شهریور ۰۷، ۱۳۹۱
مرداد ۱۰، ۱۳۹۱
تحمیق توده ها
فروردین ۱۵، ۱۳۹۱
ما در این بازی همه خیلی خریم
فروردین ۰۴، ۱۳۹۱
پستی برای خروس همسایه
اخرین روز سال نود بد گذشت. البته سال نود از اولش هم برای ما چیز خاصی نداشت جز مصیبت اما روز آخرش دیگر سنگ تمام بود. اتفاقهایی افتاد که شما چون اولش را نمیدانید آخرش هم نباید زیاد برایتان جالب باشد. ته داستان را هم که برای کسی تعریف نمیکنند خالی خالی / اصولاً من یاد گرفتهام که در زندگی هیچ کاری را نباید خالی خالی کرد، این هم رویش.
ساعت شیش و نیم صبح بیست و نهم اسفند نود اتفاق افتاد و من چرا ساعت شیش و نیم صبح بیدار بودم؟ چون همسایهی بغلی توی حیاطشان خروس نگه میدارد و خروس که چه عرض کنم از سگی که وقت جفت گیریش گذشته صدایش بیشتر است. حتماً از خودتان میپرسید من کجا زندگی می کنم که مردم تو خانهشان مرغ و خروس نگه میدارند؟ و حق باشماست، توی یک ده گنده! / بگذریم. خواب بودم و صدای خروس من را بیدار کرد. اول خودش را فحش دادم بعد صاحب مردم آزارش را بعد آمدم نت و بعدش ساعت ده و نیم یازده با چشم گریان رفتم توی تخت و احساس کردم من بدبختترین آدم این دنیا هستم و بعدش هی گریه و قطرههای درشت اشک که از بغل چشمم میچکید رو این متکای لامصّب / و خب تا میآمد یادم برود و چشمم گرم شود و یک ساعتی خوابم ببرد، زرت صدای خروس تو گوشم راست میکرد که: کجا؟! خواب بی خواب هنوز همین جایی.
ظهر شد / شب شد و من با دو تکه لباس نازک که از شب قبلش تنم مانده بود تو تخت لولیدم و خودم را به اینور آنور مالیدم بلکم چیزی عوض شود / حالم بهتر شود - که نشد / تصمیم گرفتم سریال جدید دانلود کنم، موزیک گوش بدهم، فیلم ببینم، از خروس همسایه انتقام بگیرم / کلّهی فلانی را بِکنم، خودم را بکشم / نه، همسایه بغلی را شاید بکشم! اما هیچ کدام فایده نداشت / فقط شب شد و احتمالاً خودتان میدانید که این روزها چقدر طولانی است / یادم هست روز آخر که داشت میرفت تمام طول راه از دیباجی تا پونک با ترافیک ساعت پنج بعدازظهر سریع گذشت / آن نیم ساعت توی ماشین که من عین دیوانهها گریه میکردم و خداحافظی، زود گذشت اما بیست و نه اسفند نود نه، تمام شدنی نبود!
ساعت نُه شب بود شاید ده / مهم نیست / آنقدری مهم است که هوا تاریک بود و من داغان / با چنان حجمی گریه کرده بودم که کورترین آدم از مسافت لااقل بیست متری میتوانست بفهمد / منتظر بهانه بودم، یک چیزی که بزنم همه چیز را بیاورم پایین / برینم به خودم، اتاقم، زندگیم، حالا هر چیز ممکن / و این یکی هم زد افتاد و من هم شلوارم را همان پایین اتاق درآوردم و آن یکی را پوشیدم و اولین چیزی را که دستم آمد سرم انداختم و با ماشین زدم به خیابان / موبایلم یا به قول اینها تلفن همراه که نداشتم. نه که نبرده باشم، نه، دقت کنید! نداشتم! و ندارم مدتی ست / فقط کیفم همراهم بود و مدارک ماشین و خودم!
نیم ساعتی چرخیدم / تو کیفم پولی نبود، تو ماشین هم همین طور، وقتی عین دیوانهها یکهو بزنید بیرون قطعاً وضعتان از من بهتر نخواهد بود / ماشین حدود ده دوازده لیتری بنزین داشت به گمانم / عقربهاش از پایینترین خط هم پایینتر بود و من نسبتاً بیهدف تو خلوتترین جایی از شهر که ممکن بود شب قبل از عید مردم عین زنبور تو هم نپلکند و نیششان تو فلان جایشان باز نباشد میچرخیدم. حواسم به اطرافم نبود چون آدمی که حواسش به خودش نباشد و از حجم اشکی که از صبح ریخته چشمهایش تمام باز نشود نمیتواند خیلی حواسش به اطرافش باشد.
