و از توی توالت به اتاقم نیگا کردم
تا حالا اتاقمو از تو توالت ندیده بودم
در رو از توی توالت بستم
کمی صبر کردم
و دوباره وا کردم
مث وختایی که مشگلی تخمی تو ویندوز پیش میاد
بعد پنجره رو میدی پایین میاری بالا مشگل حل میشه
ولی درو که وا کردم اتاق سر جاش بود
خیلی ئم قبراق و مکعب
به بیل گیتس فحش ناموسی دادم
(اینو میگن جدال نابرابر
جدالی که فاعده ئی نداره)
اوه نه نه این نمیتونه راست باشه
:(
شیر دششوئی رو وا کردم
آب اومد ازش
صدای آبم میداد
دستمو بردم زیرش خیس شد حتا
نگاهی به تصویر خودم توی آئنه انداختم
گره کراواتمو شل کردم
و گفتم اوه خدای من آیا ینی حالا چی میشه ینی؟
:O
در حالی که مشغول به فکر فورو رفتن بودم به اتاق برگشتم
و به آهستگی بر لبه ی تخت نشستم
شاید شما این تصور رو داشته باشین که ترس من رو برداشته بوده
در حالی که خیر.
من فقط کمی دستم یخ کرده بود
صوبا این جوری میشم خب
و اون موقه صوب بود
درحالیکه العان بعدالظهره
و من هیچ ایده ئی ندارم که چی خاهد شد.

خرداد ۲۸، ۱۳۹۰

The Devil and BiKaari are raging inside me

هیچ ایده‌ای نسبت به بیکاری ندارم. همین یکی دو هفته پیش که تصمیم گرفتم استعفا بدهم، کاملاً حالم خوب بود؛ پیش خودم می‌گفتم کونِ لق‌شان، این‌جا نشد، یک‌جای دیگر. نهایت‌اش یکی دوهفته بیکاری‌ست و بعدش هم می‌روم یک‌جای دیگری کار می‌کنم، حالا با یک‌مقدار حقوق کمتر. دل‌خوشی‌ام هم این بود که طراحی وب بلدم، توی خانه هم می‌شود پول درآورد اگر هم بیاورم. بابت همین خیال‌ها بود که از همان موقع حرف نیامدن و استعفا را می‌زدم. آن‌ها هم البته التماس‌ام نکردند، که جانِ مادرت نرو، ما به تو خیلی نیازمندیم و اگر بروی به گا می‌رویم؛ خیر، آن‌ها گفتند باشه و از هروقتی خواستی می‌توانی نیایی و بعدش هم بروی اداری، برای تصفیه و این جنده‌بازی‌ها. آخرین روزهای کاری‌ام است و البته هنوز هم پشیمان نیستم از اینکه دارم می‌روم. حالا پیش خودم می‌گویم مثل اکثر همسن‌هایم می‌نشینم خانه و درس می‌خوانم، تا بلکه یک‌مقداری از به گایی‌هایم را جم‌وُجور کنم. بله. دانشگاه از نظر من یک جایی‌ست که انسان در آن به گا می‌رود، از هرنوعی‌اش که باشد.
الآن گفته‌اند که تاریخ پایان کارت را بگو، استعفایت را هم آماده کن، که یک گِلی سرت بگیرم. بعد از اینکه این پُست را نوشتم، می‌خواهم بروم متن استفعایم را بنویسم. می‌نویسم که به نام خدا، با قلبی آکنده از غم و اندوه، اینجانب مهران بوالحسنی به دلیل مشکلات شخصی و مالی، از تاریخ فولان قادر به همکاری با شرکت فیلان نبوده و بدین‌وسیله استعفای خود را تقدیم می‌کنم. امید است که با آن موافقت شود. با احترام. بعد هم لابد آن‌ها می‌گویند که خُب، به سلامت.

