بهمن ۲۰، ۱۳۸۹

بیست سال پیرتر از تو

پدربزرگم یه جوان بیست ساله بود وقتی که زنش ، مادربزرگم ، به دنیا اومد و یه مرد سی و پنج ساله زمانی که باهاش ازدواج کرد !همیشه می گفت : از بچگی مادربزرگم رو می شناخته اما هیچ وقت نه دلش می خواسته نه فکر شو می کرده که یه روز با یه ادم بیست سال کوچیکتر از خودش ازدواج کنه / اما خب در نهایت فشار خانواده اش مجبورش کرده بود که این کارو بکنه / از اون طرف مادربزرگمم هیچ وقت پدربزرگم واسش اون مرد خواستنی و جوون ُمستقل ُ قابل اتکا نشده بود /  فقط دو تا ادمی شدن که چهل سال به هم احترام گذاشتن !
 بعد از سال ها وقتی مادربزرگم پیر شده بود و پدربزرگم پیرتر / هر روز می نشستن با هم حرف زدن و تا اونجایی با هم صمیمی شده بودن که از ارزوها و امید و ادم هایی که دوست داشتن واسه هم تعریف می کردن / یه بار پدربزرگم تعریف کرده بود که تمام مدت جوونی ، دختر خاله اش رو دوست داشته / که وقتی با مادربزرگم ازدواج کرده و یه بچه هم داشته یه روز تصمیم می گیره برای همیشه بره / اینکه وسائل شو جمع می کنه و به دختر خاله ش نامه میده که می خواد بره پیشش اما پای رفتن / نمیره ! بر می گرده و برای همیشه خودش رو چال می کنه و بی عشق ادامه میده ! مادر بزرگمم از دوست ِ داداشش گفته بود که اون موقع ها دیپلم داشته و مادربزرگم  دوستش داشته و... .
 اما این وسط / از اون روز به بعد یه ترس همیشه با مادربزرگم موند/ اینکه یه روز پدربزرگم نزاره و بره / بعد حتی تو سن هفتاد و چهار سالگی به محض اینکه پدربزرگم ظهرها یا شب ها دیر می اومد خونه می نشست چشم به در که کجاست ؟ / سال ِ بعد خبر مرگ دختر خاله ی پدربزرگم هم اومد اما مادربزرگم هیچ وقت اروم نشد / همیشه حواسش به ساعت بود !
آخرین باری که پدربزرگم دیرتر از همیشه اومد خونه / روزی بود که تو دفتر کارش مُرد !

۱ نظر:

بی خبر گفت...

فقط دو تا آدمي بودن كه ٤٠ سال به هم احترام ميذاشتن، واقعا خيلي از ازدواجها اين شكليه