تو خیابان چیزی نبود یعنی تو ردیف مغازههای آن طرف خیابان لااقل / مطمئنم برای من با آن قیافه که زیرپیراهن شب قبل تنم بود و یک شلوار و کمربندِ رویش و یک شال و بیپول، آن دست خیابان چیزی نبود. نه برای خریدن، نه برای دیدن، نه برای ایستادن / اما خودتان که میدانید، آدم است، خر است. گاهی اوقات تو زندگی بیدلیل میپیچد به راست، فرمان می چرخاند و نمی بیند و بعد پوغ! میکوبد تو ستون، ماشین یا حتی آدم بغلی و همه چیز را به گا میدهد و بعد خودش میماند وعلامت سوال که: این از کجا آمد دیگر؟ یا به عبارت دیگر: این چه گهی بود که من خوردم و حالا قاشقش را کجایم ببندم؟
یکهو پیچیده بودم سمت راست / به ماشین بغلی کوبیده بودم / یعنی ماشین بغلی به من کوبیده بود / سمت رانندهاش به سمت شاگرد ماشین من / مقصر بودم احتیاج به کروکی و افسر نداشت واضح بود آنقدرها که خودم هم می فهمیدم. رانندهاش تنها بود. یعنی خودش بود و ماشینش، بغل دستی نداشت .
آمد پایین داد و بیداد / قیل و قال که: مگر کوری؟! / هنوز درست نفهمیده بود دخترم و ایضاً جوان / وقتی جلوتر آمد و از پنجرهی پایین داده نگاهش کردم و دید دخترم به وضوح ملایمتر شد. گفت: خانوم مقصری / نمیدانم چند سالش بود. سی و خوردهای شاید، معمولی / چیز خاصی نداشت که مثلا مشخصهاش باشد یا بزند توی چشم که من الان یادم باشد و بگوید و بشود توصیفش / گفت: خانوم لااقل بیا پایین ببین چی کار کردی؟
تصادف مهم نبود / مقصر بودن هم مهم نبود / همه یک جای زندگیشان مقصر هستند و مگر تا حالا جاهایی که مقصر نبودهام چه فرقی داشته با مواقعی که بوده ام؟ / مهمش این است که آدم به گا نرود. وقتی که برود دیگر کجای ماجرا بودنِ خیلیها فرق نمیکند. نمیتوانستم از ماشین پیاده شوم. چرا؟ چون زیرپوشِ نازک از دیشبش تنم بود و شالم رویش و همین. وقتی از خانه زدم بیرون فکر نمیکردم با آن وضع ممکن است مجبور شوم جایی از ماشین پیاده شوم / من خر هستم، بله حق با شماست / حقم است، بله، این هم حق با شماست. سوال بعدی لطفاً!
گیر افتاده بودم. حالا با چه زبانی باید میگفتم: آقا من سر وضعم مرتب نیست، و بیا، بیخیال، کارت ماشین را بگیر و ببر تا بعد نمیدانم / مردک هی منتظر، زل زل من را نگاه میکرد / فکر کنم حتی شاید فکر کرد ممکن است من قصد فرار کردن داشته باشم.
چند ثانیهای گذشت / همان چند ثانیهی اولِ بعد از هر ماجرا و گه خوری بزرگ، همان طوری که به همه میگذرد. اولش بُهت، بعدش سیاهی، بعدش سکوت، بعدش دوباره ماجرا و حقیقت اینکه گیر افتادی اینکه شد / دَر رفت باز. آدم که رد کند، تو گا که زیاد بماند، فشار که از یک حدی بیشتر بشود، آدم شاید حتی راضی شود خودش را بفروشد و از مخصمهی یک جایی بزند بیرون و بگریزد / اینکه زندگی ول کند / اصطلاحی هست که میگویند: بکشد بیرون یا یک همچنین چیزی / آدم راضی میشود.
کار به حرکت عجیبی نرسید یا شاید نکشید. ادامهش همان قدر بود که شالم را زدم کنار که: آقا جان ببین! چیز خاص قابل عرضی تنم نیست که بیایم پایین تو خیابان جلو شما و یک شهر بیاستم تا افسر بیاید و بگوید: مقصری! / این شماره را بردار، کارت هم میخواهی میدهم. آخرش نمیدانم مردک از من خجالت کشید، از خودش، از زنش که شاید توی خانه بود / وجدان داشت، خوب بود، غیرت داشت / دلش سوخت، مؤمن بود، باخدا بود یا دیدن سینههای نیمه برهنهی من از زیر زیرپوش نازک، خیلی تحت تاثیرش قرار داد که سرش را انداخت پایین گفت: برو و ول کرد و رفت تا بعد بیاید سراغ خسارتش. نمیدانم اما هر چه بود، همان لحظه رفت. بیست و نه اسفند سال نود تمام به گاییش هنوز مانده، به گایی کل سال نود با جایش / حالم خوش نیست / پست هم نتیجهگیری خاصی ندارد تا آنجا که میدانم!
پانوشت: در ضمن علی گندو مدت هاست و امشب شاید می خواست اینجا را آپ کند که نوشتن من همزمانش شد/ خبر خوبش لاقل این است که می توانید منتظر یه چیز خوب باحال باشید.