تا این‌جای کار همه‌اش فکر وُ خیالات است، واقعیت اما این است که وقتی یک آدمی بیکار می‌شود تا یک مدتی افسرده می‌شود. درست مثل زایمان است. البته تا به حال زایمان نکرده‌ام، ولی آن‌وقتی که دخترخاله‌ام به زا رفته بود، به گا هم رفته بود و تا یک ماه با یک من عسل هم نمی‌شد خوردش. بعد از بیکاری هم آدم این‌طوری می‌شود. ینی اینکه حالش بد می‌شود. چون مجبور است که برود گوشه‌ی خانه بنشیند و با مادرش در موردِ شوهر دخترخاله‌اش صحبت کند و این خوب نیست. داشتم می‌گفتم که الان حالم خوب نیست از این بابت. ینی چون دارم بیکار می‌شوم، دچار این حالت شده‌ام، چون هنوز کاری برای خودم پیدا نکرده‌ام و دستی دستی دارم خودم را به گا می‌دهم. بیکاری حالتی از حالت‌های برزخی‌ست که انسان دچار می‌شود. بله، تا چه بشود.

پ.ن: آه، پس که فیلان نوشته‌ی این مدلی (شخصی) نداشته است به گمانم. به بزرگی خودتان می‌بخشید. احتیاج‌مان بود به نوشتن. البته نه به این ریدمانی. یک مقداری بهتر و کامل‌تر، که نشد.

خرداد ۰۱، ۱۳۹۰

یادمه شیکم ِ مامانم خیلی قلمبه بود / هر وقت ازش می پرسیدم این تو چیه ؟ می گفت یه خواهر یا برادر / از همون تو معلوم بود درشته وقتی به دنیا اومد چهار کیلو بود / مامانم می خواست اسمش و بزاره آیدا اما بعد موقع زاییدن از بس درشت بود که کتفش آسیب دید و مامایی که به دنیاش آورد نذر کرد اگه خوب شه اسمش و بزارن میم / اسمش شد میم/ کتفش خوب شد و شد خواهر هفت سال کوچیکتر من ! وقتی هفت هشت سالم بود بود و اون یکی دو سالش معلوم بود که من بزرگم / وقتی دوازده سیزده سالم بود و اون پنج شیش سالش بهمون می اومد سه سال اختلاف سنی داشته باشیم وقتی هفده هیجده سالم شد و اون یازده دوازده سالش هم قد و قواره هم شدیم و چند سال بعد اونقدر رشد کرد که انگار اون چند سال از من بزرگتر بود / از بچگی همیشه زیاد می خورد به وضوح یادمه آب دهنش همیشه آویزون بود/ یادمه می رفت سر یخچال و نوشمک های من و می خورد یا همشون و دهنی می کرد ! پاهاش چهار شماره از من بزرگتر بودن یادمه دوست داشت جوراب های لنگ به لنگ بپوشه و همیشه یه لنگ از جوراب های من نبود و بعدها گشاد شده بهم پس می داد . داد می زدم !
هیچ جوره شبیه هم نبودیم نه قیافه یی نه اخلاقی نه سلیقه یی من یه آدمی دو آتیشی سرو صدا کن بودم که پنج دقیقه بعد هیچی یادم نمی موند و می خندیدم و اون یه آدم ساکت  و تودار که دو ماه بعد تلافی یه چیزایی و سرم در می آورد !
هیچ وقت با هم خوب نبودیم / هیچ وقت با هم بازی نکردیم / مامانم فکر می کرد بزرگ شیم یه چیزایی عوض میشه هیچ وقت نشد!
هیچ وقت با هم راز مشترک نداشتیم حتی با هم خرابکاری هم نکردیم / هیچ وقت پشت هم جایی در نیومدیم با هم تولد نرفتیم حتی با هم تولد نگرفتیم / اوایل دعوا می کردیم بعد هم و نادیده گرفتیم / بزرگ که شدیم یه موقع هایی بود که ماه ها از هم بی خیر باشیم ! یه موقع هایی بود که به خودم می اومدم و می دیدم  رنگ موهاش عوض شده / بالغ شده / سوتین می بنده / داره بزرگ میشه !
آخرین باری که به خودم اومدم دارم می بینم سال اول دانشگاه ست / واسه خودش عقیده داره / گروه داره / عشق داره و حتی یه تعدادی نوشته داره درباره ی چیزهایی که هیچ وقت نداشته که یه قسمتش راجع به من بود ! 

اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۰

خونه های براق، زندگی های بی نقص

خونه هاشون تمیزه، برق میزنه، عکسهای فیس بوکشون تمیزه و برق میزنه. این همه راه آمده اند، از ایران، در یک کنجی از آمریکای شمالی خزیده اند و همون زندگی ای رو میکنند که در ایران ممکن بود بکنند: خونه های نازنازی، مبلمان فانتزی، عکسهای روتوشی، جواهرات، آرایش های غلیظ ِ شوهرکش و سفرهای لوکس پنج ستاره. عکسهای فیسبوک انگار آینه ی تمام نمای زندگی افراد شده. گل ِ زندگی شان را میگذارند برای تماشای عموم. عکسهای دو نفری لبخند به لب عاشقانه در خانه هایی که به سبک تجملات توخالی ایرانی چیده شده. و چرا از این برق و تمیزی همه ی عکسها، کهیر میخوام بزنم؟
حرف حساب ِ خاصی ندارم، زندگی به نظرم آزمایش میاد تا آرامش. مردم را بر اساس ِ اینکه با زندگی شان دارند چه غلطی میکنند، قضاوت میکنم. خوب با چی شان بسنجم مردم را؟ با آرایششان؟ ییهو از یه جمع ِ باحال ایرونی یه شهر بزرگ به جمع یه عده ایرونی سنتی یک حومه پرتاب شدم. سابقا یک دوست مزدوج شده داشتم و درباره ی اینکه این دختره چرا زود شوهر کرد، دائما غر میزدم. در زندگی جدیدم، همه دور و برم متاهل و زن و بچه دارن. مردها احساس میکنند رویای زندگی را محقق کردند و دخترها خیلی راضی اند با همین مینیمم ِ متوسط ِ ظاهرا براق و آروم. همه میدوند که به آن خونه ی رویایی و مرد رویایی و ماشین گنده برسند، که مبلمان چند هزار دلاری در خونه شان جمع کنند، خرجهای کیلویی کنند ولی وقتی صورتحساب شام را می آورند، دنبال یکی دیگه میگردند که پول ِ مشروبشان را بدهد.
بهشان بگویی این دهی که درش زندگی میکنی، حوصله ی آدم را سر میبرد، هیچ کاری درش نمیشود کرد، به همه جا دور است، ازت دلخور میشوند. از گفتن واقعیت ناراحت میشوند. من روی مملکتم اینقدر غیرت ندارم، بهم بگویند ایران جا گهیه، میگم لابد هست. ولی مردمانی که میخزند یک حومه ای در یک شهر آمریکای شمالی، آن حومه را با جان و دل دوست دارند. نمیشود بهشان گفت شما وسط ِ بیابون چه میکنید. آرامشش را دوست دارند. آرامش برای مادربزرگم، من وقتی هنوز سی را رد نکردم، دنبال ِ آرامش نیستم. دنبال جنجالم. بعد قضاوتشان میکنم، میتونم روی زندگی ترتمیز بی نقصشان تگری ِ یک مستی جدی را بزنم.

اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۰

اجهاف

درست در روزگاران ِ نه چندان قدیم سوزنی زندگی می کرد. همانطور که می دانید سوزن ها یا ته گرد هستند یا ته سوراخ. سوزن ِ قصه ی ما از نوع ِ ته سوراخ بود. اینکه یک سوزن ِ ته سوراخ باشید به خودی ِ خود رنج آور نیست اما کافیست تنها سوزن ِ ته سوراخ تا شعاع ِ دویست متری باشید تا قضیه دردناک شود.
برای چند لحظه خود را جای ِ یک سوزن ِ ته سوراخ ِ تنها بگذارید. فکرش را بکنید، مدام نخ های ِ مختلف را بچپانند تویتان، هی بدوزید وصله کنید، کوک بزنید پیچُ تاب بخورید، هی مالانده شوید به این ُ آن. در این دنیا که حتا ابر نمی گرید به حال ِ ما حتا تحمل ِ یک سوزن هم حدی دارد.
پس یک روز به اینجای سوزن ِ ته سوراخ ِ قصه ی ما رسید. یعنی درست تا زیر ِ لبه ی سوراخش، آنوقت فریاد کشید: لعنت، دیگه به اینجام رسیده، من دیگه تن به این همه خففت ُخاری نمی دم
خب؟ حالا چکار می خواست بکند؟ سوال ِ خودش هم همین بود. چکار می توانست بکند؟ یک سوزن ، یک سوزن ِ تنها. حتا اگر دو سوزن هم بود باز نمی توانست کار ِ به خصوصی انجام دهد. تصمیم گرفت گم شود.
افتاد
گم شد
دمبالش گشتند. پیدا نشد. دمپائی پوشیدند . بیشتر دقت کردند . پیدا نشد .
ربابه بچه را بغل کرد
نگران بود
ربابه گفت جارو برقی بیاورید ، جارو برقی آوردند همه جا را با دقت جارو کردند. سوزن ِ ته سوراخ ِ ما در حالی که سوراخش از ترس به تپش افتاده بود رفت یک جایی پشت ِ پایه ی میز و سطلاشغال قایم شد. جارو برقی هووووووووووکشان همه چیز را خورد. یک جوری شد که سوزن ِ قصه ی ما گفت اه گه خوردم اصلن که ناگهان سوسن خانم داد زد: بسه دیگه سرم رفت جوال دوزم که بود تا حالا رفته بود تو اون جاروبرقی ِ بیص صاحاب مرده.سوسن خانم از بچگی عادت داشت اصطلاح ِ صاحب مرده و بی صاحب را با هم ادغام کند، او از ضعف ِ اعصاب ِ شدیدی رنج می برد پس همه گفتند آره آره حتمن رفته تو جارو برقی آره
ربابه بچه را پایین گذاشت
نگران بود
سوزن ِ ته سوراخ کمی آرام شد. خسته بود،لــَختی گرفت همانجا خوابید .یک جائی کنار ِ پایه ی میز و سطلاشغال. از داخل ِ سطلاشغال صدای گریه می آمد. چیزی مدام می گفت من اشتباهی اینجا هستم جای ِ من اینجا نیست. حق ِ من این نیست بعد هم با تشدد ِ هر چه تمامتر عر می زد.آن چیز یک سکه ی بیست ُ پنج تومانی بود. سیگاری که خیلی زودتر از وقتی که باید، خاموش و دور انداخته شده بود دلداریش داد،گفت: ببین من ُ،اصن بم میاد ته سیگار باشم؟ یه نیگا به قد ُ هیکلم بندا، نه جونه داآش خدائی بگو بم میاد؟ د ِ نمیاد دیگه د ِ نع،چرا؟ خو چون نیسسم دیگه نوکرتم، بااااا خیلیا اینجان که نباس باشن.گوش پاک ادامه داد: آره حاجی، منم حاضرم قسم بخورم که از یه طرفم استفاده نشده.سکه ی بیست ُ پنج تومانی عرزنان جواب داد نه نه نه شماها نمی فهمیــــــــن، شماها به هر حال می افتادین این تو، شماها ماهیتتون آشغاله، آشغال ، اما من چی؟ من پولم، پول و بلندتر گریه کرد.
گوش پاک کن و سیگار به هم نگاه کردند ، سیگار گفت پیشششششش عن ُ ببینا و گوش پاک کن با بزرگ منشی ای که از او بعید بود گفت ول کن حاجی، بی خیال
سکه ی بیست پنج تومانی داشت دیوانه می شد، در واقع دیوانه شده بود، پس خودش را به دیواره های سطل کوباند و داد زد لاشیااااا من ُ ازینجا بیارین بیرووووون لاشه سگای ِ عوضی لاشیا لاشیا لاشیااااااااااااااااا
