دی ۳۰، ۱۳۸۹

زمانی برای دیوانگی آدم ها

ظهر بود / بوی پیاز داغ از خونه ی همسایه می اومد / فکر کنم جمعه بود شایدم پنجشنبه / روز تعطیل بود در هر حال / نزدیک پنجره رو پاش نشسته بودم / دستام دور گردنش بود / دستاش دور گردنم . حرف می زدیم وسط هاش یه خنده چند تا بوس ! روز خوبی بود / یه روز آروم / یکم گرم که بوی آش میداد !
نمی دونم دقیقا از کجاش از کی اون وسطا دلم خواست بهم بگه دوستت دارم / هی منتظر موندم / نگفت / کم کم نتونستم بخندم / یکم بعدش یکم عصبی شدم / حواسم پرت میشد از بغلش / یکم بعد عصبانی بودم / اما هنوز امیدوار بودم بگه دوستت دارم / گفت : می دونی چیه ؟ گفتم نه / اما یکم عصبانیتم خوابید گفتم بالاخره گفت / یه چیزی توم خوابید / یه چیزی اروم شد / یه رگ دخترانه یی خواب رفت / اما به جاش گفت : از همون اول می دونسته که من ازش خوشم میاد  !!! منفجر شدم از عصبانیت / دیگه دقیقا نمی دونم چیا گفت بعدش / اصلا گوش ندادم چرا این رو گفت  / دیگه مهم نبود بعدش بگه دارم یا ندارم  / فقط یادمه که باید ثابت می کردم این جوری نبوده در صورتی که دقیقا همون جوری بود از همون اولش / آخه یه جورایی همیشه به دختر ا یاد میدن پسرا باید بیشتر بخوان / یاد معلم بینش دبیرستانمون افتاده بودم که می گفت دختر باید نجیب سر جاش بشینه / حس خریت توم بیداد می کرد !
یکم از ظهر گذشته بود / بوی پیاز داغ با کشک روی آش از خونه ی همسایه می اومد شدید /  من نزدیک پنجره داشتم داد می زدم و گریه می کردم / گاهی حتی جیغ / یه چیزی زیر شیکم می زد / شاید حس گشنگی بود / حس ه دو ساعت طول کشید دو ساعت داد زدم و گفتم همه چی تمومه / همین جا !
نزدیک های شب بود / چند ساعت خواب بودم / دیگه بوی پیاز داغ نمی اومد / همسایه آشش و خورده بود /  دیگه گشنم نبود / همه چی هم تموم شده بود .


۵ نظر:

شادی گفت...

...

محمد گفت...

سلام
وبلاگ خودتون فیلتر شده خیلی وقته به غیر از اونجا و اینجا جای دیگه نمینویسید

مرضیه گفت...

چقدر دلم گرفت...

بی خبر گفت...

امان از این بازیها!!!
قشنگ بود :)

Miss.sinshin گفت...

نمي دونم هميشه اينطور بوده يا امروز من فرق کردم که هرچه ميخونم يه جايي به درون خودم برميگرده...آه ازين حس خريت القايي....