آذر ۰۱، ۱۳۹۰
هاکی و راگبی و شهرمون
آبان ۰۸، ۱۳۹۰
یکیشم ما
جالب از کار در آمد. حیف ریحان ها آنجا نبودند که ببینند. همیشه موقعی که باید باشند نیستند. مثل ِ وقتهائی که از بد ِ روزگار به جای ِ ناهار املت دارید. املت کنار ِ پیچک ها در آشپزخانه مزه می دهد چون به هم می آیند. خودتان که بهتر می دانید. دختر داشت فکر می کرد که بس است هر چه دیوانه بودم، ازقضا دست ِ مادرش رفت زیر ِ سوزن ِ چرخ ِ خیاطی. قلبش ریخت. ریخت کف ِ آشپزخانه. نگاهش کرد. چیز ِ کبود ِ نفرت انگیزی نبود بلکه چیز ِ کبود ِ ترحم انگیزی هم نبود. یک چیزی بود ما بین ِ این دو. مثل ِ بین النهرین ، اما نه دقیقن همان. چرا سرتان را درد بیاورم؟ عذر می خواهم. چون مجبورم. وقتی که می بینید مادرتان دارد بیش از اندازه می خوابد باید بیدارش کنید وگرنه افسردگی ِ حاد می گیرد. این یک نظریه ی فردی/پزشکی/بهداشتی است که می توانید در صحتش شک کنید. زیرا ماهیت ِ مادر با خواب ِ زیاد تناقض ِ شدید دارد. پس باید کاری کنید که مادرتان بیدار شود. مثلن سر و صدا. خیلی کار ِ سختی نیست. کافیست با صدای بلند در حالی که سعی می کنید صدایتان شبیه داریوش باشد داریوش بخوانید. بعد مادرتان می گوید ســسس.
راستی آیا می دانستید اگر مادرها فرزندانشان را در آغوش بگیرند ، فرزندان دیگر نیازی به سکس ندارند؟
اگر فکر می کنید تنها کاری که در حال ِ انجام دادنش هستم پراکنده ساختن ِ کس است باید بهتان بگویم که سخت در اشتباهید ، من برای ِ اثبات ِ صحت ِ نظریه ام شما را دعوت به تفکر در مورد ِ دوران ِ کودکیتان می کنم و قضاوت را به خودتان واگذار می کنم.
به هر جهت او می رود و گردن ِ مادرش را ماساژ می دهد ، یا برایش یک لیوان آب می آورد. تو می روی گردن ِ مادرت را ماساژ می دهی یا برایش یک لیوان آب می آوری. من می روم گردن ِ مادرم را ماساژ می دهم یا برایش یک لیوان آب می آورم. ما می رویم گردن ِ مادرانمان را ماساژ می دهیم یا برایشان یک لیوان آب می آوریم. آنها و ایشان هم به همچنین.اما این پایان ِ کار نیست. پایان ِ کار هنگامیست که به خودتان می گویید
این همه قبر، یکیشم ما
مرداد ۲۸، ۱۳۹۰
جنگ های انحصار وراثت
دعوای عظیم اول، سر فوت مادرشان پیش آمده بود. سر اینکه با پدر چه کنند و کجا بمونه و خب الحمدالله پدر نظامی مآب زنده بود و هارت و پورت میکرد که خونه ام میمونم و پرستار میخوام. کم کم گفت پرستار را بلکه صیغه کنم که از برهوت خارج شم. سر همان پرستار هم یک جنگ عظمایی کردند و گیس هم را کشیدند خواهرها و آن میان پدر نظامی مآب هم پشماش ریخت و ترسید و بیخیال صیغه شد.
دعوای عظیم بعدی وقتی پیش آمد که پدر هم فوت شد و خواهرها خوب پریدند به هم. خداوند ارث را برای دعوای خانوادگی قرار داد. یکی شان میخواست انحصار وراثت بگیرد و یکی شان میگفت تو دست به مال اموال پدرم نزن سلیطه. خواهر بزرگه میگفت ریدی، من سهمم رو میخوام، خواهر کوچیکه میگفت پدسگ خونه ی پدری رو نمیفروشم. بعد شیش ماه تف برای هم ننداختند و نزدیک سالگرد فوت پدرشان که شد خواهر کوچیکه فهمید اگر انحصار وراثت رو سر یک سال درست نکنند، یک مالیات کلفتی باید به دولت فخیمه بدهند. بنابراین کاغذها امضاء شد و قرار شد خانه رو بفروشند. اینبار خواهر بزرگه گفت شماها ریدید و من خونه ی پدری رو نمیفروشم که اشک همه ی شما گداصفتان دربیاد. آن وسط برادر قلچماق ِ زالو صفت فریادش به هوا بود که من سهمم دو برابر است و اصلا بابا میخواست کلا خانه را به نام من کنه، و اگر طبق خواسته ی اون مرحوم بخوایم عمل کنیم بهتره خونه رو به نام من کنید. خواهر کوچیکه افسانه ی خانه ی پدری و آن الم شنگه ی شیش ماه قبلش در باب نگهداری از میراث ِ خانوادگی را یادش رفته بود و هم را جر مفصلی دادند تا خواهر بزرگه پس از چزاندن همه، راضی به فروش شد. پولش را هر کس برداشت رفت زد به یک زخمی، یکی داد پول بالای قرض های قمار شوهر الکلی اش، یکی یک آپارتمان خرید تا هر وقت با شوهره دعواش شد بزاره بره و هیچ وقت نرفت، یکی قرض و قوله های عقب وام خانه اش را داد، یکی هم ریخت به پای فرستادن توله هایش به خارجه، که بلکه بچه هایش که از کودنی باسن را نمیتوانستند به تنهایی پاک کنند، در لندن دکتر شوند. و توصیه ی من به شما این است که در لندن دکتر نروید اگر از این تخمه و ترکه اند.