هیچکس جز سوزن ِ ته سوراخ آن بیرون صدایش را نمیشنید، سوزن فک کرد این دیگه چه قاتیه بابا،انگار آشغالدونی با اون آشغال دونی فرق داره ،بشین سر ِ جات دیگه اه ، دو دیقه اومدیم کپمون ُ بذاریم بعد ِ یه عمر اگه گذاشتن. اما سکه ی بیست ُ پنج تومانی دست بردار نبود. سوزن تصمیم گرفت جایش را عوض کند ، بچه آمده بود توی ِ اتاق و داشت برای ِ خودش می چرید.
سوزن سعی کرد دیده نشود و سعیش نتیجه داد. رفت پشت ِ در ِ اتاق، تاریک اما خلوت ُ امن به نظر می رسید ، تا خواست بخوابد چیزی آن ته مه ها تکان خورد، سوزن پرسید کی اونجاس؟ هی؟ کی اونجاس بت می گم؟
صدا آمد که: خوف نکن منم جارو برقی
سوزن در حالی که داشت به خود می شاشید جواب داد خب که چی؟ خیال کردی من ترسیدم؟ هان؟ هان؟ هان؟!
طفلک اعصاب نداشت. جارو برقی جلو آمد کمی نور به چهره اش افتاد ، لبخند ِ خاصی به لب داشت، بنده شخصن پدربزرگ نداشته ام اما ظاهرن از همان لبخندهائی بود که پدربزرگها می زنند به اصطلاح. گفت نترس کاریت ندارم ، صدایش عجیب شبیه ِ داریوش بود. سوزن کم نیاورد گفت حالا کی ترسید؟؟ جارو برقی گفت هووووووووووووووووو آنوقت سوزن خواست فرار کند که صدای ِ هارهارهار خندیدنه جاروبرقی بلند شد، سوزن ِ ته سوراخ گفت زهر ِ مار بی مزه ی لوس ، انگا ما اعصابه زیادی داریم، جاروبرقی باز هم از همان لبخندها زد و گفت مزاح کردم بابا در نتیجه آنها با هم دوست شدند،سوزن داستانش را برای جاروبرقی تعریف کرد. جاروبرقی هم یک داستان داشت،چون هر کسی به هر حال داستان ِ خودش را دارد. حالا یا تعریفش می کند یا نمی کند.
داستان ِ جاروبرقی از این قرار بود:
یک سال ُ چاهار ماه ُ هشت روز ِ پیش در یک روز ِ گرم ِ آفتابی در حالی که ازدحام ِ پشه ها به اوج رسیده بود خراب شد. در ابتدا قضیه همچون خراب شدن ِ یک جارو برقی، ساده به نظر می رسید.اما ماندن به مدت ِ سه شبانه روز در تعمیرگاه ِ لوازم خانگی ِ فرهادی بود که قضیه را پیچیده کرد. در طول ِ این مدت طی ِ صحبتهایی که با سایر ِ جاروبرقی ها داشت متوجه شد که هیچ کدام ار آنها در خانه جایگاه ِ مخصوصی ندارند و این در حالی بود که تمام ِ لوازم ِ خانگی جایگاه ِ مخصوص به خودشان را در منازل داشتند
یخچال ها ، اجاق گاز ها ، تلوزیون ها ، حتا تلفن ها
این جارو برقی ها بودند که همیشه آواره بودند
در تمام ِ طول ِ تاریخ جاروبرقی ها تنها موجوداتی بودند که با الکتریسیته کار می کردند اما هیچ جایگاه مخصوصی در منازل نداشتند و این باعث شد که آنها ناگهان به خود بیایند و از خود بپرسند که چرا؟ چرا جاجارو برقی ای در خانه ها وجوود ندارد؟ چرا همیشه پشت ِ در کمد؟ یا کنار ِ رخته خواب ها یا کنج ِ دیوار یا یک گوشه ای که به چشم نیایند؟ چرا؟ همیشه در حال ِ له شدن،همیشه معذب از اینکه جای ِ چیزی را اشغال کرده اند. آنها دیگر فهمیده بودند.
تعمیرگاه ِ لوازم ِ خانگی ِ فرهادی تحول ِ عظیمی را در زندگی ِ جاروبرقی ِ لبخند پدربزرگی به ووجوود آورد.
شب ِ آخری که در آنجا بود تا صبح برای سایر ِ همنوعانش سخن رانی کرد، گفت برادران به من گوش دهید،
همچون درهایی که بی گناه محکم بسته شدند. کلماتی که داد کشیده شدند در حالی که دشنام نبودند. پرتقال هائی که بارها با چاقو نصف شدند ُ نصف شدند بی آنکه خونی باشند. قطره های آهنی که به زور در حلق ِ نوزادان ریخته شد. دندان هائی که به ناحق سیاه شدند ُریختند. آویشن هائی که در عوض ِ غذا به هوا ریخته شدند، این عادلانه نیست. ما باید جایگاه ِ خود را به دست آوریم.
به اینجای داستانش که رسید به پهنای صورت خندید و ساکت شد.
سوزن ِ ته سوراخ فکر کرد این دیگه چه بدبختیه

