دی ۲۴، ۱۳۸۹

پله های ترقی

یک نکته ای در دانشکده های برق بود، که مثلا در کامپیوتر نبود. برقه هر جاها، شریف و تهران و پلی تکنیک و الباقی. برقی ها افه ی شتری داشتن غالبا. بی اندازه درس میخوندن، خوب البته چون واقعا درسهاشون سختتر بود. بعد ولی معدلهاشون در رده ی هیژده نوزده بود. یه عالمه استعداد داشتن. میگن که بعضیاشون از کودکی پرچم ِ دانشگاه استنفورد رو میزدن تو اتاقشون، یکی تریف میکرد، بچه خفنه ی برق ِ تهران از وقتی گواهینامه گرفت پرچم رو برد زد پشت شیشه ی ماشینش، و خیال میکرد این ته ِ دنیاست. بعد نه اینکه به این ختم بشه ها، خیلی هاشون واقعا میرفتن استنفورد، یا اِم-آی-تی. بابا خشتک ِ علم رو اینا پاره میکردن.

نشسته بودیم چن وقت پیش، داشتیم از اول تا آخر ِ همه ی ورودی های خودمون و قبل و بعدمون رو تو چند تا دانشگاه مختلف تیلیت میکردیم. که چی شدن، کجا رفتن. زن گرفتن، بچه دار شدن، کدوم سولاخی خزیدن. خاطرتون هس، به یه عده میگفتیم دکتر، از همون سال ِ یک. چون مثلا طرف ریاضی ِ یک دانشگاه رو بیس میشد. ریاضی مهندسی رو نوزده و هفتاد و پنج میشد، برنامه نویسی پیشرفته بیس میشد، الکترومغناطیس نوزده میشد. خوب، اینا استثناهای عالم ِ بشریت بودن. دکتر بودن جملگی. یه عده بودن، قمی وار درس میخوندن. انگشت تو ماتحت ِ همه چی فرو میکردن. اینا معلوم بود فردا میرن، یه جا پذیرش میگیرن، یه دکترا میگیرن، برمیگردن ایران، رئیس مرکز تحقیقات میشن، به تخ ِ همه ی ماها هم میخندن. یه عده دیگه بودن، در عالم ِ بالا بودن، اما در عین حال ریاضی مهندسی رو هم بیس میشدن. نمونه اش رو اصن من خودم از نزدیک میشناسم که بچه ی یک آخوندی بود، از قم، درسشم خوب بود، جون میداد که تع ریشش رو بکشه ببره، پروژه ی دولتی بگیره، بره بالا، معاون وزیر بشه. بودن بازم، یه عده از همین عوالم ِ بالا، که میرفتن، در مرکز فساد و فحشای عالم، بین ِ اون همه بی ناموسی، در ممالکی مثل سوئد و هلند، بین اون همه روسپی گری ِ دولتی شده، درس میخوندن، آخ نمیگفتن، بعد هم برمیگردن، میرن، رئیس دپارتمان برق و کامپیوتر میشن، حالش رو هم میبرن.

یه عده هم ماییم، نه از عوالم ِ نخبگان استنفورد بروییم، نه تع ریشمون در میاد، نه راه پس داریم، نه راه پیش. تو همون هواپیما که از ایران پا میشد تا اروپاش همه با هم بودیم، بعد ما رفتیم دهات تو یخ و برف و سرما، گل سر ِ خودمون بگیریم، ملتی هم رفتن، که پله های ترقی رو، چه با نبوغ، چه به ریش طی کنند.

۴ نظر:

بی خبر گفت...

زندگی کلا خیلی جالبه، وقتی وارد دنیا بزرگ سالی میشی اونوقته تازه میگه چی فکر می کردیم چی شد!!! بهضی وقتا که فکر می کردم اونقدیما تو دانشگاه چه جوری فکر می کردم و چه آرزوهایی داشتم خندم میگیره :)

یکـ عدد دختر گفت...

زندگی رو ما کردیم که دانشگامونو رفتیم و همین درسا رو با نمره ی باحال 10 - 12- پاس کردیم....الانم سرکاریم و درامدی داریم حالا بگو استنفورد نریم ....بگو دانشگاه آزاد واحد ساوجبلاغ....زندگی خوشیش به همینه
همش بیست و 19 جواب نمیده
دوست من تو دوران دبیرستان شاگرد اول بود همه بهش می گفتن تهران بزن که قبول میشی
سال اول که قبول نشد سکته کرد خیلی خدا دوسش داشت که موند و نمرد..اینو می خوام بگم که اگه همیشه اول باشی مغرور میشی و یه جا که کم اوردی مث دوست من سنگ کوب می کنی
همینجا که هستی خیلی بهتر از جاهای دیگه ست

دانشمند گفت...

من موافقم، ولاکن، گاهی آدم در خودش به شک میوفتند

آق رضا گفت...

تو شریف یه شعر داریم که مطلعش اینه:
توی ده شریف رود/ برقی همش تنها بود
بابا استنفورد و خشتک علم پاره کردن چیه؟ طرف می شینه روزی 5ساعت خر می زنه، آخرشم بعد دو ترم همه چی رو یادش می ره
آقا درس خوندن این جوری نیس والا. پذیرش گرفتنم این قدر سخ نیس که تو می گی. باید چیزی رو که دوست داری رو درس بشینی بخونی. همین