مرداد ۲۴، ۱۳۹۰
وقتی فیلمهای خمسه خندهدار بود
تیر ۲۸، ۱۳۹۰
بنی آدم اعضای یک پیکرند ؟
تیر ۲۷، ۱۳۹۰
من تا صبح بیدارم!
نیمه شب است تو یکی از کوچه پس کوچههای جردن، جلو سفارت یکی از کشورهای آفریقایی ایستادهای. از دور صدای محو شتاب گرفتن موتورسیکلتها و بوق گاه و نیمگاه کامیونها به گوش میرسد. داغی دم گرفتهی هوا گویی وزنهی آویزان به پلکهایت را سنگینتر کرده و تو در این نزاع نابرابر با بیخوابی، رمقهای آخرت را خرج میکنی. کیوسک فلزی لعنتی هم که انگار نشانهای است از آنچه برگردن تو انداخته شده: بیفایدگی. روی برچسب داخل کیوسک نوشته: نوع جدید. پس این مدل بهبودیافتهاش باید باشد. در تابستان گرمای به جان رفتهش را تا صبح حفظ میکند و احتمالا زمستان هم به سرمای بیرون نه نخواهد گفت. محض دکور پنکهای هم روی سقفش نصب شده که خب طبیعی ست که کار نمیکند. پس چارهای نیست، به بغل تکیه دادهای به چارچوب در کیوسک و قدمهای خرامان سوسکی را نگاه میکنی که احتمالا خودش نمیداند در این نیمه شب نکبتی دنبال چه میگردد.
هنوز چند ساعتی مانده تا پایان این نوبت مداوم نگهبانیت. افسر گشت درحال نوشتن ساعت بازدیدش از توست و زیرزیرکی به درجههای روی شانهات نگاه میکند. هم، درجهاش سالها کمتر از درجهی توست، هم سنش. ولی تو به اجبار به نظام فروشدهای (یا به عکس) و او به اختیار بردگی را به عنوان شغلش برگزیده. درحالی که سرش پایین است میپرسد: "فوق لیسانسی؟!" میگویی: "بله". سری تکان میدهد به نشانهی افسوس ولی چهرهاش ذوقزدگی تمسخرآمیزی را منتقل میکند. برگهات را ازش پس میگیری و به سمت کیوسک برمیگردی. نه! انگار نه این هوا قصد نرمش دارد و نه این ثانیههای عذاب سرعت میگیرند. مثل هرشب فرصت شام خوردن نداشتی و معدهات به جمع آزاردهندههای این روزها اضافه شده. اهمیتی نمیدهی و سعی میکنی با قدم زدن کمی وقت کشی تمرین کنی.
صدایش شفاف است و با اینکه از دور به گوش میرسد ولی راحت متوجه میشوی که چه میخواند. با پس زمینهی صدای آکاردئون، آوازش کوچه را پر کرده که " غروب پاییزه...دلم غمانگیزه...". خیال میکنی که ای کاش غروب پاییز بود و از این گرمای خفهکننده خبری نبود. اما خودت به خیالت پوزخند میزنی که مگر خودت نبودی که اینجور موقعها شکسپیر میخواندی: "کیست که بتواند آتش برکف دست نهد و به کوههای پربرف قفقاز فکر کند..." چشم میاندازی تا ببینی این آوازهخوان دورهگرد که انصافا خوب هم میخواند کیست. کوچه خلوت است و او سرخوشانه پیچ و تاب خوران خیابان گز میکند. انگار... نه، بدون شک، دارد تنها برای خودش مینوازد و میخواند. غم کهنهی صدایش وقتی از روشناییهای یکی درمیان کوچه رد میشود، در چهرهی سوختهاش هم به چشم میآید. نزدیک کیوسک که میشود میایستد. سرش و پشت آن چشمهایش به سمت تو برمیگردند و به نظر میرسد که تلاش میکنند تصویر ثابتی از آنچه پیش رویشان است ایجاد کنند. سایه بدنش هم دنبالهروی چشمهایش سر میخورند سمت کیوسک. سلام میکند و تو با علاقه (و البته برخلاف قانونی که آموزش دیدهای) دست دراز میکنی برای دست دادن. نگاهی بیهدف به کیوسک میکند و میگوید: " آب داری؟" دهانش که باز میشود بوی ماندهی الکل فضا را میگیرد. عکسالعملی نشان نمیدهی و ظرف آب را میدهی دستش. میگوید: "بوی ویسکی میگیره" میگویی اشکالی ندارد و میتواند ظرف آب را باخودش ببرد. قصد جبران دارد. دست میکند به جیب کنار زانوی شلوارش . بطری کوچکی بیرون میآورد. نه، ظاهرا عیشش مدام است و تصمیم ندارد