ربابه آمد بچه را بغل کرد و رفت.

فروردین ۲۶، ۱۳۹۰

نی‌لبک

چوپان صدو شصت و یک سانت قد داشت. یک بار رفته بود مشهد. توی همان حرم امام رضا، چند تا بچه صداش زده بودند کوتول‌خان. در حالی که از آن بچه‌ها بلندتر بود. آفتاب پیشانی و گونه‌هایش را سوزانده بود. و دست‌هایش؟ دست‌هایش مثل مابقی ِ چوپان‌های دنیا یوغور بودند. پینه داشتند. زخم داشتند. زیلی داشتند. وقتی بز می‌برد چرا یک کلاه حصیری می‌گذاشت سرش. کلاه را نخریده بود. اصلاً ایده‌ای نداشت این کلاه از کجا آمده. تخمش هم نبود. لبه‌ی کلاه چند تا سوراخ داشت. آفتاب از لای سوراخ‌ها می‌افتاد تو صورتش. اصلاً دوست نداشت کلاه را برعکس کند تا آفتاب نیاید. با آفتاب مشکلی نداشت. تخمش هم نبود. آن روز مثل همیشه بود کمی باد وزید. سگ‌ها پارس کردند. چند بز رفتند دورتر و چوپان رفت و کتکشان زد و برشان گرداند. بزها مشغول چریدن بودند. سگ‌ها هم مشغول هم بودند. چشم چوپان دو درجه سانتی گراد گرم تر از محیط شد.
از بُنه‌اش نی‌لبک در آورد. خودش می‌گفت بُنه. کوله‌پشتی بود. اصلاً یادش نمی‌آمد این کوله مال چه کسی بوده و چه‌طور به او رسیده. البته قاسم - که رفیق چوپان بود و عکس‌های گوگوش برایش می‌اورد- گفته بود کوله را پسر  یدالله خان جا گذاشته لب ِ آب. به عنوان راوی ایده‌ای ندارم که لب ِ آب کجاست.‏ نی‌لبک را گذاشت گوشه‌ی لبش. بی‌که بداند باید فوت کند یا بمکد. اصلاً این بی‌ایده‌‍ترین چوپان در دنیا بود. اول مکید که چیزی نشد. فوت کرد. نی‌لبک آخش در آمد. به بالا نگاه کرد. آسمان آبی بود و یک عقاب هم سعی داشت ریزتر از قبل به نظر بیاید. خورشید اجازه نمی‌داد چشمش را باز ِ باز کند. اما با همان چشم کتمه‌کوری سعی کرد عقاب را دید بزند. بوی علف در هوا پخش بود. چوپان یک خمیازه کشید. حس کرد کافی نیست، پس یکی دیگر هم کشید. عقاب پیداش نبود. و خورشید تصمیم داشت چوپان را کور کند. لبه‌ی کلاه را کشید پایین. چشمانش همه جا را سبز دید. کمی هم قرمز قاطی کرد. سرش را گذاشت روی بُنه، نی‌لبک را روی سینه. کلاه را هم روی صورتش کشید و به صدای بزها گوش داد و چشمانش پانزده درجه‌ی سانتیگراد از قبل گرم‌تر شدند.