مستیش به این زودی از گل بیافتد. تعارف میکند. میپرسد: "تابحال ویسکی خوردی؟" با سر حالیش میکنی که خوردی. دستش را جلوتر میآورد. میگویی که نمیتوانی بخوری و اگر بفهمند کارت به جاهای باریک میکشد. با اکراه میگویی. موقعیت وسوسهانگیز است. دلت میخواهد بطری را ازش بگیری و سربکشی. هرچه باداباد. همصدایش شوی و فارغ از هرچه هست، تلوتلوخوران شبگردی کنی. دلت این را میخواهد. اما نیمه محافظه کارت دستت را سفت گرفته و عقب میکشد. سکوتتان که طولانی میشود، لبخند صمیمانهای میزند و آکاردئونش را روی شانهاش جابجا میکند. مسیر زیگزاگی خیابان منتظرش است. تو با حسرت چشم می دوزی به این آوازخوان مست شبگرد که یک ثانیه زندگی سرخوشانهاش به عمر جماعتی میارزد. بادی نمی وزد که بپیچد زیر ردای خوانندهی پریشان قصه ما تا شاید پایان دراماتیکتری داشته باشد. خب نوزد. این شب برای تو، رخوتناک و عذاب آور است و برای او... که می داند؟
تیر ۲۴، ۱۳۹۰
سال ِ در بن بست رقصیدن
تیر ۰۹، ۱۳۹۰
فداکاری از نوع خانوم بازی
نمیدونم اون لحظه ای که ورق برمیگرده کیه، اون لحظه ای که دیگه از هیکل و وجود و سر و ریخت طرفت حالت بد میشود آیا یک لحظه است؟ یا یک سال طول میکشه و به مرور است. یعنی چه طور میشود کسی که تا یک سال پیش دوست داشتی ، حالا عاشق کشته مرده نه، اما خوب بودی و بلد بودی بهش بگی دوستت دارم، الان میخواهی ریختش را نبینی. ساده انگاریه که فکر کنی خب حتما واقعا دوستش نداشتی، نه بابا، یک موقع تو چشمهای کسی نگاه میکردم، میگفتم اوه شت، خدا، دریا، آسمون، از همین دست خزعبلات، یک سال بعدش فکر میکردم این شکم گنده که چهار تا دست و پا ازش بیرون زده کیه که من باهاش میچرخم؟ بعد نیگاه میکنم میبینم که مردم جملگی همینند. آقای دکتر فلانی مثلا یادم است، عاشقانه شروع کردند، دخترک شاگردش بود، آمد بهش اعتراف کرد که استاد، میخوامت، دیوانه ات شدم. عاشقتم، کشته ی توام. بعد سریع دخترک را عروسش کرد، مثل قصه ی پریا بود. آنقدر با هم خوب بودن که قابل پرس و جو نیست. بعد زد و بچه دار شدن، هشت ماه بعد از عروسی دنیا آمد. لابد بوی عن و گه بچه بوی حقیقت و واقعیت زندگی رو به یادشون آوورد. بعد هیچ کس حوصله نداشت اخ و گه بچه رو عوض کنه، در یک مهمونی بود اولین بار که دیدم بهم فحش میدند، جلوی غریبه و آشنا با هم داد و بیداد میکنند. لابد چند سال توی سر و کله ی هم میزنند، تا به این واقعیت دردناک برسند که عجب گهی خوردند و زندگی شان تباه شده. گیر کرده اند، نه راه پس دارند نه راه پیش. بچه دگمه ی برگشت نداره و هیچ کدوم از طرفین دلش نمیاد که با یک بچه کوچیک جدا بشه و بره. در ِ خونه رو که وا میکنند باید قیافه ی نحس هم رو تحمل کنند، به مدت سالیان ِ سال.
بعد آقا خانوم باز شد، چون از موهای خزه خزه ی خانومه که مثل جنگل روی پاهاش نقش بسته عقش میگرفت لابد. خانوم هم انگیزه ای برای تراشیدن جنگل پشمهاش نداشت، یک بچه داشت که غذا بده و بزرگ کنه و فکرش رو علیه پدرش مسموم کنه. سر کار وقتش رو پر کنه و سعی کنه از آقای شوهر دوری کنه. هر چی کمتر در طول روز قیافه ی نحس هم رو ببینند صدای داد و بیداد کمتر بالا میره و آسایش و آرامش همسایه و بچه و خودشون کمتر خط خطی میشه. آقای دکتر به هیچ منشی ای رحم نمیکرد و از تریاک و عرق و بی چاک و بستی کم نمیذاشت. هر دو هم خیال میکردن که چه فداکاری ِ بزرگی کردن جدا نشدن و این بچه رو بزرگ کردن.
شخصا فکر میکنم ریدن با این طرز فداکاری.
تیر ۰۳، ۱۳۹۰
عقربههای کند
گربه ی خاکستری و سفیدی از گوشهی تاریکی بیرون آمد و به محض اینکه اولین قطرهی باران (شاید هم دومی) تنش را خیس کرد، دوید سمت آنجایی که من ایستاده بودم. گربهی بینزاکت، انگار من، یک سرباز یک متر وهشتاد سانتی که در آن لباسهای دو سایز بزرگتر عظمتی داشت را به چپش هم لحاظ نکرد و آمد چسبید به پای چپ من. دستش را زیر شکمش پنهان کرد و خواب آلود به نقطهای خیره شد. چپ چپ نگاهش کردم. گفتم خب حداقل تنها نیستم. دو ساعت نگهبانی دادن از آبخوری زیر باران با یک گربه بهتر است تا تنهایی نگهبانی دادن. ولی این تمام قضیه نبود. انگار قرار نبود این شب بارانی سرد، فقط من و گربه نگهبانهای آبخوری باشیم. میتوانم بگویم نیم ساعت، چهل دقیقهای بود که گربه بینزاکت و من بی تفاوت به حضور همدیگر داشتیم در مورد بیربط ترین مسائل ممکن فکر میکردیم، که حرکت چیزی من را از فکر و خیال بیرون پراند. خیلی نرم و بیخیال راه می رفت. بیشتر شبیه یک قهرمان قدیمی بود که حالا شکم آورده و از آن روزهای بزرگ فقط غرور نصفه نیمهای برایش مانده و دیگر حتی حال راه رفتن هم ندارد. ولی این خیلی برایم عجیب نبود، تعجبم از دیدن یک قورباغه بود در این شهر کوهستانی سرد. قورباغه شکم گنده تنبل هم انگار کنجکاو شده بود اینجا چه خبر است. قدم زنان خودش را رساند سمت من و گربه بی ادب. نزدیک که شد، گربه کمی سرش را بالا آورد و نیم نگاه متبکرانهای به قورباغه کرد؛ ولی واکنش قورباغه صدایی شبیه آروغ بود. به نظر میرسید یک جور خصومت کهنه بین این دوتا وجود دارد. گربه که سرش را برگردانده بود جای قبلش، قورباغه رسیده بود نزدیک پای راست من. یک نگاه به دور و برم انداختم. فکر کردم خب چه بهتر، مراقبت از آبخوری بیست و چهار شیره، زیر باران شبانهی یک شهر سرد با یک گربه بی ادب و یک قورباغه تنبل مسلما بهتر است تا تنهایی نگهبانی دادن.
ساعت هم انگار مجبور بود بیدار باشد، کند حرکت میکرد. باران کم رمقتر شده بود. ولی باد سرد آن تیکهی کمی از صورتم را که بیرون بود، سرخ میکرد. پادگان خواب بود و از تک و توک شیرهای آبخوری، قطره قطره آب می چکید.
تیر ۰۱، ۱۳۹۰
مستهجن
درو که وا کردم دیدم پشتش دششوئیه
در اتاق به دششوئی وامیشد.
بله،
یک طرف اتاق من، یک طرف دششوئی
(اینو میگن جنگ بدون اعلان
جنگی که هیچ قائده ئی نداره)
و دری در فیمابین
این همه ی اون چیزی بود که اونجا به چش میخورد.
به این ترتیب بخشهایی از خونه رو از دست داده بودم.
من دو تا دستمو بردم لای موهام
به صحنه نیگا کردم
و با نوک دو انگشت اشاره پشت سرمو خاروندم
پووووووووووووف
در نخطه ی دوری از من سوسک مرده ئی به پشت کنار آفتابه افتاده بود
و گاهی یکی از دستاش بحالت چندشی تکون میخورد
مث پلک آدمی که به یه صحنه ی دهشتناک چشم دوخته باشه
و گاهی بپپره
دستمو زدم به کمرم
و بخودم گفتم هی هی مظفر
به خودت مسلط باش پسر
بعد رفتم تو توالت و از توی توالت به اتاقم نیگا کردم
تا حالا اتاقمو از تو توالت ندیده بودم
در رو از توی توالت بستم
کمی صبر کردم
و دوباره وا کردم
مث وختایی که مشگلی تخمی تو ویندوز پیش میاد
بعد پنجره رو میدی پایین میاری بالا مشگل حل میشه
ولی درو که وا کردم اتاق سر جاش بود
خیلی ئم قبراق و مکعب
به بیل گیتس فحش ناموسی دادم
(اینو میگن جدال نابرابر
جدالی که فاعده ئی نداره)
اوه نه نه این نمیتونه راست باشه
:(
شیر دششوئی رو وا کردم
آب اومد ازش
صدای آبم میداد
دستمو بردم زیرش خیس شد حتا
نگاهی به تصویر خودم توی آئنه انداختم
گره کراواتمو شل کردم
و گفتم اوه خدای من آیا ینی حالا چی میشه ینی؟
:O
در حالی که مشغول به فکر فورو رفتن بودم به اتاق برگشتم
و به آهستگی بر لبه ی تخت نشستم
شاید شما این تصور رو داشته باشین که ترس من رو برداشته بوده
در حالی که خیر.
من فقط کمی دستم یخ کرده بود
صوبا این جوری میشم خب
و اون موقه صوب بود
درحالیکه العان بعدالظهره
و من هیچ ایده ئی ندارم که چی خاهد شد.
خرداد ۲۸، ۱۳۹۰
The Devil and BiKaari are raging inside me
خرداد ۰۱، ۱۳۹۰
هیچ جوره شبیه هم نبودیم نه قیافه یی نه اخلاقی نه سلیقه یی من یه آدمی دو آتیشی سرو صدا کن بودم که پنج دقیقه بعد هیچی یادم نمی موند و می خندیدم و اون یه آدم ساکت و تودار که دو ماه بعد تلافی یه چیزایی و سرم در می آورد !
هیچ وقت با هم خوب نبودیم / هیچ وقت با هم بازی نکردیم / مامانم فکر می کرد بزرگ شیم یه چیزایی عوض میشه هیچ وقت نشد!