خودش هم می‌دانست این خواب است. در خواب سعی کرد برود پیش گوگوش. یا برود پیش زهرا. که شبیه گوگوش نبود اما به هر حال دختر بود. بین گوگوش و زهرا مردد بود که یک چیز سیاهی آمد پیچید دور پاش و بالا نیامد بلکه پا را ول کرد و رفت. مار بود. مار هم نشان پول است. مار را بگیرد؟ نگیرد؟ به حال مار نشان پول است چه بگیرد و چه نگیرد . برای همین خندید. مار از پاهایش دور شد رفت و رفت تا رسید به نی‌لبک، خزید توی نی‌لبک. چوپان می‌دانست این خواب است و مار با آن اندازه می‌تواند برود توی نی‌لبک یا حتی می‌تواند برود پیش گوگوش. به بزها نگاه کرد. بزها داشتند می‌رقصیدند. سمشان مثل دست شده بود. توی هر دست یک چوب بود. می‌رقصیدند چوب‌ها را می‌زدند به هم. این رقص را کجا دیده بود؟ چند تا یک گوشه نشسته بودند و می‌خندیدند. چند تا هم یک گوشه داشتند کباب درست می‌کردند. چوپان نی‌لبک را برداشت و چیزی را نواخت که نمی‌دانست چیست اما بزهای رقاص حرکاتشان را با آهنگ هماهنگ کردند. با هر دم و باز دم چوپان مار از نی‌لبک می‌آمد بیرون. چه نوای خوشی. بزها به چوپان گفتند بیا کباب بخور. گوشت بز لذید است. شیر بز هم لذیذ است.بز لذیذ است. چه گوشتش. چه شیرش. چوپان گفت گوشت ادم خوب است. بزها گفتند یعنی لذیذ است؟ گفت آره، لذیذ است. چه گوشتش. چه شیرش.
دید که یک پا ندارد. گوشتی که بزها داشتند کباب می‌کردند پای او بود. کفش هم بهش بود. صدای زنگوله‌‌ها زیاد شد و بزها همگی سر و صدا می‌کردند.

چه گلوی خشکی. چه عرق سردی. چه خوابی. چه گله‌ی متفرقی. پا شد چشم انداخت ببیند بزی خیلی دور نرفته باشد. گله خیلی پخش و پلا بود پس فکر کرد لابد گرگ آمده، اما سگ‌ها آرام بودند. گرگ هم این ساعت نمی‌آید. بدموقع است. یک صدای دور و ضعیف می‌‌‍آید. صدای بزغاله می‌اید چشم می‌چرد در آسمان و عقاب لامصب را می‌بیند. صدا محوتر و عقاب ریزتر از قبل به کار خود ادمه می‌دهند. 

دو تکه ابر توی آسمان هستند. یکی بزرگ، یکی کوچک. نزدیک به هم حرکت می‌کنند سمت ِ غرب. مثل یک پدر و پسر کنار همند که می‌روند از خورشید جواب یک مساله را بپرسند. چوپان نی‌لبک مرحوم پدرش کبلایی‌کلب‌علی را به مشهدی عباس می‌دهد. به جای ضرری که امروز زده شد. همان بزغاله‌ای که با عقاب رفت. بزغاله‌ی مشهدی عباس بود. گفت من این نی‌لبک رو چه کار کنم؟ چوپان هیچ نگفت، زل زده بود پایین. به خاک. به دو تا مورچه. مشهدی می‌گوید از حقوقت کم می‌کنم. و اضافه می‌کند نی‌لبک می‌خواهد چه کار؟ اما نی‌لبک را پس نمی‌دهد. عصر شده . خورشید دارد می‌رود. خانه‌ی چوپان از مسجد روستا فقط دو خانه فاصله دارد. فکر می‌کند به هر حال هیچ‌وقت نی‌لبک زدن را یاد نمی‌گرفت.