هیچ وقت با هم راز مشترک نداشتیم حتی با هم خرابکاری هم نکردیم / هیچ وقت پشت هم جایی در نیومدیم با هم تولد نرفتیم حتی با هم تولد نگرفتیم / اوایل دعوا می کردیم بعد هم و نادیده گرفتیم / بزرگ که شدیم یه موقع هایی بود که ماه ها از هم بی خیر باشیم ! یه موقع هایی بود که به خودم می اومدم و می دیدم رنگ موهاش عوض شده / بالغ شده / سوتین می بنده / داره بزرگ میشه !
آخرین باری که به خودم اومدم دارم می بینم سال اول دانشگاه ست / واسه خودش عقیده داره / گروه داره / عشق داره و حتی یه تعدادی نوشته داره درباره ی چیزهایی که هیچ وقت نداشته که یه قسمتش راجع به من بود !
اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۰
خونه های براق، زندگی های بی نقص
اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۰
اجهاف
برای چند لحظه خود را جای ِ یک سوزن ِ ته سوراخ ِ تنها بگذارید. فکرش را بکنید، مدام نخ های ِ مختلف را بچپانند تویتان، هی بدوزید وصله کنید، کوک بزنید پیچُ تاب بخورید، هی مالانده شوید به این ُ آن. در این دنیا که حتا ابر نمی گرید به حال ِ ما حتا تحمل ِ یک سوزن هم حدی دارد.
پس یک روز به اینجای سوزن ِ ته سوراخ ِ قصه ی ما رسید. یعنی درست تا زیر ِ لبه ی سوراخش، آنوقت فریاد کشید: لعنت، دیگه به اینجام رسیده، من دیگه تن به این همه خففت ُخاری نمی دم
خب؟ حالا چکار می خواست بکند؟ سوال ِ خودش هم همین بود. چکار می توانست بکند؟ یک سوزن ، یک سوزن ِ تنها. حتا اگر دو سوزن هم بود باز نمی توانست کار ِ به خصوصی انجام دهد. تصمیم گرفت گم شود.
افتاد
گم شد
دمبالش گشتند. پیدا نشد. دمپائی پوشیدند . بیشتر دقت کردند . پیدا نشد .
ربابه بچه را بغل کرد
نگران بود
ربابه گفت جارو برقی بیاورید ، جارو برقی آوردند همه جا را با دقت جارو کردند. سوزن ِ ته سوراخ ِ ما در حالی که سوراخش از ترس به تپش افتاده بود رفت یک جایی پشت ِ پایه ی میز و سطلاشغال قایم شد. جارو برقی هووووووووووکشان همه چیز را خورد. یک جوری شد که سوزن ِ قصه ی ما گفت اه گه خوردم اصلن که ناگهان سوسن خانم داد زد: بسه دیگه سرم رفت جوال دوزم که بود تا حالا رفته بود تو اون جاروبرقی ِ بیص صاحاب مرده.سوسن خانم از بچگی عادت داشت اصطلاح ِ صاحب مرده و بی صاحب را با هم ادغام کند، او از ضعف ِ اعصاب ِ شدیدی رنج می برد پس همه گفتند آره آره حتمن رفته تو جارو برقی آره
ربابه بچه را پایین گذاشت
نگران بود
سوزن ِ ته سوراخ کمی آرام شد. خسته بود،لــَختی گرفت همانجا خوابید .یک جائی کنار ِ پایه ی میز و سطلاشغال. از داخل ِ سطلاشغال صدای گریه می آمد. چیزی مدام می گفت من اشتباهی اینجا هستم جای ِ من اینجا نیست. حق ِ من این نیست بعد هم با تشدد ِ هر چه تمامتر عر می زد.آن چیز یک سکه ی بیست ُ پنج تومانی بود. سیگاری که خیلی زودتر از وقتی که باید، خاموش و دور انداخته شده بود دلداریش داد،گفت: ببین من ُ،اصن بم میاد ته سیگار باشم؟ یه نیگا به قد ُ هیکلم بندا، نه جونه داآش خدائی بگو بم میاد؟ د ِ نمیاد دیگه د ِ نع،چرا؟ خو چون نیسسم دیگه نوکرتم، بااااا خیلیا اینجان که نباس باشن.گوش پاک ادامه داد: آره حاجی، منم حاضرم قسم بخورم که از یه طرفم استفاده نشده.سکه ی بیست ُ پنج تومانی عرزنان جواب داد نه نه نه شماها نمی فهمیــــــــن، شماها به هر حال می افتادین این تو، شماها ماهیتتون آشغاله، آشغال ، اما من چی؟ من پولم، پول و بلندتر گریه کرد.
گوش پاک کن و سیگار به هم نگاه کردند ، سیگار گفت پیشششششش عن ُ ببینا و گوش پاک کن با بزرگ منشی ای که از او بعید بود گفت ول کن حاجی، بی خیال
سکه ی بیست پنج تومانی داشت دیوانه می شد، در واقع دیوانه شده بود، پس خودش را به دیواره های سطل کوباند و داد زد لاشیااااا من ُ ازینجا بیارین بیرووووون لاشه سگای ِ عوضی لاشیا لاشیا لاشیااااااااااااااااا
هیچکس جز سوزن ِ ته سوراخ آن بیرون صدایش را نمیشنید، سوزن فک کرد این دیگه چه قاتیه بابا،انگار آشغالدونی با اون آشغال دونی فرق داره ،بشین سر ِ جات دیگه اه ، دو دیقه اومدیم کپمون ُ بذاریم بعد ِ یه عمر اگه گذاشتن. اما سکه ی بیست ُ پنج تومانی دست بردار نبود. سوزن تصمیم گرفت جایش را عوض کند ، بچه آمده بود توی ِ اتاق و داشت برای ِ خودش می چرید.
سوزن سعی کرد دیده نشود و سعیش نتیجه داد. رفت پشت ِ در ِ اتاق، تاریک اما خلوت ُ امن به نظر می رسید ، تا خواست بخوابد چیزی آن ته مه ها تکان خورد، سوزن پرسید کی اونجاس؟ هی؟ کی اونجاس بت می گم؟
صدا آمد که: خوف نکن منم جارو برقی
سوزن در حالی که داشت به خود می شاشید جواب داد خب که چی؟ خیال کردی من ترسیدم؟ هان؟ هان؟ هان؟!
طفلک اعصاب نداشت. جارو برقی جلو آمد کمی نور به چهره اش افتاد ، لبخند ِ خاصی به لب داشت، بنده شخصن پدربزرگ نداشته ام اما ظاهرن از همان لبخندهائی بود که پدربزرگها می زنند به اصطلاح. گفت نترس کاریت ندارم ، صدایش عجیب شبیه ِ داریوش بود. سوزن کم نیاورد گفت حالا کی ترسید؟؟ جارو برقی گفت هووووووووووووووووو آنوقت سوزن خواست فرار کند که صدای ِ هارهارهار خندیدنه جاروبرقی بلند شد، سوزن ِ ته سوراخ گفت زهر ِ مار بی مزه ی لوس ، انگا ما اعصابه زیادی داریم، جاروبرقی باز هم از همان لبخندها زد و گفت مزاح کردم بابا در نتیجه آنها با هم دوست شدند،سوزن داستانش را برای جاروبرقی تعریف کرد. جاروبرقی هم یک داستان داشت،چون هر کسی به هر حال داستان ِ خودش را دارد. حالا یا تعریفش می کند یا نمی کند.
داستان ِ جاروبرقی از این قرار بود:
یک سال ُ چاهار ماه ُ هشت روز ِ پیش در یک روز ِ گرم ِ آفتابی در حالی که ازدحام ِ پشه ها به اوج رسیده بود خراب شد. در ابتدا قضیه همچون خراب شدن ِ یک جارو برقی، ساده به نظر می رسید.اما ماندن به مدت ِ سه شبانه روز در تعمیرگاه ِ لوازم خانگی ِ فرهادی بود که قضیه را پیچیده کرد. در طول ِ این مدت طی ِ صحبتهایی که با سایر ِ جاروبرقی ها داشت متوجه شد که هیچ کدام ار آنها در خانه جایگاه ِ مخصوصی ندارند و این در حالی بود که تمام ِ لوازم ِ خانگی جایگاه ِ مخصوص به خودشان را در منازل داشتند
یخچال ها ، اجاق گاز ها ، تلوزیون ها ، حتا تلفن ها
این جارو برقی ها بودند که همیشه آواره بودند
در تمام ِ طول ِ تاریخ جاروبرقی ها تنها موجوداتی بودند که با الکتریسیته کار می کردند اما هیچ جایگاه مخصوصی در منازل نداشتند و این باعث شد که آنها ناگهان به خود بیایند و از خود بپرسند که چرا؟ چرا جاجارو برقی ای در خانه ها وجوود ندارد؟ چرا همیشه پشت ِ در کمد؟ یا کنار ِ رخته خواب ها یا کنج ِ دیوار یا یک گوشه ای که به چشم نیایند؟ چرا؟ همیشه در حال ِ له شدن،همیشه معذب از اینکه جای ِ چیزی را اشغال کرده اند. آنها دیگر فهمیده بودند.
تعمیرگاه ِ لوازم ِ خانگی ِ فرهادی تحول ِ عظیمی را در زندگی ِ جاروبرقی ِ لبخند پدربزرگی به ووجوود آورد.
شب ِ آخری که در آنجا بود تا صبح برای سایر ِ همنوعانش سخن رانی کرد، گفت برادران به من گوش دهید،
همچون درهایی که بی گناه محکم بسته شدند. کلماتی که داد کشیده شدند در حالی که دشنام نبودند. پرتقال هائی که بارها با چاقو نصف شدند ُ نصف شدند بی آنکه خونی باشند. قطره های آهنی که به زور در حلق ِ نوزادان ریخته شد. دندان هائی که به ناحق سیاه شدند ُریختند. آویشن هائی که در عوض ِ غذا به هوا ریخته شدند، این عادلانه نیست. ما باید جایگاه ِ خود را به دست آوریم.
به اینجای داستانش که رسید به پهنای صورت خندید و ساکت شد.
سوزن ِ ته سوراخ فکر کرد این دیگه چه بدبختیه
ربابه آمد بچه را بغل کرد و رفت.
